![]() |
![]() |
|
| بسم الله الرحمن الرحيم |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
به همهى شما جوانان عزيز خوشامد عرض ميكنم و اميدوارم دلهاى پاك و نورانى و روشن شما كه محل جلوهى حقايق الطاف پروردگار متعال است، راهنماى شما باشد در همهى دوران طولانى عمر بابركت شما انشاءاللَّه در آينده. ديدار امروز ما با شما جوانان، فرزندان عزيزم؛ دانشآموزان و دانشجويان به مناسبت روز بسيار مهم سيزدهم آبان است. سيزده آبان در واقع روز جوانان است؛ جوانان دانشآموز و دانشجو. اگر چه اولين خاطرهاى كه از اين روز در ذهن تاريخى ملت ما ثبت شده است، سيزده آبان 1343، يعنى سالها قبل از تولد شماهاست. روزى كه مزدوران امريكا كه متأسفانه سالها بر اين كشور فرمانروائى ميكردند، امام بزرگوار ما را به خاطر مبارزهى با قانون امريكائى كاپيتولاسيون در قم دستگير كردند و از كشور تبعيد كردند، لكن در مقابل اين حادثه، سالها بعد از آن، نوبت جوانان فرا رسيد كه در ظرف تاريخى خود حوادث مهمى را در اين روز ثبت كنند؛ و كردند. يك حادثهى تلخ ديگر، سيزده آبان در سال 1357 بود كه دانشآموزان ما به وسيلهى همان مزدوران مسلط امريكائى در كشور ما، جان باختند؛ قتل عام شدند. اين دومين ضربهاى بود كه امريكا به وسيلهى ايادى خود بر ملت و كشور ما وارد كرد. لكن بعد از اين، سومين خاطره پيش آمد، كه سيزده آبان سال بعد است؛ يعنى سال 1358. اين دفعه سيلى جوانان ايرانى به امريكا بود. الان سالهاست كه امريكائيها در تبليغات خودشان اين حادثهى سوم را به عنوان تعرض ايرانى مطرح ميكنند و روى آن جنجال ميكنند، لكن دو حادثهى قبل را فراموش ميكنند و از تاريخ حذف ميكنند. از اينجور خيانتها در تاريخ زياد شده است، لكن حقيقت همين است كه حادثهى تصرف سفارت امريكا كه مركز جاسوسى امريكا بود، در واقع سيلى سخت جوانان ايرانى بود به آن دولت و قدرت زورگو و مداخلهگرى كه سالهاى متمادى كشور ما و ملت ما و منابع ما را در مشت خود ميفشرد. ماجراى ملتها و قدرتها در طول تاريخ همين است. نگاه به تاريخ بايد ما را از سرنوشت عمومى ملتها و آحاد بشرى آگاه كند؛ درس است، راه را نشان ميدهد. اين سرنوشت ملتهاست. سرگذشت تاريخ عمومى ملتهاست. ملتى كه در روابط ظالمانهى سياسى جهان تحت ستم قرار گرفته است، يا ميسوزد و ميسازد؛ تحمل ميكند، يا درصدد پاسخ برمىآيد. از اين دو حال خارج نيست. سرنوشت ملتها را اين انتخاب تعيين ميكند. روى اين نكته شما جوانها خيلى بايد تأمل و فكر كنيد. اين، راه را به ما نشان ميدهد. روابط ظالمانه ميان قدرتهاى سلطهگر و ملتها و كشورهاى زير سلطه، مسئلهى امروز و ديروز نيست؛ مال هميشهى تاريخ است. < بعضى از قدرتها با يال و كوپال خود، با توانائيهاى مالى و نظامى خود، به خود حق ميدهند به ملتهاى ديگر ستم كنند، ظلم كنند، وارد بشوند، بكُشند، لگدمال كنند، ببرند، غارت كنند؛ اين ميشود روابط ظالمانه. اين ميشود همان چيزى كه ما اسم آن را گذاشتهايم نظام سلطه. نظام سلطه يعنى يك طرف سلطهگر، يك طرف سلطهپذير. اين ملت زير سلطه چه تصميمى خواهد گرفت؟ چگونه عمل خواهد كرد؟ سرنوشت او را پاسخ به اين سئوال مشخص ميكند. يا راه اول را انتخاب ميكند، ميگويد ميسوزم و ميسازم، كه خوب، معلوم است كه سرنوشت چنين ملتى كه سوختن و ساختن، تحملكردن، دم برنياوردن و تن به زندگى خفتبار و همين دوسهروز زندگى كردن را برميگزيند، چه است. سرنوشت او زير سلطه ماندن است. اگر ميخواهيد مثال واضحى براى چنين ملتهائى پيدا كنيد، به امت اسلام در طول اين دو قرن اخير نگاه كنيد. كشورهاى اسلامى در اين دو قرن اخير، اين راه را انتخاب كردند؛ راه سوختن و ساختن را؛ راه دم برنياوردن را. در اين شرايط كى مقصر است؟ روشنفكران مقصرند، علماى دين مقصرند، جوانان مورد نياز و مورد اميد آن جامعه مقصرند. سرنوشت اين ملتها اين ميشود كه شد. با آن ميراث فرهنگى غنى، با آن سابقهى درخشان سياسى، كارشان به آنجا برسد كه تمام كشورهاى اسلامى تقريباً زير سلطهى استعمار بودند در اين يكى دو قرن اخير؛ يا استعمار صريح و علنى، مثل خيلى از كشورهاى عربى و غيره، يا استعمار غيرمستقيم - به اصطلاح استعمار نوين - مثل كشور ما در دورهى نظام طاغوت. نتيجهى انتخاب راه اول همين است؛ از لحاظ علمى عقب ميمانند، از لحاظ افتخارات بينالمللى عقب ميمانند، از لحاظ وضع زندگى روزبهروز رو به فقرِ بيشتر ميروند، منابع انسانىشان معطل ميماند، منابع طبيعىشان به غارت ميرود؛ اين ميشود نتيجه؛ ويرانى كشورها. در مقابل، آن قدرتهاى سلطهگر با تغذيهى از منابع اينها، خودشان را روز به روز قوىتر ميكنند و مسلطتر ميشوند و زور بيشترى وارد ميكنند. اما راه دوم، سرنوشت ملت را عوض ميكند: «انّ اللَّه لا يغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم». انتخاب با خود ملت است. اگر در ميان يك ملتى كه اينجور زير ستم است، انسانهاى بزرگى پيدا شدند، آزادگانى پيدا شدند، علماى برجستهى با شجاعت وارد ميدان شدند، آحاد مردم حاضر شدند از لذتهاى زودگذر و راحتهاى حقير روزمرهى زندگى صرفنظر كنند و مجاهدت كنند و دل به شهادت بدهند، ميتوانند خودشان را از اين ذلتِ زير سلطه بودن خارج كنند. اين انتخابى بود كه ملت ايران با انقلاب اسلامى كرد. نقش اول متعلق به امام و امت است. پاسخ مثبت امام بزرگوار ما - اين شخصيت بىنظير و فراموشنشدنى تاريخ كشور ما - و پاسخ امت به امام در اين حركت، ورق را برگرداند؛ سيلى را خورده بوديم، متقابلاً سيلى زديم. انقلاب اسلامى سيلى بزرگ ملت ايران به دستاندازيها و تجاوزها و زورگوئيها و تحقيرها و سلطهطلبى ظالمانهى امريكا و قدرت استكبارى در طول سالهاى متمادى بود. يك مظهرش البته سيزده آبان سال 58 است كه اين مخصوص جوانهاست. همهى ملت ايران در دوران انقلاب نقش ايفا كردند؛ زنان نقش برجسته ايفا كردند، مردان نقش برجسته ايفا كردند، قشرهاى مختلف همه وارد ميدان شدند؛ اين حادثهى بزرگ اتفاق افتاد. معلوم است كه قدرت سلطهگر بهآسانى و بزودى تسليم نميشود و عقب نمىنشيند. اين مبارزه بايد استمرار پيدا كند تا يك ملت بتواند جايگاه خود را مستحكم كند؛ شما امروز در حال ادامهى اين مبارزهايد. اين مبارزه هميشه در ميدان جنگ نيست؛ اما هميشه در ميدان ظرفيتهاى انسانى است؛ هميشه در ميدان ارادههاست. ارادهى ملت وقتى بر ادامهى راه استقلال و عزت باشد، پيش خواهد رفت؛ اين اتفاقى است كه در ايران افتاد. جوانان عزيز! شما وارث يك واقعيت پرشكوه در اين كشوريد. كشور ما يك روز نقطهى حساس و اساسى تمركز سلطهى استكبارى در اين منطقه بود. زمامداران خائن، خاندان منحوس پهلوى، رجال خودباخته و رشوهبگير، روشنفكران ساكت، علماى بىتفاوت، مجموعاً همه دست به دست هم داده بودند و ملت را مثل يك آب راكد درآورده بودند. سلطهگران هم هر كار ميخواستند، با اين ملت ميكردند، كه يكى از نمونههايش همان كاپيتولاسيون بود كه اشاره كردم. در مجلس ايران قانون گذراندند كه دولت ايران و دستگاه قضايى ايران نسبت به مجرم و جنايتكار امريكائى در ايران حق تعقيب ندارد. امام آن روز فرياد كشيد؛ امام آن روز براى مردم حقيقت مطلب را روشن كرد. اگر يك نظامى سطحِ پائين امريكائى - يك گروهبان امريكائى، يك آشپز امريكائى - به بزرگترين مقامات علمى، دينى، سياسى كشور ما