تبليغاتX
(یا مهدی (عج
بسم الله الرحمن الرحيم
 در مکتب عارف نمایان، فرمانبرداری از مراد درس اول و آخر است. مرید باید تسلیم محض مراد باشد و هرچه او بگوید بپذیرد. متابعت از مراد آن قدر مهم است که حتی برخی از آن تعبیر به فرض کرده اند. این فرمانبرداری محض می طلبد که مرید، مراد را در جایگاهی بداند که هیچ احتمال خطا در او راه ندارد و سخن او عین صواب است و هر سخنی در هر موردی بگوید مرید باید بی هیچ چون و چرایی آن را بپذیرد.
 


واكاوی عرفان های آفت زده
(تعارض های فکری- عقیدتی عارف نمایان با قرآن و اهل بیت علیهم السلام
)

 
مرید و مراد بازی

... در مکتب عارف نمایان، فرمانبرداری از مراد درس اول و آخر است. مرید باید تسلیم محض مراد باشد و هرچه او بگوید بپذیرد. متابعت از مراد آن قدر مهم است که حتی برخی از آن تعبیر به فرض کرده اند. علی بن بندار الحسین الصیرفی می گوید: «به دمشق رفتم. بعد از سه روز بر ابوعبدالله درآمدم. گفت: کی آمدی؟ گفتم: سه روز است. گفت: در این سه روز کجا بودی که به نزد من نیامدی؟ گفتم: به نزد ابن جوصا بودم و مشغول به حدیث نوشتن. گفت شغلک الفضل هن الفرض یعنی فضایل حدیث نوشتن، تو را از فریضه به خدمت پیر حضور یافتن باز داشت.(1)

این فرمانبرداری محض می طلبد که مرید، مراد را در جایگاهی بداند که هیچ احتمال خطا در او راه ندارد و سخن او عین صواب است و هر سخنی در هر موردی بگوید مرید باید بی هیچ چون و چرایی آن را بپذیرد. حال آن که چنین مقامی را فقط می توان برای پیشوایان معصوم فرضش کرد و حتی مقلدان چنین نگاهی را درباره مراجع معظم تقلید ندارند.

سخن مراجع تنها در باب احکام اجتهادی برای مقلدان حجت است؛ اما در موارد دیگر مانند تشخیص موضوعات احکام، سخن آنان حجیت ویژه ای ندارد و مقلد موظف نیست به تشخیص مرجع در مورد موضوعات عمل نماید. حتی در مواردی مانند انتخابات و تشخیص نامزد اصلح نیز نظر مرجع تکلیف آور نیست.

مراد هم بنا بر برخی از عرفان ها می تواند از هر وسیله ای استفاده کند تا مرید را به راه بیاورد. در عرفان سرخ پوستی و منابعی که از این عرفان در دست است، مراد اجازه دارد مرید را فریب دهد.

کاستاندا، نویسنده مجموع کتاب های عرفان سرخ پوستی، نقل می کند که استاد این عرفان، ناوال خولیان، به وی حقه زده است. او می گوید: ناوال با استفاده از شهوت حرص من، به من حقه زد. قول داد تمام زنان زیبایی را که دور و برش بودند به من بدهد و نیز قول داد مرا با طلا بپوشاند. به من قول بخت و اقبال داد و من گول خوردم.(2) و به این ترتیب وارد حلقه شاگردانش شدم. کاستاندا همچنین می گوید ناوال دون خوان در ابتدای آموزش، بارها دستور به کارهایی می داد که نابخردانه و خنده آور بود و هیچ وجه درست و خردورزانه ای برای آن یافت نمی شد. از این رو، خشمگینی و رنجوری مرا به دنبال داشت؛ اما دون خوان، در واقع هدفی را دنبال می کرد. او می  خواست بدین وسیله فکر و گفت و گوی درونی مرا خاموش سازد. اما اگر این هدف را به من باز می گفت، نقض غرض دون خوان می شد؛ زیرا در این صورت من نمی توانستم عمل بی هدف و خالی از فکر به انجام رسانم. بعدها دون خوان، به من گفت که در بدو آموزش، چنین حقه ای به من زده است، چون چاره ای جز این نداشته است.(3)

در این عرفان مراد هم باید فکر خود را تعطیل کند. سالک مبارز نخست باید بداند که رفتارهایش بیهوده است و با این حال، چنان کار انجام دهد و رفتار کند که گویی این مطلب را نمی داند.(4) از نکات عجیب این عرفان استفاده از گیاهان توهم زاست. استفاده از این گیاهان او را با نیروهای غیر ارگانیک آشنا کرده، فرد را به قدرت و آگاهی آن ها پیوند می دهد. استفاده از این گیاهان، با هدف پدید آوردن گونه ای آمادگی شخصی برای طریقت معرفت است و به فرد کمک می کند تا به حقیقت ناب راه یابد.(5)

نتیجه این که نیروهای نظامی و انتظامی نه تنها نباید با مواد روانگردان مبارزه کنند، بلکه برای گسترش فضای عرفانی در جامعه باید خود به پخش این مواد اقدام نمایند!