اهانت ميكرد، مردم حق نداشتند او را محاكمه كنند! اتفاقى كه در كشورهائى كه امريكائيها در آنجا ظلم ميكنند، الان دارد اتفاق مىافتد. شما ببينيد همين شركت امريكائى «بِلَك واتر» در بغداد، مردم بى گناه را به رگبار ميبندد، كسى جرئت ندارد اينها را محاكمه كند و بگويد چرا كرديد. اينها يك چنين وضعيتى را در ايران طلب و دنبال ميكردند. بر ملتى وقتى مسلط شدند، به هيچ چيز آن ملت رحم نميكنند. ملت بايد به خود بيايد، هوشيار باشد، راه خود را پيدا كند؛ و ملت ايران پيدا كرد. البته ما هزينههاى زيادى داديم. جنگ هشت ساله يكى از هزينههائى بود كه ملت ايران داد؛ اما در مقابل استقلال خود را گرفت؛ عزت خود را گرفت. امروز ملت ايران و جوانان ايران در دنياى اسلام و در بسيارى از كشورهاى ديگر براى ملتها و براى روشنفكران الهامبخشند. امروز احترام ايران و اعتبار ايران در دانشگاههاى سراسر دنياى اسلام از همهى كشورها بيشتر است. به خاطر همين ارادهاى كه ملت ايران از خود نشان داد و سرنوشت خودش را عوض كرد. اين راه بايد ادامه پيدا كند؛ اميد به شما جوانهاست. خودتان را آماده كنيد. مسئله فقط مسئلهى جنگ نظامى نيست كه بگوئيم خودتان را آمادهى جنگ نظامى كنيد؛ نه، اگر يك روزى اتفاق نظامى هم در اين كشور بيفتد، اين ميليونها جوان ايرانى، اين پسران، اين دختران، اين مادران و فرزندان، امتحان خوبى دادهاند؛ در گذشته نشان دادهاند كه چه ميكنند، در آينده هم همين خواهد بود؛ لكن مسئله منحصر به اين نميشود. راه علم، راه تقويت اراده، راه خلاقيت و سازندگى، راه رشد و تكامل را جوان ايرانى بايد بپيمايد. هر مقدار ما از معارف اسلامى فاصله بگيريم، از مجاهدت و تلاش و تكاپو دست برداريم، ضرر خواهيم كرد و به همين نسبت در اين نبرد تاريخى مرگ و زندگى، عقب خواهيم رفت؛ ضربه خواهيم خورد. ملت ايران بايد هم در ميدان علم بايستد، هم در ميدان فعاليت اقتصادى تلاش كند، هم اين وحدت و يگانگى و يكدلى ميان ملت و دولت را تقويت كند، هم هستههاى معرفت و آگاهى و توانائى فكرى و روحى را در مجموعهى ملت، بخصوص در ميان جوانان بايد تقويت كند. در دانشگاههاى ما، اين هستههاى علم و معرفت و سياست، انجمنهاى گوناگون - انجمنهاى اسلامى، جامعهى اسلامى، جنبش عدالتخواهى، بسيج دانشجوئى، دهها مجموعهى جوان - كه با نامهاى گوناگون در دانشگاهها، در دبيرستانها مشغول فعاليتند، هر كدام از اينها يك برگ زرين برندهاى هستند از تلاش ملت ايران؛ اينها را بايد تقويت كنيم. اين ميشود بسيج يك ملت. بدخواهان اين ملت، بسيج را بد معنا ميكنند؛ بسيج يعنى اين. بسيج يعنى اينكه هر جوانى بداند و بفهمد كه بايد كشورش مستقل و آزاد و آباد باشد و بخواهد در اين راه تلاش كند و نقش بر عهده بگيرد؛ مسئوليت بر عهده بگيرد. اين ميشود بسيج. نام بسيج، نام مقدسى است. بسيج عمومى يك ملت يعنى آمادگى و هوشيارى دائمى يك ملت، بخصوص جوانهائى كه در راه تحصيل علمند؛ دانشآموزى و دانشجوئى. مسئولان كشور هم همينجور؛ همه بايد به اين معنا، بسيجى باشند. اينكه شد، ملت ميشود آسيبناپذير. روزبهروز ملت رشد پيدا ميكند و اين در كشور ما اتفاق افتاده است؛ لذا روزبهروز كشور ما رشد كرده است. شما جوانهاى عزيز بدانيد وضعيت امروز كشور از لحاظ سياسى، از لحاظ علمى، از لحاظ اقتصادى، از لحاظ رشد انگيزههاى انقلابى و اسلامى، از لحاظ آگاهى و روشنبينى جوانان با بيست سال پيش، خيلى تفاوت كرده؛ ما خيلى جلو رفتهايم. آنچه كه جلو چشم است و محسوس و قابل اندازهگيرى است، پيشرفتهاى علمى ماست كه يك نمونهاش همين مسئلهى هستهاى است و نمونههاى فراوان ديگرى هم دارد. با اين پيشرفت، دشمنان ما البته مخالفند. امروز مسئلهى عمدهى سياست خارجى كشورى مثل امريكا شده است مسئلهى هستهاى ايران؛ چرا؟ براى خاطر اينكه اين، نشانهى پيشرفت ملتى است كه آنها نميخواهند پيشرفت كند؛ نميخواهند قدرت پيدا كند؛ نميخواهند قدرت علمى پيدا كند؛ نميخواهند قدرت روحى و اعتماد به نفس پيدا كند، تا بتوانند تسلط را برگردانند. به اين جهت، مخالفت ميكنند. امروز تبليغ عمدهى امريكا و رجال سياسى اين كشور در رسانههايشان، كه از همهجا دستشان كوتاه شده، اين است كه چسبيدهاند به اين قضيه كه ايرانيها دارند سربازان ما رادر عراق ميكُشند؛ دروغ محض! آنها زير سئوال رفتهاند؛ امروز دولت و نظام حاكم بر امريكا به خاطر رفتار احمقانه و ابلهانه و ظالمانهاى كه در عراق در پيش گرفتهاند، از سوى ملت خود زير سئوال است؛ ميگويند: جوانهاى ما را ميفرستيد عراق ميكُشيد. بايد به مردم خودشان جواب بدهند. جوابشان اين است؛ ميگويند: نه، ما نميكُشيم اينها را، ايرانيها ميكُشند! دروغ محض! دست خود آنها به خون جوانانشان و سربازانشان آغشته است. آنها در عراق چه ميكنند. آنها از هزاران كيلومتر فاصله، سربازشان را فرستادهاند به عراق براى چى؟! ميجنگند براى چى؟! امروز اصلىترين عامل ناامنى در منطقهى خاورميانه، حضور امريكائيها و دخالت امريكائيهاست. آنها هم در عراق، هم در لبنان، هم در فلسطين مايهى ناامنىاند؛ مايهى بىثباتىاند. اين را امروز دنيا ميفهمد. خوشبختانه ملتها بيدار شدهاند. شماببينيد در هر نقطهاى از نقاط دنيا كه رئيسجمهور امريكا و دولتمردان امريكا به نحوى در آنجا حضور پيدا ميكنند، ملتها عكسالعمل نشان ميدهند، پرچم امريكا را ميسوزانند؛ آدمك بوش را ميسوزانند. انزوا يعنى اين. امروز امريكا قدرتش، هيمنهاش، ابهت ابرقدرتىاش در چشم ملتها ريخته و ملتها بيدار شدهاند؛ جرئت و جسارت پيدا كردهاند. و عامل اصلى شما هستيد؛ شما ملت ايران، شما جوانها، كه قيام كرديد، ايستاديد، انقلاب كرديد، حرف حقى را زديد، پاى آن حرف ايستاديد. «انّ الّذين قالوا ربّنا اللَّه ثمّ استقاموا»؛ استقامت كرديد. نتيجه اين است كه خداى متعال رحمت و بركتش را بر شما نازل ميكند؛ «تتنزّل عليهم الملائكة الّا تخافوا و لاتحزنوا». خوف از دشمن در دل جوانان ايرانى نيست. جوانان ما از دشمن نميترسند. حزن و اندوه بر اينكه زير سلطهى دشمنند، در دل آنها نيست. «الّا تخافوا و لاتحزنوا»؛ خوف نداشته باشيد، حزن و اندوه نداشته باشيد. اين پيام ملائكهى الهى و فرشتگان الهى به شماست. و من عرض ميكنم جوانان عزيز! اين راه را ادامه بدهيد. آيندهى كشور روشن است، افقها بسيار تابان است؛ اما به ارادهى شما بستگى دارد، به فعاليت شما، به كار شما، به پرداختن شما به خودسازى؛ خودسازى علمى، خودسازى دينى، پاك نگه داشتن دامان روح و دل نورانى - كه خدا به شما داده است - در همهى ميدانها؛ فعاليت، تلاش، سرزندگى؛ اين عاملى است كه كشور شما را به اوج قدرت و عزت انشاءاللَّه خواهد رساند. اميدوارم ارواح مطهر شهيدان و روح مقدس امام بزرگوار هميشه حامى شما باشد و قلب مقدس ولىعصر (ارواحنا فداه) از شما راضى باشد و انشاءاللَّه آن روز درخشان و آيندهى زيبا را همهى شما ببينيد. والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته منبع سایت مقام معظم رهبری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
يكى از امور ضرورى دين حنيف اسلام و يكى از موضوعاتى كه در آيات متعددى از كتاب عزيز بدان اشاره شده و در نتشريف نيز روايات متواترى در مورد آن وارد شده است، موضوع «مهدى موعود»، عليهالسلام، است و امت اسلام، با مذاهب مختلف و ديدگاههاى متفاوت، در اعتقاد به ظهور مهدى از آل محمد، صلىاللهعليهوآله، در آخرالزمان، براى پر كردن زمين از عدل و داد، بعد از آنكه از ظلم و ستم آكنده شده، وحدت نظر دارند. در هر حال اين موضوع در مجموعه اعتقادات اهل اسلام تا بدان حد از ضرورت رسيده كه جز اهل لجاج و كسانى كه بدون دليل سخن مىگويند، كسى با آن مخالفت نكرده است. كتابها و رسالههايى كه در اثبات ظهور مهدى، عليهالسلام، و اينكه او از فرزندان فاطمه، عليهاالسلام، است، نوشته شدهاند بسيار فراوان و متنوعاند و نويسندگان دانشمند شيعه و اهل سنت در اين زمينه قلم زدهاند. مهدى (ع) در قرآندر قرآن كريم آيات متعددى در شان مهدى، عليهالسلام، وارد شده است، البته بايد توجه داشت كه باطن اين آيات و يا به عبارتى تاويل آنها به آن حضرت اشاره دارد، نه تنزيل آنها. رسول خدا، صلىاللهعليهوآله، مىفرمايد: «ما فىالقرآن آية الا و لها ظهر و بطن» (1) امام باقر، عليهالسلام، نيز در پاسخ كسى كه در همين زمينه از ايشان پرسش كرده بود، فرمود: «بطن» و «تاويل» عبارت از مفهوم عامى است كه بعد از جدا كردن آيه از خصوصياتى كه آن را در برگرفته، به دست مىآيد، به گونهاى كه آيه در گذر ايام قابليت انطباق بر موارد مشابه با مورد نزول را پيدا كند. و اين همان چيزى است كه ماندگارى و فراگيرى قرآن را در عين جاودانگى آن تضمين مىكند. ترديدى نيست كه براى قرآن دو نوع دلالت وجود دارد: يكى دلالتى كه بر حسب ظاهر آن و بر اساس شان نزول آيه به دست مىآيد، و ديگرى دلالتى كه عام و فراگير است و قابليت انطباق بر موارد مشابه را، بر حسب آنچه در طول زمان پيش مىآيد، داراست. به واسطه همين نوع دلالت است كه قرآن تا ابد زنده است و در همه زمانها شفابخش مردم و دواى بيماريهاى آنهاست. اما برخى از آياتى كه در شان امام مهدى، عليهالسلام، تاويل شدهاند، به قرار زير است: 1. «و نريد ان نمن علىالذين استضعفوا فىالارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين، و نمكن لهم فىالارض» (3) اين آيه اگر چه به مناسبت داستان فرعون و موسى و بنىاسرائيل نازل شده است، اما مدلول آن عام بوده و بيانگر سنتى است كه خداوند در ميان مردمان جارى ساخته است. به عبارت ديگر اين آيه بيان مىكند كه خداوند بزودى دستان مستضعفان را مىگيرد تا آنها را بر مستكبران غالب سازد و آنها را وارث شهر و سرزمين مستكبران نمايد. در حديثى كه «مفضلبن عمر» روايت كرده چنين آمده است: در نهجالبلاغه نيز چنين آمده است: عطف الضروس (6) على ولدها. و تلا عقيب ذلك: و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فىالارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين.» (7) «ابن ابىالحديد» در شرح اين كلام اميرمؤمنان، عليهالسلام، مىگويد: «اماميه گمان مىكنند اين كلام خداوند وعدهاى است از سوى او نسبتبه امام غايبى كه در آخرالزمان مالك زمين مىشود. اما اصحاب ما [اهل سنت] مىگويند: اين كلام وعدهاى است نسبتبه امامى كه مالك زمين مىشود و بر همه سرزمينها چيره مىشود. اما لازم نيست كه اين امام در حال حاضر موجود باشد، بلكه براى درستى اين كلام تنها همين كه او در آخرالزمان به دنيا بيايد كفايت مىكند.» (8) اما بايد گفت: در اينكه آيه مزبور وعده به ظهور امامى است كه پيش از برپايى قيامت مالك زمين شده و بر همه سرزمينها چيره مىشود، اتفاق نظر وجود دارد و تنها اختلاف در اين است كه آيا اين امام در حال حاضر وجود دارد يا اينكه خير، او به موقع خود متولد مىشود؟ اما به هر حال در اين موضوع ترديدىنيست كه اين امام از فرزندان على، عليهالسلام، خواهد بود. 2. «و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر انالارض يرثها عبادى الصالحون» (9) مراد از «زبور» در اين آيه زبور داود، عليهالسلام، است. چنانكه در سوره نساء (آيه163) و سوره اسراء (آيه 55) آمده است: «و اتينا داود زبورا» و به داود زبور را ارزانى داشتيم. و زبور همان كتاب «مزامير» است كه در ضمن كتاب عهد قديم آمده است: اما در اين كتاب چنين مىخوانيم: «از خشم دورى كن و از دشمنى بپرهيز، فريب كارهاى ناشايست را نخور زيرا كسانى كه كار ناشايست انجام مىدهند بركنده خواهد شد...» (10) «و كسانى كه انتظار پروردگار را مىكشند وارث زمين مىشوند.» (11) «و اما كسانى كه به سكون و آرامش دستيافتهاند وارث زمين مىشوند و در نهايتسلامتبه كامجويى مىپردازند.» (12) «زيرا خجستگان و بركتيافتگان از آنها وارث زمين مىشوند و نفرين شدگان از آنها ريشهكن مىشوند.» (13) «درستكاران وارث زمين شده و تا ابد در آن ساكن مىشوند.» (14)
3. «وعدالله الذين امنوا منكم و عملواالصالحات ليستخلفنهم فىالارض كما استخلفالذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبودننى لايشركون بىشيئا» (15) جانشينى و قدرتيافتن در زمين به صورت فراگير و هميشگى، كه در اين آيه بدان وعده داده شده، در هيچ برهه از زمان براى امت اسلام تحقق نيافته است، بنابراين ما چارهاى نداريم جز اينكه بگوييم اين وعدهاى است تخلفناپذير كه با ظهور مهدى منتظر، عليهالسلام، محقق مىشود. در مورد عيسى بن مريم، عليهماالسلام، و بازگشت او به دنيا در آخرالزمان و همچنين پيروى او از امام مهدى، عليهالسلام، در قرآن كريم آمده است: «و لما ضرب ابن مريم مثلا، اذا قومك منه يصدون . و قالوا الهتنا خير ام هو ما ضربوه لك الا جدلا بل هم قوم خصمون، ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنىاسرائيل ... و انه لعلم للساعة ، فلا تمترن بها و اتبعون هذا صراط مستقيم.» (16) «ابن حجر هيثمى» مىگويد: «مقاتل بن سليمان» و كسانى ديگر از مفسران كه از او پيروى مىكنند، گفتهاند: اين آيه در شان مهدى نازل شده است. و در ادامه نيز چنين مىگويد: «بزودى احاديثى كه در آنهاء تصريح شده كه او از اهل بيت پيامبر است، خواهد آمد.. پس آيه دلالتبر اين دارد كه در نسل فاطمه و على، عليهماالسلام، بركت قرار داده شده و خداوند از نسل آن دو پاكسيرتان بسيارى خارج مىسازد و نوادگان آنها را كليدهاى حكمت و معادن رحمت قرار مىدهد و سر اين موضوع اين است كه پيامبر، صلىاللهعليهوآله، از خداوند خواست كه فاطمه و نسل او را از شر شيطان رانده شده در امان بدارد و همين را نسبتبه على نيز درخواست كرد. » (17) رسول خدا، صلىاللهعليهوآله، نيز مىفرمايد: «كيف انتم اذا نزل ابن مريم و امامكم منكم». (18) اما، اين سخن خداى تعالى در آيه مزبور كه مىگويد: «و انه لعلم لساعة» يعنى اينكه او از نشانههاى فرا رسيدن قيامت است. زيرا نزول او در آخرالزمان رخ مىدهد. منبع سایت موعود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
مبارزه با بدعتها وی همانند پدر ، به شدت با بدعت و انحرافات سیاسی فرهنگی بابیت و بهائیت برخورد میکرد و در همین دوران بهائیت به شدت سرکوب شد. استقلال کشور و ممانعت از نفوذ بیگانه، از جمله مواردی است که آقا نجفی حساسیت ویژهای به آن داشت و در هر گونه شرایط و وضعیتی که احساس میکرد استقلال کشور در معرض خطر قرار گرفته، به هر وسیله ممکن با آن مقابله میکرد. عوامل گوناگونی در ترقی عرفانی آقانجفی دخیل بوده است؛ مانند تولد و پرورش ایشان در خانواده و محیطی بسیار مساعد و معنوی ، داشتن عزم و همتی بلند و پشتکار زیاد، درک محضر استادان بزرگی که هر یک در علم و عمل اسوه زمان خود بودند. علامه طباطبائی ماجرا را چنین شرح داده است: از نکته های درخور توجه و دقت در زندگی آقانجفی، این است که آشنایی ایشان با مرحوم شوشتری به شکل معارف و متداول نبود است؛ چنان که آشنایی شاگردان با استادان به طور معمول و متداول این گونه است که شاگرد یا از طریق شرکت در درس استاد، پی به تبحر او در زمینه مورد نظر می برد و یا به توصیه دیگران با استاد آشنا شده و ارتباط برقرار می کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