این نوع نگاه به معنویت و به دست آوردن آن از راه گیاهان روانگردان تخدیری و تعطیل کردن فکر و تعقل، با منش قرآن و اهل بیت فاصله ای دراز دارد. جهنمیان حسرتمندانه می گویند: لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر(6)

(اگر شنیده بودیم یا تعقل کرده بودیم در (میان) دوزخیان نبودیم. اگر به اندازه پیامبران گوش فرا می دادیم و یا درباره گفتارشان تعقل می کردیم، اکنون در زمره دوزخیان نمی بودیم.)

پای استدلالیان در گل بود!

صوفیه بر اساس این مبنا که باید از مراد تبعیت کامل نمود، در باب شناخت نیز اعتقاد خاصی دارند. آنان راه را منحصر به کشف و شهود دل می دانند. به نظر آنان، معرفت استدلالی نسبت به معرفت کشفی، مانند جهل است. ولی قرآن بدون نفی معرفت کشفی، خود از راه استدلال، مردم را به شناخت آفرینش فرا می خواند. شهید مطهری با تبیین این دو راه و جایگاه هر یک، آن ها را مکمل یکدیگر می داند و حق هم همین است. انسان باید با نیروی عقل و با ابزار استدلال، گره های فکری را بگشاید و راه را بیابد. بسیاری از مشکلات و ابهاماتی که در باب شناخت مطرح می شوند، با ابزار عقل حل می شوند. حتی شناختی که با کشف و شهود حاصل می شود، چون تجربه ای شخصی است، تا با استدلال و بیانی عقل پسند ارائه نشود سودی برای دیگران نخواهد داشت. کتاب هایی که در باب عرفان نظری نگاشته شده اند، در جهت ارائه نظامی نظری و قابل استدلال برای مکاشفه های عرفانی هستند و اصلاً نمی توان بدون استدلال قدم در راه خداشناسی گذارد.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 در اوایل حکومت بنی عباس، گروهی از تارکین دنیا و دوره گردان های هندی و مانوی در عراق و ممالک دیگر اسلامی منتشر شدند و عقاید خاص خود را نشر دادند. خرقه پوشیدن هم از رسوم هندی ها است. بوداییان نیز تاثیر گذاشتند. سیاحان بودایی سرگذشت بودا را منتشر و او را سرمشق زهد و ترک دنیا معرفی کردند.



واكاوی عرفان های آفت زده
(تعارض های فکری- عقیدتی عارف نمایان با قرآن و اهل بیت علیهم السلام
)


اشاره:

هیچ نظام فکری را نمی توان یافت که حقایقی در آن وجود نداشته باشد. حتی باطل ترین نظام ها نیز بهره ای از حقیقت دارند؛ اما این حقایق نمی تواند به گزاره های نادرست ارزش ببخشد، همان گونه که نادرستی این گزاره ها نمی تواند به گزاره های نادرست ارزش ببخشد، همان گونه که نادرستی این گزاره ها نمی تواند از ارزش قضایای صادق بکاهد. نوشتار پیش رو نیز تنها بر آن بخش از گفته ها و کرده های صوفیان و مدعیان عرفان انگشت گذارده است که با مبانی دینی سر آشتی ندارد و هیچ گاه بر آن نیست تا از ارزش عرفان بکاهد و یاعرفان را غیر دینی و یا در تعارض با دین بشمارد و یا مقامی را انکار نماید که انکار مقامات، خود، حجاب بزرگ طریق است.

باطل زشت است و هیچ کس حاضر نیست آن را در آغوش گیرد، پس به ناچار باید خود را بزک کند تا بتواند برای خویش مشتری بیابد. این دغل کاری، آدمیان را فریب می دهد و آنان را به دام می کشاند و در بند می کند. معنویت گرایی و اوج آن، عرفان، نیز به این آفت گرفتار آمده است. معنویت جاذبه دارد و همگان می خواهند همنشین آن باشند. درست است که تاریخ، کم و بیش از افراد و گاه گروه هایی نام برده است که جنبه روحانی بشر را نفی کرده اند؛ اما هیچ گاه این نگاه؛ حکومت نیافت و اصلاً نتوانست فرهنگی غالب و مانا شود و مگر می شود همواره خورشید را نادیده گرفت؟ حتی در جوامع غربی که مدت ها این نیاز سرکوب می شد، گرایش به معنویت گسترش یافته است و اندیشه وران آن سامان این موضوع را در کانون بررسی های خود قرار داده اند؛ ولی این سخن بدین معنا نیست که عرفان از هجوم باطل در امان مانده است و دین، تمام آرایی را که به نام عرفان سند خورده اند، می پذیرد. آن چه امروزه به نام عرفان ذهن های جامعه را به خود مشغول کرده، از جنبه های گوناگون آفت زده است. این انحراف ها را هم می توان در منشا آن یافت و هم در غایتی که برای آن تصور شده است. راه رسیدن به غایت و همچنین موانع راه نیز گاه به اشتباه تبیین شده است که این نوشتار به اختصار به آن ها می پردازد.