داستانوارهي زندگي علامه طباطبايي آفتاب آمده بود تا وسط اتاق و مگس ها را هم با خودش آورده بود. ارديبهشت بود و هنوز لذت داشت كه دراز بكشي توي اين آفتاب و آن قدر گل ختمي هايي را كه با آن گردن خارخاري تا لب پنجره قد كشيده بودند، نگاه كني تا چشم هايت گرم شود، سنگين شود و خوابت ببرد؛ اگر مگسها بگذارند. محمدحسين هر روز اول چادر برمي دارد، مگس ها را بيرون ميكند و گاهي كه يكي دوتايشان سمج ميشوند، آن قدر دور اتاق دنبالشان ميكند تا بالاخره آن ها را ميگيرد توي مشتش. بعد در حالي كه عرق از سر و رويش راه افتاده، ميآيد توي حياط، ولشان ميكند. آن وقت است كه نجمه سادات، عبدالباقي، نورالدين و بدرسادات با هم ميزنند زير خنده. نجمه ميگويد: آقا جون، خب چرا اين طوري ميكنيد؟ يكي بزنيد توي سرش بميرد ديگر. و خودش جلو جلو ميداند آقا جون چي جواب ميدهد: عزيز دلم، اين مگس هم جان دارد. نبايد جاندار را كشت. بعد چادر را با وسواس، تا ميكند و ميدهد دست نجمه سادات. ميگويد: لباس را هيچ وقت پرت نكنيد بيفتد يك گوشه. حتما آويزان كنيد يا تا كنيد. كلي از اين كارهاي ريز ريز هست كه مقيد است آنها را انجام بدهد. دست هايش را قبل از كار و قبل و بعد از غذا بشويد. قبل از غذا كمي نمك بخورد، بعدش هم همين طور. وقتي سرش را شانه ميكند، بنشيند و چيزي پهن كند. ايستاده چيز نخورد. توي در ننشيند. سبزه و گياه ـ اگر شده كم ـ دور و برش باشد و... به بچه ها ميگويد: كسي كه مقيد باشد به چيزهاي كوچك، كم كم آمادة چيزهاي بزرگ هم ميشود. اين ها خودش آدم را ميكشد به سمت حقيقت. اولين بار، پاييز سال سي و هفت بود كه علامه، هانري كُربَن را ديد. در تهران و در خانة دوستي با نام دكتر جزايري كه استاد دانشگاه بود. درباره معمولي ترين كارها هم مقيد بود مثلا اين كه لباسش را حتما تا كند و پرت نكند مي گفت اين طوري آماده كارهاي بزرگ مي شوي كربن هر سال، اوايل شهريور به ايران ميآمد و تا زمستان ميماند. قرار اين دو نفر، شد هر دو هفته يك بار، شبهاي جمعه در تهران و خانة كسي به اسم ذوالمجد طباطبايي. سيدحسين نصر و گاهي كه او نبود، داريوش شايگان، حرفهاي كربن را براي علامه به فارسي برميگرداندند و برعكس. كربن، فارسي را خوب ميفهميد، اما گوشهايش سنگين بود. از آن طرف، محمدحسين خيلي آرام حرف ميزد و با لهجة تركي. با اين حال، معلوم بود كه هر دو از هم صحبتي هم لذت ميبرند. تا وقتي پاييز شروع نشده بود، توي حياط مينشستند. حياط بزرگ بود. بيشتر باغ بود و سروهاي بلند داشت با حوض و فواره كه وقتي كار ميكرد، قطرههاي ريز آب را سمت آنها ميپاشيد. متن مباحثههاي اين دو نفر با پاورقي هايي كه خود علامه به آنها اضافه كرد، كتابي شد به اسم شيعه و به عربي و انگليسي و فرانسه هم ترجمه شد. اين جمع در آن سالها و در آن باغ، تجربة عجيب ديگري هم داشتند؛ بررسي تطبيقي اديان جهان. براي اين كار، آنها كتابهاي مقدس اين اديان را بارها و بارها خواندند. تائوته كينگ لائوتسه را سيدحسين نصر و داريوش شايگان همان موقع و براي همين كار به فارسي برگرداندند. محمدحسين وقتي اين يكي را خواند، گفت: از بين همة اين متوني كه با هم خواندهايم، كتاب لائوتسه عميق ترين و ناب ترين آن هاست. با آن آرامش عجيب و چشمهايي كه هميشه پايين را نگاه ميكردند و به هيچ كس خيره نمي شدند، انجيل ها، اوپانيشادها، سوتراها و لائوتسه را ميخواند. گاهي تفسير ميكرد، گاهي ساكت بود. چيزي در او بود؛ در چشمهايش بود، در صدايش بود، در طرز گوش دادن و نشستنش حتي بود، كه آدم را آرام ميكرد و تن ميدادي با رغبت به آن چه ميگفت و آن چه نمي گفت. سال هاي آخر، حالات استاد، غريب تر شد يك روز تمام شعرهايش و جزو ه اي را كه در شرح غزل هاي حافظ نوشته بود، آورد وسط حياط و سوزاند وقتي درس ميداد، كمي جلوتر از ديوار مينشست. تكيه نمي داد. تشكچه يا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه مينشستند و او هم يك جايي بين آن ها مينشست و درس را شروع ميكرد. عادت نداشت بين درس دادنش از ضرب المثل و شعر و حكايت استفاده كند. ميگفت: مطلب برهاني را بايد با استدلال تفهيم كرد. اگر كسي سؤال يا اشكالي داشت، خوب گوش ميداد و صبر ميكرد حرف او تمام شود، بعد صحبت ميكرد. عصباني نمي شد، حتي وقتي شاگردي كه در بحث جوش آورده بود، صدايش را بلند ميكرد. كسي باورش نمي شد، اما سؤال هايي بود كه او ميگفت: نمي دانم. يا بيشتر از اين نمي دانم. چهارزانو مينشست و عبا ميانداخت روي دوشش. يك پوستين هم داشت، از آن ها كه از پدربزرگ آدم ارث ميرسد، و زمستانها آن را ميپوشيد. تا جايي كه ميتوانست، با قلم ني مينوشت. ميگفت: قلم آهني از تأثير مطلب كم ميكند، چون بناي آهن بر جنگ و خونريزي است. و اَنْزَلْنا الحَديدَ فيهِ بَأس شَديد. اتاق كوچك بود. به اندازة يك دست رختخواب جا داشت كه خانجون توي آن مچاله شده بود و يك باريكه كنار رختخواب كه نجمه سادات و حاج آقا نشسته بودند و نجمه داشت در گوش حاج آقا ميگفت: چرا من را زودتر خبر نكرديد؟ دلش نيامد. ميدانست او كار دارد. مهمان دارد. جهانخانم، مادرشوهر نجمه، از نهاوند آمده بود. عبدالباقي ميگفت او، نورالدين و نجمه ميتوانند نوبتي بنشينند و مراقب خانجون باشند. همين كار را كردند، اما حاج آقا با هر سهي آن ها مينشست. همه چيز را گذاشته بود كنار. كتاب و كاغذها توي اتاق جلويي پهن بودند، اما دو هفته بود دست نخورده بود به آنها. تا آن موقع، نجمه ديده بود كه پدرش فقط روزهاي عاشورا كار را تعطيل ميكند. حتي ميدانست هر صفحهي تفسير را كه مينويسد، بدون نقطه است. نقطهها را بعد ميگذارد، چون اين طوري هر صفحه، يكي دو دقيقه جلو ميافتد. يك روز يكي از آقايان علما كه آمده بود خانه، حاج آقا را ملامت كرد. گفت: چرا همه چيز را رها كردهايد، نشستهايد اينجا؟ محمدحسين سرش را بالا آورد و او را نگاه كرد. شايد هم نكرد. به حال خودش نبود. گفت: من چهل سال با خانم زندگي كرده ام. امروز بهتر از روز اول بودند. همه چيز من، مال خانم است. دو هفته بعد، خانم فوت كرد. رماتيسم، تمام بدنش را گرفته بود. حاج آقا ميگفت: من فكر نمي كردم مرگ خانم را ببينم، نبودن او را ببينم. و دوباره توي چشم هايش كه از زور بي خوابي قرمز بود، اشك جمع ميشد. با آن آرامش عجيب و چشم هايي كه هميشه پايين را نگاه مي كردند و به هيچ كس خيره نمي شدند، انجيل ها، اوپانيشادها، سوتراها و لائوتسه را مي خواند. گاهي تفسير مي كرد، گاهي ساكت بود. چيزي در او بود؛ در چشم هايش بود، در صدايش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتي بود، كه آدم را آرام مي كرد و تن مي دادي با رغبت به آن چه مي گفت و آن چه نمي گفت خرداد بود، سر ظهر. داشت به گلدانهايش كه زير آفتاب سوخته بودند، ميرسيد كه خبر را آوردند. برادرش مرده بود؛ همان برادر كوچكتر، آرام و كم حرف كه برعكس او در تبريز مانده بود و در تبريز درس خوانده بود و در تبريز درس داده بود. همان كه او مثل پسرش دوستش داشت، حالا مرده بود. تشييع جنازه، دفن، سوم، هفتم... هنوز ده سال نمي شد كه خانم از دست رفته بود. اين در طاقت او نبود و وقتي براي چهلم به تبريز ميرفت، قلبش ايستاد؛ براي چند لحظه ايستاد. دكترها گفتند انفاركتوس كرده است. گفتند خدا دوستش داشته كه زنده مانده و بعد از اين، بايد خيلي مراقب باشد. فشار عصبي برايش حكم سم را دارد، نمك هم همين طور. حالا همه بسيج شده بودند كه او آرام باشد و به قول خودش، يك قيراط نمك هم توي چيزهايي كه مي خورد، نباشد. چون آن طور كه دكتر گفته بود، هر كدام از اين قيراطها سه روز از عمر او كم ميكند. نان را نجمه ميآمد و توي خانه ميپختند، چون ناني كه نمك نداشته باشد، پيدا نمي شد. بدتر از همه اين كه آب قم، شور بود. عبدالباقي توي زيرزمين، دستگاهي راه انداخت كه با آن، آب مقطر ميگرفتند. پسر ارشد، مهندسي ميخواند. راه پدر را نرفته بود. محمدحسين دوست داشت او برود حوزه، لباس بپوشد. چند بار هم با او حرف زد، اما وقتي ديد او نمي خواهد، رها كرد. تندي يا زور در كارش نبود. حالا پسر ارشد براي خودش كسي شده بود و چند سال بود كه از طرف دولت، او را فرستاده بودند انگلستان، درس بخواند. زمستان پنجاه و شش، چهار سال بعد از فوت برادرش، محمدحسين هم مجبور شد برود آن جا براي معالجه. قلبش خوب بود، اما دستهايش مدام ميلرزيد. نمي توانست بخواند... خسته بود. گفتند سلسله اعصابش ضعيف شده. بايد يك دكتر خوب، او را ببيند. دكتر خوب در لندن، او را ديد. داروهايي براي سلسله اعصابش نوشت و وقتي چشمهايش را معاينه كرد، گفت پردهاي روي آنهاست كه بايد جراحي كرد و برداشت، وگرنه ديد او را از بين ميبرد. قرار شد همان روزها و همانجا عملش كنند. مثل هر جراحياي در هر جاي دنيا، دكتر گفت او را بيهوش كنند. اما محمدحسين اجازه نميداد او را بي هوش كنند و كسي نميدانست چرا. يك روز، يكي از دوستان قديم كه آمده بود ديدنش، پرسيد: آقا از اشعار حافظ، چيزي در نظر داريد؟ او نگاهش كرد. چشمهايش كه توي اين صورت رنگ پريده، آبي تر شده بودند، برق زدند. خواند: صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ بعد، سرش را توي بالِش فشار داد و چشمهايش را بست.
ميگويند سالهاي بعد از اين، حالات استاد، غريبتر شد. كمتر از هميشه حرف ميزد، كمتر از هميشه غذا ميخورد، بيشتر از هميشه راه ميرفت و ساعتها بدون اين كه خواب باشد، چشمهايش را روي هم ميگذاشت. وضو ميگرفت، رو به قبله مينشست و چشمهايش را ميبست. يك روز هم تمام شعرهايش و جزوهاي را كه در شرح غزل هاي حافظ نوشته بود، آورد وسط حياط و سوزاند. كسي جرأت نكرد بپرسد چرا. آنهايي كه نسخه اي، دست نويسي از اينها را پيش خودشان داشتند، سفت نگه داشتند و چيزي نگفتند. دلشان نميآمد اين چيزها بسوزد. چند ماه بعد، وقتي بهار شد، محمدحسين به مشهد رفت و بيست و دو روز، آن جا ماند. آن جا حالش بهتر بود. ديگر نميگفت: حالت خواب در چشمهايم پيداست. نميگفت: چشمهام پر از خواب است، پر از خاك است. اما چند ماه بعد، دوباره حالش بد شد و در بيمارستاني در تهران بسترياش كردند. بعد هم او را به خانة خودش در قم آوردند. دوستها و شاگردهايش به ديدنش ميآمدند و او ساكت بود. ساكت، با چشم هايي كه به گوشهاي از اتاق، خيره شده بود. چند هفته كه گذشت، دوباره برش گرداندند تهران. دكترها چيز درست و معلومي نميگفتند و او گاهي به هوش بود، گاهي نبود. يك روز، يكي از دوستان قديم كه آمده بود ديدنش، پرسيد: آقا از اشعار حافظ، چيزي در نظر داريد؟ او نگاهش كرد. چشمهايش كه توي اين صورت رنگ پريده، آبي تر شده بودند، برق زدند. خواند: صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ بعد، سرش را توي بالش فشار داد و چشمهايش را بست. منبع سایت تبیان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
" تزکیه نفس "
*باید دانست وقتی انسان از خود غفلت کند و در صدد اصلاح نفس و تزکیه آن بر نیاید و نفس را سر خود بار آورد هر روز بلکه هر ساعت بر حجابهای آن افزوده می شود و از پس هر حجابی،حجابی بلکه حجبی برای او پیدا شود تا آنجا که نور فطرت به کلی خاموش و منطفی شود .*آیا نیامده وقت آن که در صدد اصلاح نفس برآییم و برای علاج امراض آن قدمی برداریم ؟ سرمایه جوانی را به رایگان از دست دادیم و با غرور نفس و شیطان ، جوانی را که باید با آن سعادتهای دو جهان را تهیه کنیم از کف نهادیم ؛ اکنون نیز در صدد اصلاح بر نمی آئیم تا سرمایه حیات هم از دست برود و با خسران تام و شقاوت کامل از این دنیا منتقل شویم .*عزیزا ! از خواب گران برخیزو این امراض گوناگون را با قرآن و حدیث علاج کن و دست تمسک به حبل الله متین الهی و دامن اولیاء خدا زن ! پیغمبر خدا این دو نعمت بزرگ را برای ما گذاشت که به واسطه تمسک به آنها از این گودال ظلمانی طبیعت خود را نجات دهیم و از این زنجیرها و غلها خلاصی پیدا کنیم و به سیره انبیاو اولیاء متصف شویم.*خدا نکند انسان پیش از آنکه خود را بسازد جامعه به او روی آورد و در میان مردم نفوذ شخصیتی پیدا کند، که خود را می بازد و خود را گم می کند .*اگر دست از این عالم – که مزرعه آخرت است – کوتاه شد دیگر کار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نتوانی کرد .*ای عزیز! بدان که خواهش و تمنای نفس به جایی منتهی نشود و با اشتهای آن به آخر نرسد .*هر بلایی سر انسان می آید یا جامعه از دست قدرتمندان می بیند در اثر هوای نفس و خودخواهی است .*نمی شود که انسان هم خودپرست باشد و هم خداپرست . نمی شود که انسان هم منافع خودش را ملاحظه کند وهم منافع اسلام را . باید یکی از این دو تا باشد.*ای عزیز ! اکنون تا حجابهای غلیظ طبیعت نور فطرت را به کلی زائل نکرده و کدورتهای معاصی صفای باطنی قلب را به کلی نبرده و دستت از دنیا که مزرعه آخرت است و انسان در آن می تواند جبران هر نقصی و غفران هر ذنبی کند – کوتاه نشده دامن همتی به کمر زن و دری از سعادت به روی خود باز کن .*ای دوست ! در ایام جوانی اراده و تصمیم انسان ، جوان است و محکم از این جهت نیز اصلاح برای انسان آسانتر است.ولی در پیری اراده سست و تصمیم پیراست و چیره شدن بر قوا مشکلتر است.( چند نکته اخلاقی و عرفانی از امام خمینی ) منبع سایت تبیان |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
||||
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
بررسي رويدادهاي شش ماهه دوم آخرين سال غيبت حضرت مهدي (ع)
انواع ظهور همانگونه كه غيبت حضرت ولي عصر(ع) به دو بخش صغري و كبري تقسيم شده است در مورد ظهور حضرتش هم ظهور اصغر و ظهور اكبر (فجر مقدس) را ميتوان ديد. 1. بالا رفتن سطح فهم عمومي و پيشرفت دانش و فناوري 3. صحبتهاي عمومي در جهان در مورد تشكيل حكومت جهاني واحد (دهكده جهاني) منبع سایت موعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
||||
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
آنگاه كه گردآمدگان در غدير خم، چشم بر دهان محمد مصطفى 6 دوختند تا در جمع يكصدوبيست هزار نفرى خود، سخنانش را بشنوند. نبى اكرم(ص) پس از حمد و ثناى خداوند و دعوت مردم به سوى خاندان گرامى نبوت و چنگ زدن به ريسمان ولايت على بن ابيطالب(ع) فرمودند:
«اى گروه مردمان! آن نور خداى تبارك و تعالى در من قرار گرفت و پس از آن در وجود على(ع)، آنگاه از او در نسلش تا «قائم المهدى(ع)» كه بازگيرنده حق است و جلب كننده همه حقوق ازدست رفته ما. - «الا و ان خاتم الاوصياء منا القائم المهدى ». آگاه باشيد كه خاتم اوصياء مهدى قائم(ع) از ماست. - «الا انه الظاهر على الدين كله ». آگاه باشيد كه او بر همه اديان پيروز مى شود. - «الا انه المنتقم من الظالمين ». آگاه باشيد كه او انتقامگير از ستمگران است. - «الا انه فاتح الحصون و هادمها». آگاه باشيد كه گشاينده و درهم كوبنده مرزهاست. «الا انه مدرك بكل ثار لاولياءالله عز و جل ». آگاه باشيد كه او خونخواه همه بندگان صالح خداست. - «الا انه قاتل كل قبيلة من اهل الشرك ». آگاه باشيد كه او كشنده هر قبيله اى از مشركان است. - «الا انه الغراف من البحرالعميق ». آگاه باشيد كه او نهرى خروشان از اقيانوسى بيكران است. -...آگاه باشيد كه او ياور دين خداى تبارك و تعالى است. -...آگاه باشيد كه او هر دانشمندى را به دانش وهر نادانى را به نادانى مى شناسد. -...آگاه باشيد كه او برگزيده و انتخاب شده خداوند است. -...آگاه باشيد كه اووارث هر دانش و دربرگيرنده آن است. -...آگاه باشيد كه او آنچه بگويد از پروردگارش مى گويد و هشداردهنده به امر ايمان است. -...آگاه باشيد كه او رشيد و كامل و نيرومند و متين است. -...آگاه باشيد كه فرمانروايى جهان هستى به او واگذار شده است. -...آگاه باشيد كه هر كس از (پيامبران و امامان) پيش از او، نويد آمدنش را داده اند. -...آگاه باشيد كه او تنها حجت بازمانده خداوند است، بعد از او حجتى نيست، حقى جز با او و نورى جز در پيش اونيست. -... آگاه باشيد كه احدى بر او چيره نيست و كسى او را شكست ندهد . -...آگاه باشيد كه او ولى خدا در روى زمين، و داور او در ميان مردم و امين او در آشكار و نهان است. منبع سایت موعود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
منبع سایت موعود |
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
محمدفاطمى
وجود مقدس حضرت بقيةاللهالاعظم ، اروحنالهالفداء، در معارف به عنوان «خونخواه كشته كربلا» (1) شناخته شده و شيعيان همراهى با آن امام منصور براى گرفتن انتقام خون حسين(ع) و يارانش را يكى از آرزوهاى بزرگ خود مىدانند، (2) تا جايى كه در هر عاشورا به يكديگر اينگونه سر سلامتى مىدهند: «اعظمالله اجورنا بمصابنا بالحسين(ع)و جعلنا و اياكم منالطالبين بثاره مع وليهالامامالمهدى من آل محمد:» (3) خداوند پاداش ما را در عزاى مصيبتحسين(ع) بزرگ گرداند و او شما را از جمله كسانى كه به همراه ولىاش امام مهدى از آل محمد: به خونخواهى او برمىخيزند قرار دهد.
2. عدالتگسترى مهدى(ع) 3. صابران در غيبت مهدى(ع) 4. خصال مهدى(ع) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
اصحاب آخرالزمانی سیدالشهداء
آنهایی را که وصفشان را شنیده ای که عصر جاهلیت ثانی را در هم شکستند، متوسلیان و همت و باکری ها و خرازی و از این دست ژنرالهای جوان و بزرگ اند که حول محور حق و ولایت امام خمینی سلام الله علیه گرد آمده اند.
همانها که شنیدی وصفشان را. همان حسین قجه ای که آنقدر آرپی جی زد که از گوشش جوی خون سرازیر شد. همان ها که در یک شب از کارون تا پشت جاده اهواز – خرمشهر ، 27 کیلومتر پیشروی کردند. و همان احمد متوسلیان که وقتی می خواست از کردستان برای فتح المبین به جنوب برود، همه ی مردم گریه می کردند که تو رو بخدا نرو. و همان متوسلیانی که با گرفتن یک توپخانه، 15000 اسیر گرفت. و همان متوسلیانی که گفت : «ما باید پرچم اسلام را در انتهای افق بر زمین بکوبیم»؛ و این فقط شعار نبود، رفت که انجامش دهد. آن عارف بزرگ، چمران، که موقع حمله اولین نفر بود و موقع گرفتن غذا آخرین؛ و به گفته خودش بزرگترین شکنجه برایش بازگشت از ملکوت اعلا بود. و همان حسن باقری؛ با اینکه فرمانده بود، با نیروی عادی هیچ تفاوتی نداشت و بارها اشتباه گرفته شد. و همان محمد بروجردی که فقط با اخلاقش یک جوان ضد انقلاب را سر خط کرد؛ و آنقدر برای کردستان زحمت کشید که شد «مسیح کردستان». و همان اکبر شه رستمی که در حضور خدا پایش را دراز نمی کرد، مبادا بی ادبی شود. و همان صادق همراه که می گفت : «اگر ما ارتش را سالم نکنیم، کی این کار را می کند؟» و اگر ارتش اکنون ذره ای دینی است مدیون امثال همراه هاست. و سید محمد جهان آرا، که 35 روز ارتش عراق را در حسرت خرمشهر گذاشت، همان ارتشی که می رفت 2 هقته بعد تهران را اشغال کند؛ و عجب آنکه حرامیان هیچ به او نمی دادند؛ و به بچه هایش. و همان سید مرتضی آوینی که حجاب «خود» را از میان برداشته بود و تمام تراوشات ذهنی اش را با شروع انقلاب، چون حدیث نفس بود در گونی ریخت و آتش زد و از آن پس سعی کرد که فقط خدا را ببیند؛ و فقط خدا را می دید و جز برای او کاری نمی کرد. و همان سید محمد بهشتی که بالای میز کارش نصب کرده بود: اگر این پست و مقامها ماندنی بود، به تو نمی رسید! او همان کسی است که زمانی گفته بود: «ما عاشقان خدمتیم، نه تشنگان قدرت». و همان رضا شیرزادیان که بی هیچ ترسی روی خاکریز راه می رفت، و مرگ از او فرار می کرد. و همان کاظم نجفی رستگار که حاضر نشد عملیات را عجولانه طرح ریزی کند و جان بسیجی ها را بازیچه ای برای حفظ سمت خود قرار دهد؛ و فرماندهی لشکر را رها کرد و به عنوان بسیجی عادی اعزام شد، و شهید شد. و همان ابراهیم همت که مخلص خدا بود و گفت: «اگر اخلاص داشته باشیم، چه بکشیم، چه کشته بشیم، پیروزیم و شکست معنا ندارد». و همان محمد صلاح غندور که به خواب علی منیف اشمر آمد و گفت : «وقتی عملیات(استشهادی) انجام شد ، فقط حسی مثل اینکه سوزن را داخل دست کنند داشتم، پس از آن همه جا سفید شد و امام حسین علیه السلام مرا پیش خانم فاطمه زهراء سلام الله علیها برد». و همان وحید محمدی اراکی که وقتی قرآن می خواند همیشه گریه می کرد؛ گفتند چرا گریه می کنی؟ گفت: «مگه من کیم که خدا من رو حساب کرده و برام نامه فرستاده؟» و صدها شهید گمنام، که به فرموده امام «اولیاء خاص خدا هستند»؛ و بسیاری دیگر از این شهداء که کربلایی شدند و به قافله سال 61 هجری رسیدند و از امام عشق دفاع کردند. «...جنگ برپا شده است تا از این خاک دروازه ای به کربلا باز شود و مردترین مردان در حسرت قافله عشق نمانند... و چنین شد».* اما دوستان، با اینکه همه این شهداء با این قد و قواره و این تفاسیر؛ بودند، ولی حضرت صاحب العصر و الزمان اباصالح المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، مسئولیت انقلاب اصلی و اساسی خودش را بر دوش اینها نگذاشت. پس یقین داشته باشید که برای ظهور آقا باید شهدایی به مراتب بالاتر از احمد و همت و بروجردی و ... ظهور کنند. اگر حداکثر هدفمان را همین شهدا قرار بدهیم، هرگز ظهور نمی شود؛ همت کنید برای عظمتهای روحی بالاتر. خدایا به حق این شهداء ما را از اینان قرار بده. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. منبع وبلاگ سازندگی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
گاهی جان دادن چقدر سخت است!