خشت اول چون نهد معمار کج (انحراف در منشا عرفان های دروغین)

نگاهی به پیدایش و تطورعرفان در جوامع اسلامی نشان می دهد که آن چه نام عرفان را با خود به یدک می کشد، تنها آبشخور آن دین نبوده است و ریشه پاره ای از آموزه های عارفانه را باید در آن سوی مرزهای دین جست و جو کرد. بررسی های تاریخی نشان می دهد که تصوف و عرفان اسلامی؛ متاثر از فرهنگ های بیگانه بوده است. در اوایل حکومت بنی عباس، گروهی از تارکین دنیا و دوره گردان های هندی و مانوی در عراق و ممالک دیگر اسلامی منتشر شدند و عقاید خاص خود را نشر دادند. خرقه پوشیدن هم از رسوم هندی ها است. بوداییان نیز تاثیر گذاشتند. سیاحان بودایی سرگذشت بودا را منتشر و او را سرمشق زهد و ترک دنیا معرفی کردند.

از جمله شباهت های نزدیک میان بوداییان و مسلک تصوف، ترتیب مقامات است که سالک آرام آرام و به ترتیب از مقامی به مقام دیگر بالا می رود تا به مقام فنا می رسد. مسیحیت هم در تصوف تاثیرگذار بوده است. مسیحیت از راه مرتاضان و فرقه های سیار راهبان به ویژه فرقه های سوریه ای که در اطراف بودند و اغلب از فرقه نسطوریه به شمار می آمدند، بسیار چیزها به صوفیه اسلام آموخته است. (1) تاثرپذیری از فرهنگ های بیگانه با مکتب اهل بیت همخوانی ندارد.

پیشوایان دینی بارها شاگردان و پیروان خود را از زانوی شاگردی زدن در مکتب دیگران بر حذر داشته اند؛ چرا که دیگران علم خویش را از یک منبع مطمئن دریافت نکرده اند و چه بسا آلوده به مطالبی باشد که هر چند در ظاهر زیبا است اما نتایجی سوء دارد که در نگاه نخست فرد بدان پی نمی برد اما گذر زمان آن را برملا می کند؛ ولی علوم اهل بیت علم ناب است و مغشوش به جهالت های علم نما نیست و اصلاً علم و معارف را جز در خانه اهل بیت نمی توان یافت.(2)

عبادت تا کجا؟ (انحراف در غایت)

بی توجهی به مکتب اهل بیت، مدعیان عرفان را به سخنانی واداشته است که حتی در میان معروفین به تصوف نیز مخالفانی داشته است؛ ولی چون با رنگ و لعابی فریبا عرضه شده، خواستگارانی پیدا کرده است. از این مدعیان نقل شده که انسان در مرتبه ای، از تکلیف ساقط است... این ادعا با واکنش تندی روبرو شد. از غزالی منقول است: فردی اگر خیال کند میان او و خدا حالتی است که در آن حالت نماز از او برداشته می شود و نوشیدن شراب برایش حلال است و یا استفاده از اموال سلطان جائر مباح است که برخی از مدعیان تصوف چنین گمانی را دارند؛ بی تردید باید کشته شود.(3) این سخن که امروزه به شکل "مهم این است که دل پاک باشد" ترجیع بند گفته های دلدادگان اباحه گری است، نمی تواند بدون پشتوانه نظری باشد و چون این سخن در فضای اسلامی پخش می شود، حتماً باید پشتوانه ای از آیات قرآن و روایات برای آن ساخت.

در برخی متون، تفاسیری ارائه شده است که چه بسا اسباب سوء استفاده عارف نمایان قرار می گیرد. بزرگانی مانند محقق لاهیجی، انسان هایی زاهد و وارسته بودند که عبارت لیعبدون در آیه «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون»(4) ( و جن و انس را نیافریدم جز برای این که مرا بپرستند) را به لیعرفون تفسیر کرده اند.(5) این تفسیری به حق و درست است؛ اما توسط برخی از مدعیان عرفان، مستند بی مهری آنان به شریعت قرار گرفته است، به گونه ای که آنان عمل به شریعت را ترک کرده، از انجام عبادت دریغ می ورزند به این بهانه که، غایت خلقت بر اساس این تفسیر، معرفت است و باید برای دست یابی به آن کوشید؛ پس عبادت اهمیت ندارد و اصرار بر آن بی معنا است و سقف اعتبار آن محدود است!

تردیدی نیست که عبادت بدون معرفت علمی بدون روح است؛ معرفت به عبادت ارزش می بخشد، اما این امر نباید دست آویزی برای ترک عبادت باشد. آن چه از ظاهر آیه برمی آید و بزرگان اهل تفسیر هم بدان اشاره کرده اند، اصالت داشتن عبادت است و فرموده اند: حقیقت عبادت، برترین هدف خلقت است. حقیقت عبادت این است که فرد از خود و هر چیزی جدا شود و خدا را یاد نماید. بدیهی است چنین عباداتی مترتب بر معرفت است.(6)

روایات بسیاری همین مطلب را تایید می کند. در روایتی از امام حسین(ع) نقل شده است که فرمودند: خداوند بندگانش را آفرید تا او را بشناسند و چون شناختند او را بپرستند و عبادت کنند و با عبادت خدا از عبادت دیگران بی نیاز شوند.(7)

درباره عبادت و جایگاه آن گاه برخی با استناد به آیه «واعبد ربک حتی یاتیک الیقین»(8) (و پروردگارت را پرستش کن تا این که مرگ تو فرا رسد) ادعا کرده اند که این آیه گویای این است که با حصول یقین، تکلیف نیز برداشته می شود. مرحوم علامه طباطبایی در تبیین تداوم تکلیف تا هنگام مرگ می فرمایند: نوع انسان غایتی دارد که این غایت با جامعه تحقق می یابد. وقتی جامعه شکل می گیرد به قوانینی نیاز دارد که این قوانین پایبند باشد؛ چه این قوانین صلاح جامعه را در پی داشته باشد و چه قوانین عبادی باشد که انسان را به غایت کمالش می رساند. دلیل این پایبندی برای فرد ناقص کمال طلب کاملاً روشن است، چون او باید از این قوانین پیروی کند تا به کمال برسد.

انسان کامل هم باید به این قوانین پایبند باشد؛ زیرا معنای کمال این است که برای وی در دو جنبه علم و عمل ملکه ای حاصل شده است که از این ملکه اعمالی سر می زند که به نفع فرد و جامعه باشد و فرد و جامعه را اصلاح نماید. از این ملکه همچنین عباداتی متناسب و در شأن این معرفت تحقق می یابد که به مصلحت فرد و جامعه است. حال اگر خدا اجازه دهد که چنین فردی از انجام آن قوانین سرباز زند، این وضع منجر به فساد جامعه می شود. از آن گذشته، وقتی یک ویژگی در فردی به ملکه تبدیل شد، خود به خود آثار آن ملکه به منصه ظهور می رسد و نمی توان آن را بازداشت.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

 كاهنان و احبار يهود تلاش كردند تا عبدالله را بكشند. بزرگشان به نام ربيان گفت: غذايي فراهم كنيد و آغشته به سمّ مهلك نماييد و آن‌را نزد عبدالمطّلب ببريد. يهوديان چنين كردند و آن را توسّط زناني كه صورت خود را پوشانده بودند به خانة عبدالمطلب فرستادند .

 

نجاح الطایی
يهوديان از ديرهنگام در صدد قتل رسول خدا(ص) بودند؛ چه آن زمان كه در صلب پدرش عبدالله بود و چه زماني كه در رحم مادرش آمنه قرار داشت، و به ويژه پس از تولّد و بعثت.

1. كاهنان و احبار يهود تلاش كردند تا عبدالله را بكشند. بزرگشان به نام ربيان گفت: غذايي فراهم كنيد و آغشته به سمّ مهلك نماييد و آن‌را نزد عبدالمطّلب ببريد. يهوديان چنين كردند و آن را توسّط زناني كه صورت خود را پوشانده بودند به خانة عبدالمطلب فرستادند.

همسر عبدالمطلب بيرون آمد و خوشامد گفت: آنها گفتند: ما از بستگان عبد مناف و فاميل دور تو هستيم. عبدالمطلب به خانواده اش گفت: بياييد و از آنچه بستگانتان برايتان آورده اند بخوريد. اما همين كه خواستند از آن بخورند، غذا به سخن آمد و گفت: از من نخوريد كه مرا مسموم كرده اند. خانواده عبدالمطلب از غذا نخوردند و به جستجوي آن زنان برخاستند ولي اثري از ايشان نيافتند. كه اين حادثه يكي از نشانه هاي پيامبري رسول خدا(ص) است.