و هزار بار شنیدهایم كه "بهشت زیر پای مادران است". راستی شما نسبت به این جمله چه حسی دارید و چقدر فكر میكنید درست است؟ شاید بد نباشد با من بیایید تا شما را بر بالین جوانی كه در حال جان سپردن است ببرم تا آنچه شنیدهاید را باور كنید. هراسان در كوچهها میدوید تا آنكه بالاخره به پیامبر رسید و نفسزنان به رسول خدا (ص) خبر داد كه پسرك سخت در حال جان كندن است. حضرت بى درنگ خود كنار بستر او رساند، و او را تلقین نمود و فرمود: بگو «لا اله الّا اللّه» . اما زبان او گرفت بود و نمیتوانست این جمله را بگوید. پیامبر مدام تكرار میكرد كه « شهادتین را بگو؛ بگو «لا اله الا الله ...». ولی جوان چون لالی مادرزاد زبانش بند آمده بود و در آن حال اسفبار، قادر به گفتن شهادتین نبود. گویا این اوضاع پیامبر را متوجه نكتهای كرده بود كه رو به حاضران، كه اندوهناك و وحشتزده، در تب و تاب بودند، كرد و فرمود: آیا این جوان، مادر دارد؟
یكى از بانوانی كه در آنجا بود گفت: آرى من مادرش هستم. پیامبر (ص) فرمود: آیا تو از پسرت ناراضى هستى؟ چشمها همه به لبهای مادر دوخته شده بود! مادر گفت: آرى، حدود شش سال است با او سخن نگفتهام. پیامبر (ص) به او فرمود: آیا اكنون به خاطر من از پسرت راضى مىشوى؟ زن؛ هرچه بود، مادر بود و دلش با آنكه آكنده از درد بود؛ اشك در چشمانش حلقه زد و و دلش برای جگرگوشهاش سوخت. و با طنین حزنناكی لب گشود و گفت: اى رسول خدا [در پیشگاه شما من كه باشم؛ من از او گذشتم و امیدوارم]خداوند به رضاى شما، از او راضى گردد. پیامبر كه توانسته بود رضایت مادر دلشكسته را جلب كند، رو به جوان محتضَر كرد و فرمود: بگو «لا اله الّا اللّه». در كمال حیرت، پسركی كه تا چند لحظهی پیش در چنگال مرگ با حالتی رقتبار جان میكند و بیتاب بود، آرام یافت و با كمال صراحت، شهادتین را فصیحانه بر زبان راند. بهت و حیرت بر تمام حاضران سیتره داشت. پیامبر (ص) به جوان گفت: چه مىبینى؟ و پسرك جواب داد: مرد سیاه چهرهی زشت رویى را مىنگرم، كه لباس چركین بر تن دارد و بوى متعفّنش آزارم میدهد، او بالاى سرم آمده تا حلقم را بگیرد و مرا خفه كند. پیامبر (ص) فرمود بگو: «یا مَن یَقبَلُ الیَسیرَ وَ یَعفُو عَن الكَثیر، اِقبَل مِنّى الیَسیرَ وَ اعفُ عَنى الكَثیر، اِنّكَ اَنتَ الغَفورُ الرّحیم؛ اى خداوندى كه عمل اندك را مىپذیرى و از گناه بسیار مىگذرى، عمل نیكِ اندكم را بپذیر و گناه بسیارم را ببخش، همانا كه تو آمرزنده مهربان هستى». جوان آنچه را كه پیامبر میفرمود، تكرار میكرد. وقتی جوان دعا را به پایان رساند، پیامبر (ص) فرمود: اكنون بگو چه مىبینى؟ پسرك كه اكنون بسان كشتی طوفان زدهای كه بر ساحل نجات رسیده است، با آرامشی كه همهی حاضران را از التهاب میرهاند، گفت: آن شخص بد و سیاه چهره رفت و مردى خوشسیما و عطراگین و خوش لباس، به بالین من آمده است . پیامبر (ص) فرمود: دعا را دوباره تكرار كن. جوان بیدرنگ زبان گشود و آن را تكرار كرد كه «اى خداوندى كه عمل اندك را مىپذیرى و از گناه بسیار مىگذرى، عمل نیكِ اندكم را بپذیر و گناه بسیارم را ببخش، همانا كه تو آمرزندهی مهربان هستى». تا دعا تمام شد دوباره پیامبر (ص) احوال جوان را پرسید و فرمود: چه مىبینى؟ و پسرك گفت: آن جوان خوش سیما را مىنگرم كه از من پرستارى مىكند. كام حاضران به لذتی كه جوان در آن غوطهور بود شیرین بود و همهمه مجلس را گرفته بود كه پسرك با تبسمی ملیح چشمهایش را بست و جان سپرد. منبع سایت تبیان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
وقتی پیامبر را در خواب دیدم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
نگاهي به زندگي حضرت معصومه عليهاالسلام
حضرت معصومه عليهاالسلام در اول سال 173 هجري قمري در مدينه چشم به جهان گشود. پدرش امام هفتم شيعيان حضرت موسي بن جعفر عليه السلام و مادرش حضرت نجمه بود كه به علت پاكي و طهارت نفس به او طاهره ميگفتند. حضرت معصومه در 28 سالگي و در روز دوازدهم ربيعالثاني سال 201 هجري قمري در قم رحلت نمود كه امروز بارگاه ملكوتي و مرقد مطهرش همچون خورشيدي در قلب شهرستان قم ميدرخشد و همواره فيض بخش و نورافشان دلها و جانهاي تشنه معارف حقاني است. آن حضرت در واقع بتول دوم و جلوهاي از وجود حضرت زهرا سلام الله عليها بود. در طهارت نفس امتيازي خاص و بسيار والا داشت كه امام هشتم برادر تني آن حضرت او را (كه نامش فاطمه بود) معصومه خواند. فرمود: «من زار المعصومة بقم كمن زارني»؛ كسي كه حضرت معصومه عليهاالسلام را در قم زيارت كند مانند آن است كه مرا زيارت كرده است. مقام علم و عرفان ايشان در مرحلهاي است كه در فرازي از زيارتنامه غير معروف ايشان چنين ميخوانيم: «السلام عليك يا فاطمه بنت موسي بن جعفر و حجته و امينه»؛ سلام بر تو اي فاطمه دختر موسي بن جعفر و حجت و امين از جانب موسي بن جعفر. و باز ميخوانيم: «السلام عليك ايتها الطاهرة الحميدة البرة الرشيدة التقية الرضية المرضية»؛ سلام بر تو اي بانو پسنديده نيك سرشت، اي بانوي رشد يافته، پاك طينت، پاك روش، شايسته و پسنديده. حضرت معصومه عليهاالسلام عالمه محدثه آل طه بود و قدم به جاي پاي حضرت زهرا سلام الله عليها گذاشت و همچون او در عرصه جهاد و تلاش براي اثبات حق كوشيد تا جايي كه جانش را فداي ولايت نمود و شهد شهادت نوشيد. بدين لحاظ و مقامات عالي معنوي آن بانوست كه حضرت رضا عليه السلام در فرازي از زيارتنامه معروفش به ما آموخته كه در كنار مرقدش خطاب به او بگوييم: «يا فاطمه اشفعي لي في الجنة فان لك عندالله شانا من الشان». (اي فاطمه! در بهشت از من شفاعت كن چرا كه تو در پيشگاه خداوند داراي مقامي بس ارجمند و والا هستي.) امام صادق عليه السلام سالها قبل از ولادت حضرت معصومه عليهاالسلام در توصيف قم سخن گفته و آن مكان را حرم خاندان رسالت خوانده بود. آنگاه فرمود: به زودي بانويي از فرزندانم به سوي آن كوچ كند كه نامش فاطمه دختر موسي بن جعفر است و با شفاعت او همه شيعيانم وارد بهشت مي شوند. خاندان عصمت پيامبر در انتظار آن بودند كه اين دختر ممتاز چشم به اين جهان بگشايد تا قلب و روي آنان را به ديدار خود روشن و منور گرداند. آغاز ماه ذيقعده براي حضرت رضا عليه السلام و دودمان نبوت و آل علي عليه السلام پيام آور شادي مخصوص و پايان بخش انتظاري عميق و شور آفرين بود زيرا حضرت نجمه فرزندي جز حضرت رضا عليه السلام نداشت و مدتها پس از حضرت رضا نيز داراي فرزندي نشده بود. از آنجا كه سال ولادت حضرت رضا عليه السلام يعني سال 148 هجري قمري و سال ولادت حضرت معصومه عليهاالسلام سال 173 و بين اين دو ولادت بيست و پنج سال فاصله بود و از طرفي امام صادق عليه السلام ولادت چنان دختري را مژده داده بود، از اين رو خاندان پيامبر بيصبرانه در انتظار طلوع