2. بار ديگر گروهي از احبار يهود در لباس تجّار از شام به مكّه آمدند تا جناب عبدالله بن عبدالمطلب ـ پدر گرامي پيامبر خدا(ص) ـ را به قتل برسانند. آنها شمشيرهاي آغشته به سمّ، همراه خود داشتند و مترصّد فرصتي مناسب بودند تا نقشه پليدشان را به مرحله اجرا درآورند.

جناب عبدالله به قصد شكار از مكّه خارج شد و يهوديان فرصت را غنيمت دانسته، او را محاصره كردند و خواستند او را بكشند امّا خداوند به وسيله گروهي از بني هاشم كه از راه رسيدند، او را نجات داد. گروهي از احبار كشته شدند و بعضي ديگر به اسارت درآمدند.

عبدالله بن عبدالمطلب در سن 17 يا 25 سالگي به طرز مشكوكي از دنيا رفت.
كازروني در كتاب خود المنتقي مي نويسد:

24 سال از پادشاهي كِسري انوشيروان گذشته بود كه عبدالله متولّد شد. وقتي 17 ساله شد با آمنه ازدواج كرد و هنگامي كه آمنه به رسول خدا(ص) باردار شد، عبدالله در مدينه وفات كرد.

انگشت اتّهام در وفات عبدالله، متوجّه يهود است و آنها متّهم به مسموم كردن او هستند؛ زيرا آنها بارها در مكّه كوشيدند تا علي‌رغم موانع او را بكُشند، پس اگر پاي عبدالله به مدينه مي‌رسيد، چگونه رفتار مي‌كردند؟!
البتّه هدف، رسول خدا(ص) بود و قرباني، عبدالله!
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
اين فرقه منسوب به «محمدبن عبدالوهاب » ازمردم «نجد»  مى باشد. «محمدبن عبدالوهاب » به مكتب «ابن تيميه » گرايش داشت . نام اين فرقه از پدر «محمد» كه «عبدالوهاب » بود، گرفته شده است . «عبدالوهاب » كه از علماى عينيه از بلاد نجد بود. محمد فقه هنبلى رانزد پدرش «عبدالوهاب » كه از علماى هنابله بود، فرا گرفت .

1 - پيدايش
اين فرقه منسوب به «محمدبن عبدالوهاب » (بن سليمان بن محمدبن احمدبن راشدبن بريد بن محمدبن بريد بن مشرف بن عمر بن بعضابن ريس بن زاحزبن محمدبن على بن وهيب التميمى ) ازمردم «نجد» (هزارو دويست شش - هزار و صدو پانزده قمرى ) مى باشد. «محمدبن عبدالوهاب » به مكتب «ابن تيميه » گرايش داشت . نام اين فرقه از پدر «محمد» كه «عبدالوهاب » بود، گرفته شده است . «عبدالوهاب » كه از علماى عينيه از بلاد نجد بود. محمد فقه هنبلى رانزد پدرش «عبدالوهاب » كه از علماى هنابله بود، فرا گرفت . آثار «ابن تيميه » و «قيم جزى » «كه شاگرد ابن تيميه بود» را مطالعه كردو تحت تاثير قرار گرفت .

ابن تيميه : «ابوالعباس احمدبن عبدالحيلم حرانى » از علماء حنبلى قرن هفتم و هشتم هجرى است كه عقايد وى مخالفت افكار مذهبى معاصر خود تكفير شد و مدتى زندانى بود مورد آزار مغولان قرار گرفت و از شام به قاهره گريخت .

در سال 712 ق دوباره به «دمشق » بازگشت و در سال 728 ق در گذشت .

محمد بن عبدالوهاب در بصره از «شيخ محمد مجموعى » علم دين آموخت ، در شام و حجاز نيز كسب فيض كرد وكمال يافت و سفرهايى به ايران «اصفهان » نمود.

در رابطه با نهضت پاكدينى «محمدبن عبدالوهاب » چند نكته قابل تاءمل هست كه خواننده تاريخ عقايد و آراء بايد به آنها توجه كند: نكته نخست اينكه مقطع زمانى پيدايش اين نهضت قابل توجه است . نكته دوم ، تحصيلات محد بن عبدالوهاب و مناطق و مراكزى كه در آن تحصيل وتحقيق كرده است ، مى باشد.

در رابطه با نكته نخست ، مى دانيم كه قرنهاى دهم تا سيزدهم هجرى فصل جديدى در تاريخ عقيد و آراء اسلامى بشمار مى رود: «امپراطورى عثمانى » خود را وارث خلافت اسلامى مى دانست و مدعى بود كه آخرين خليفه عباسى خالفت را به اين خاندان وصيت كرده است . از ديگر طرف ت رقباى ترك عثمانى كه پيشينه اى دراز در اختلافات قبيله اى و محلى و منطقه اى بايكديگر داشتند، ائتلاف كرده و نهضت صفويه را بر پاى داشتند. اتحاد و ائبلاف هفت قبيله ترك ، رژيم صفوى درايران را پديد آورد. استخدام مذهب شيعه اماميه بخشى از استراتژى ستيزه جويانه رقباى ترك عثمانى در مبارزه باامپراطور عثمانيان بود. نهضت شيعيگرى صفويه كه با قوت و قدرت قزلباشهان شمشيرهاى آخته و قتبل عام سنيان شهر نشين ايران اكثرا سنى ، رو به گسترش بود، تا آن سوى مرزهاى جغرافيايى ايران فرا رفت و در طى نزديك به يك قرن ت سنى كشى و شيعه كشى در اين دو امپراطور و صدور آن به شام وحجاز نزاع فرقهاى و كلاى شيعه و سنى را كه در دوره آل بويه آغاز و بعد همراه با فراز و نشيبهائى ادامه داشت ، تجديد و تشديد كرد و به اوج بى سابقه اى رسانيد.

اقدامات علماى سنى (كه در جهت اهداف سياسى سلاطن صفويه از يك سو و علما سنى در جهت اهداف سياسى امپرااطورى عثمانى از ديگر سو) بر اين كينه ودشمنى رنگ و رونق شگفتى مى داد. بر خواننده محقق در تاريخ ايران روشن است كه دوره صفويه بيش از هر دوره ديگرى در تاريخ ايران و اسلام شيعه ت بخران سازبوده است :

بيشترين و تندترين رديه ها عليه مذهب اماميهدر همين دوره از سوى سنيان نوشته شده است ، علماى بزرگ شيعه كه اصولا در بلاد سنى نشين بى طرف بوده اند، ترور شده اند (نمونه اش شهيد ثانى ) بى گناه بلاد عثمانى قتل عام شده اند ورعب و وحشت و ناامنى كليه جوامع شهرى و روستايى شيعيان برون مرزى آن روزگار را فراگرفته بود. و از همه مهمتر سيمايى كه صفويه از «تشيع اماميه » ارائه داده مى كرد، مسئله يازتر بود و دستاويز حمله و بهانه مناسبى در دست علمامتعصب سنى بود. اسناد تاريخ نشان ميدهد كه در بلاد سنيان ، «تشيع اماميه » مترادف بود با مذهب شرك و تمام بر چسب هايى كه در ادوار گذشته تاريخ ت اسلاف سنى شان بر تارك «تشيع » چسبانده بودند، صحت و مشروعيت مى يافت .

اقدامات صفويه تا آنجا شوم و ويرانگر بود كه بسيارى از سنيان متعصب ، اقدامات خلفاء اموى و عباسى را عليه «ائمه شيعه » (عليه السلام ) توجيه ميكردند، و مى دانيم كه درگذشته قبل از صفويه «غزالى طوسى » براى خوشايند خلافت و سلطنت تسنن ، «يزيد بن معاويه » را تبرئه كرد ولعن بر او را حرام دانست .اما اينبار قضيه شكل جدى تر بخود گرفت وكليه خلفا سفاك اموى - عباسى تبرئه شدند. حقانيت ، مظلوميت و معنويت تشيع اماميه بايكوت شد و سناين بلاد همچو آتشى در زير خاكستر منتظر فرصت بودند.

«محمدبن عبدالوهاب » درست در چنين مقطع بلند تاريخى زاد و زيست و ديد ولمس كرد.

ونكته دوم ، تحصيلات «محمدبن عبدالوهاب » است . او در حوزهايى مطالعه مى كرد كه در معرض تهاجم فرهنگى ، سياسى و نظامى صفويه بودند. آمدن اوبه ايران و مخصوصا «اصفهان » و اقامت او در آن شهر قابل توجه است . او از نزديك شاد اقدامات متوليان رسمى و دولتى و علمى مذهب اماميه بود. بدو شك محمدبن عبدالوهاب در مراسم محرم اصفحان ديده است كه چگونه در روز «عاشورا» شاه شيعه !! سرهاى بريده سنيان را به عنوان سرهاى بريده امويان !! تحويل مى گيرد و به قاتلين سكه هاى طلا مى هد...

خلاصه اينكه محمد بن عبدالوهاب و نهضت افراطى او محصول چنين دوره اى است .

يعنى يك واكنش ! يك عكس العمل كه مى تواند اشكال مختلفى در انعكاس خود بيابد.

آنگونه كه وقتى محمودافغان ايران رادر نورديد، «ملا زعفران » سنى را آورد تا مال وجان و ناموس روافض !! را مباح كند و دراصفهان چنين شد..