خورشيد وجود حضرت معصومه عليهاالسلام بودند. هنگامي كه وي چشم به جهان گشود به راستي كه آن روز براي اهلبيت عصمت به خصوص امام هشتم و حضرت نجمه سلام الله عليها روز شادي و سرور وصف ناپذير و از ايام الله بود زيرا اختري از آسمان ولايت و امامت طلوع كرده بود كه قلبها را جلا و شفا ميداد و چشمها را روشن ميكرد و به كانون مقدس اهلبيت عليهم السلام گرمي و صفا ميبخشيد. مرجع كل حضرت آيت الله العظمي حاج آقا حسين بروجردي (قدس سره) مکرر كنار مرقد مطهر حضرت معصومه سلام الله عليها ميآمد و در آنجا با تضرع و تواضع خاص، آن حضرت را واسطه قرار ميداد و به مناجات ميپرداخت. اين سوال كه پيامبر اسلام با آن كه چند فرزند دختر داشت چرا حضرت زهرا را بيشتر دوست ميداشت و به او بيشتر اعتبار ميداد. سوالي است كه درباره حضرت معصومه عليهاالسلام نيز صادق است كه چرا حضرت موسي بن جعفر عليه السلام با داشتن دختران بسيار به حضرت معصومه عليهاالسلام توجه ميكرد و در ميان آنها اين دختر به آن همه مقامات نايل شد. پاسخش اين است که در آيات قرآن و گفتار پيامبر و امامان به طور مكرر معيار، داشتن علم، تقوا و جهاد و ساير ارزشهاي والاي انساني است. به راستي كه حضرت معصومه عليهاالسلام همچون جدهاش حضرت زهرا سلام الله عليها در معيارهاي ارزشي اسلام يكهتاز عرصهها و در علم و كمالات و قداست گوي سبقت را از ديگران ربوده بود. وي تافتهاي ملكوتي و جدا بافته و ساختار وجودي او از ديگران ممتاز بود. همان گونه كه پيامبر اکرم در شان حضرت زهرا سلام الله عليها فرمود: «فداها ابوها»؛ (پدرش به فدايش باد)، حضرت موسي بن جعفر عليه السلام نيز در شان حضرت معصومه عليهاالسلام فرمود: «فداها ابوها.» حضرت معصومه عليهاالسلام همنام حضرت فاطمه زهراست در اين نام رازها نهفته است. يكي از رازها اين بود كه در علم و عمل از رقباي خود پيشي گرفته و ديگر اين كه از ورود شيعيان به آتش دوزخ جلوگيري مينمايد.
همچنين از نظر كمالات علمي و عملي بي نظير است ديگر اين كه گرچه مرقد مطهرش آشكار است و همانند مرقد مطهر حضرت زهرا سلام الله عليها مخفي نيست ولي مطابق مكاشفهاي كه براي بعضي از اولياي خدا روى داده امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام فرمودند: «كسي كه مرقد حضرت معصومه عليهاالسلام را زيارت كند به همان مقصودي نايل خواهد شد كه از زيارت قبر حضرت زهرا سلام الله عليها نايل ميشود. از ديگر مشابهتهاي حضرت معصومه عليهاالسلام به حضرت زهرا فداكاري ايشان در راه اثبات ولايت بود زيرا حضرت معصومه عليهاالسلام نيز آن چنان تلاش كرده جان خود را فدا نمود و به شهادت رسيد. يعني حضرت معصومه عليهاالسلام نيز با كارواني از حجاز به سوي خراسان براي ديدار چهره عظيم ولايتمداران عصر يعني برادرش حضرت رضا عليه السلام حركت كرده تا يار و ياور او باشد ولي در مسير هنگامي كه به سرزمين ساوه رسيد دشمنان خاندان نبوت در يك جنگ نابرابر بستگان و برادرش را به شهادت رساندند و با ريختن زهر در غذايش او را مسموم ساختند كه بيمار شد و به قم آمد و پس از شانزده روز سكونت در قم به شهادت رسيد. همانگونه كه حضرت زهرا سلام الله عليها با استدلالهاي متين و استوار، حقانيت ولايت حضرت علي عليه السلام را تبيين ميكرد، حضرت معصومه عليهاالسلام نيز چنين بود. رواياتي كه از آن حضرت نقل شده غالباً درباره امامت و ولايت علي عليه السلام است كه با اثبات ولايت او ولايت امـامـان معصوم نيز ثابت ميشود براي نمونه حضرت معصومه با چند واسطه از حضرت زهرا نقل ميكنند كه فرمود: پيامبر در شب معراج به بهشت رفت و بر روي پردهاي در قصر بهشت ديد كه چنين نوشته شده: «لا اله الا الله محمدا رسوله علي ولي القوم»؛ (معبودي جز خداي يكتا و بيهمتا نيست محمد رسول خدا و علي ولي و رهبر مردم است) و بر روي پرده درگاه قصر ديگري نوشته شده است: «شيعت علي هم الفائزون»؛ (شيعيان علي رستگارند). نيز با چند واسطه از رسول خدا صلي الله عليه و آله نقل ميكند كه فرمود:«الا من مات علي حب آل محمد مات شهيدا»؛ آگاه باشيد! كسي كه با حب آل محمد از دنيا برود شهيد از دنيا رفته است. يكي از روايات او كه با چند واسطه به حضرت زهرا سلام الله عليها ميرسد اين است كه: حضرت زهرا سلام الله عليها فرمود: آيا سخن رسول خدا را فراموش كردهايد كه در روز عيد غدير خم فرمود: هر كس من مولا و رهبر اويم علي هم مولا و رهبر او است و نيز به علي فرمود: نسبت تو به من همانند نسبت هارون برادر موسي به موسي (ع) است. به اين ترتيب ميبينيم حضرت معصومه عليهاالسلام عالمه محدثه آل طه بود و قدم به جاي پاي حضرت زهرا سلام الله عليها گذاشت و همچون او در عرصه جهاد و تلاش براي اثبات حق كوشيد تا جايي كه جانش را فداي ولايت نمود و شهد شهادت نوشيد. مقام علم و عرفان ايشان در مرحلهاي است كه در فرازي از زيارتنامه غير معروف ايشان چنين ميخوانيم: «السلام عليك يا فاطمه بنت موسي بن جعفر و حجته و امينه»؛ سلام بر تو اي فاطمه دختر موسي بن جعفر و حجت و امين از جانب موسي بن جعفر. و باز ميخوانيم: «السلام عليك ايتها الطاهرة الحميدة البرة الرشيدة التقية الرضية المرضية»؛ سلام بر تو اي بانو پسنديده نيك سرشت، اي بانوي رشد يافته، پاك طينت، پاك روش، شايسته و پسنديده. شخصيتهاي بزرگ دين ارج و منزلت بسيار والايي براي حضرت معصومه عليهاالسلام قائل بودند و هستند و او را با حضرت زهرا سلام الله عليها مقايسه ميكنند: حضرت امام خميني (قدس سره) در قصيدهاي كه شامل 44 بيت است او را با حضرت زهراي اطهر مقايسه كرده در بخشي از آن ميگويد: دختر چون اين دو در مشيمه قدرت نــامد و نايـد دگــر هماره مــقدر آن يك امواج علــم را شده مبــدا ويـن يك افواج حلم را شده مصدر آن يــك در عالـــم جلالـت كـعبه وين يك در ملك كبريايـي مشــعر لم يلـــدم بستـه لـب و گرنه بگفتم دخــت خدايـند اين دو نــور مطهر آن يــك خـاك مدينـه كـرد مزين صفــحه قم را نمود اين يـك انــور خاك قم ايـن كرد از شـرافـت جنت آب مــدينه نـمـوده آن يك كــوثر مرجع كل حضرت آيت الله العظمي حاج آقا حسين بروجردي (قدس سره) مکرر كنار مرقد مطهر حضرت معصومه سلام الله عليها ميآمد و در آنجا با تضرع و تواضع خاص، آن حضرت را واسطه قرار ميداد و به مناجات ميپرداخت. منبع سایت تبیان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق به امام زمان (عج) ما را واداشت که برای ایشان و کمک به رسیدن به ایشان به طراحی وبلاگ بپردازیم . و مطالبی در ارتباط با ایشان و نیز مطالبی دیگر در رابطه با اسلام بنویسیم.
عکس از وبلاگ نائب الامام |
| آرشیو موضوعی |
|
گذری بر زندگی خوبان حکایات کلام معصومین آلبوم عکس متفرقه تفسیر قرآن داستان اهل بیت (ع) حضرت مهدی (عج) ناگفته ها بانک صوت و تصویر اخبار شعر |
|
RSS
|