علمامذهبى در نقد و نفى «وهابيت » تنها «معلول » را مى بيند واز علت غافل اند وفورا دست خارجى و... را در كار مى آورند.

تعاليم «محمدبن عبدلوهاب » در واقع تهاجمى است فرهنگى عليه محصولات فرهنگى صفويه و اقدامات نظامى مخرب و ويرانگر وظالمانه او و پيرونش ، عكس العملى است عليه اقدامات قزلباشان صفوى كه در طول حداقل يك قرن تمام با قداره «تشيع » رادر دل و درون توده هاى عامى سنى ايران و اطراف آن فرو كردند وعقايد و اماكن سنيان را زيرو رو كردند.

و همان گونه كه قتل عامهاى «شاه اسماعيل اول » درشيعه كردن سنيان ، عنوان «جهاد» داشت و فتواى فقها را در حمايت خودبهمراه داشتند، تخريب ها وقتل عامهاى وهابيان در بلاد شيعه و انهدام اماكن مذهبى اماميه ، عنوان جهاد و پاكسازى و تطهير اسلام !! و توجيه مذهبى داشت . و در همين جا بايد به اين نكته واقعيت تاريخى اشاره كرد كه تاريخ اسلام از آغاز تاكنون نشان مى دهد:

كليه فرقه ها و نهضتهاى فكرى ، فرهنگى ، سياسى ، اجتماعى و نظامى در سايه و فضاى فرهنگى ، سياسى خلافت و سلطنت پديد آمده اند و هر كدامشان به نحوى دراعتراض به وضع موجود، ابراز وجود كرده اند، اگر در ستيز با عقايد رسمى بوده است و نفى تفكر موجودت بدعت ناميده شده و اگر در نبرد با ساختار سياسى فرهنگى - اجتماعى - اقتصادى موجود ونفى سيادت متوليان رسمى بوده ، تكفير گرديده و تحت پيگرد مذهب رسمى و سياست حاكم قرار گرفته است و بعد در تاريخ عقايد و آرا به بدترين وجهى تحريف شده است وبه صاحبان آرا و عقايدت اقوال و اعمالى نسبت داده اند كه روحشان از آنها خبر نداشته است و همين اقوال پشتوانه تاريخ نقلى و كتب فرق و ملل و نحل گرديدهاست . نكته ديگر اين است كه تاريخ عقايد و آراء بشرى نشان مى دهد كه هر حركت فكرى ( مثبت يامنفى ) اصولا دارى علل و انگيزه هائى است كه مبادى عقيدتى آن مبتنى بر همين علل و انگيزهاست ، ايدئولوژى و پيام آن حركت بر همين علل استوار است و بعد براى توجيه تاريخى خود به دنبال پيشينه و ريشه مى گردد. دراين شكى نيست كه محمد بن عبدالوهاب ، عقايد كلامى خود رادر تاريخ عقايد و آراء اسلامى جستجو كرده و عقايد ابن تيميه را مناسب ديده و هماهنگيهائى با آنهاداشته است .اما خود ابن تيميه محصول چه عصرى است ؟ او نيز محصول عصر تنازع بقا مذاهب رسمى است است : عصر مغولان و بعد در دوره ايلخانان ) مذاهب اسلامى در چه رقاتبى براى بقا بودند حنفيان قظب غالب مذاهب تسنن بودند و شيعه اماميه مذهب رقيب نيزگاه غالب مى شد. در اين ميان حنبليان و شافعيان در اقليت و محدوديت بودند وزيديان و اسماعيليان در تعقيب و قتل عام ...

ابن تيميه محصول چنين عصرى است كه عقايد وآراش را بايد در قالبهاى منجمد و متحجر شاعره واصحاب الحديث ومرجئه و جبريه ديد. آنچه مهم است ، بايد به علل ، عوامل و انگيزه هاى خيزش بك حركت و به ريشه هاى توجيها تاريخى آن .

در منابع شيعه اماميه ابن تيميه اينگونه معرفى شده است : احمدبن تيميه (728 - 661 ق ) فقيه ، محدث ومتكلم حنبلى است وى متولد 661 ق . در حران (سوريه ) مى باشد و در ايام حمله مغولان مقيم دمشق شد. او داراى تاءليفات بسيارى است بالغ بر سيصد جلد است . «ابن تيميه » بر كليه مذاهب اسلامى انتقاد داشت و كتبى عليه اين مذاهب نوشت . در عين حال مورد احترام عامه بود. «ناصر» خليفه فاطمى وى را به زندان انداخت با پا در ميانى مادرش آزاد شد. او قائل به تجسم و تشبيه بود. «علماء عامه » عليه او اظهار نظر كرده اند و كتبى بر رد عقايد وى نوشته اند. برخى ابن تيميه را «بدعت گذار» و برخى ديگر كافر دانسته اند.

گويند «بخارى » وى را «كافر» دانسته است .

آثار و عقايد او در شام و اطراف ممنوع اعلام گرديد و خليفه وقت دستور داد هر كس بر اين عقايد باشد، مال و جانش مباح است .

از عقايدى كه به وى نسبت داده اند اين است كه وى تمام عقايد مسلمانان را زير سؤ ال برده و آنان را در پرستش متوليان رسمى مذاهب به يهود ونصارى تشبيه كرده كه احبار و رهبان خود را مى پرستند گويند عقايد و آثار او در تجسم و تشبيه خداوند است به اصحاب سقيفه توهين روا داشته ، مردم را از زيارت قبر رسول الله باز داشتهو آن را نوعى شرك تلقى كرده است . عقايد و آراء او بر خلاف عقايد عامه مسلمانان است ، لذا كليه فقهاء رسمى عليه او هماهنگ عمل كردند و به زندانش د انداختند.


2 - عقايد و آراء: 

مى گويند وهابيها معتقدند كه هيچ انسانى نه موحد است و نه مسلمان مگر اينكه امورى را ترك كند، از جمله : 1 - به وسيله هيچ يك از رسولان و اولياء پروردگار به خداوند توسل نجويد، و هرگاه اقدام به اين كار كند و بگويد: اى خدا! توسط پيامبرت محمد (صلى الله عليه و آله ) به تو متوسل مى شوم كه مرا مشمول رحمت خود قرار دهى ، اينگونه افراد در راه شرك گام نهاده و مشرك مى باشند.

2 - زائران به قصد زيارت به آرامگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نزديك نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذاريد و در آنجا دعا نخوانند و نماز نگذاريد و ساختمان و مسجد بر روى قبر نسازند.

3 - از پيامبر (صلى الله عليه و آله ) طلب نكنند اگر چه پروردگار، حق شفاعت را پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) داده است ولى از طلب آن نهى فرموده است . بر مسلمانان جايز است كه بگويد: «يا الله ! شفع لى محمدا» :

«پروردگارا! محمد (صلى الله عليه و آله ) را شفيع من قرار ده » ولى روا نيست كه بگويد: «يا محمد! (صلى الله عليه و آله ) اشفع لى عندالله ».

و كسى كه از پيامبر طلب شفاعت كند، مانند اين است كه از بت ها شفاعت خواسته باشد

4- بايد هرگز به رسول خدا «صلى الله عليه و آله » سوگند ياد نكندو او راندا ننمايد (: يا محمد) و آن حضرت را با عبارت «سيدنا» توصيف نكند و الفاظى از قبيل : بحق محمدو.. بر زبان جارى نسازد.

5 - نذر براى غير خدا و پناه بردن و استغاثه به غير خداوند شرك است .

6 - زيارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه بر آنها وتزئين قبور و سنگ كتيبه ، چراغ روشن كردنو شمع گذاشتن بر آنها شرك است .

7 - وهابيون بر اين باور شدند كه مسلمانان درطى روزگار وقرون ، از آئين اسلام منحرف شده اند و در دين خدا بدعت هائى جاى داده اند كه با شرع اسلام متناقض مى باشد. به عقيده وهابيون بايد از اصولى كه پيامبر اسلام «صلى الله عليه و آله » حكم فرموده ، پيروى كرد و از منهيات او دورى نمود. بايد فقط پرودگار اميدوار بود و از او ترسيد و به او توكل كرد و شفاعت خواست .

8 - هرگونه مراسم تشييع جنازه و سوگوارى حرام است . ارواح اموات كارى نمى توانند بكنند و در امور دنيوى و اخروى زندگان دخالتى نمى توانند داشته باشند.

تاءويل آيات حرام است ...

9- كار بردن القاب كه بر عزت و احترام دلالت دارد، در مورد افراد بشر ناصواب است زيرا احترام و تعضيم تنها شايسته خداوند است .

10 - هرگاه مسلمانى از دنيا برود، روح او در بهشت است واين جاى شادى و سرور دارد نه غم و اندوه .

گويند وهابيون قائل به جنگ با ديگر فرق و مذاهب اسلامى هستند و مدعى اند كه يا بايدبه آئين وهابيت در آينده و يا جزيه دهند. آنان مخالفان خود را متهم به كفر و شرك مى كنند واموال و انفس و نواميس د بقيه را حلال مى دانند. از ديدگاه وهابيون مرتكب كبيره كافر است و هر كس در جنگ كشته شود، به بهشت مى رود. وهابيون آيات قرآنى وارده پيرامون شرك و كفر را بر مسلمانان مخالف خود منطبق مى كنند.

گفتگوى يك عالم شيعه با محمد بن عبدالوهاب :

در برخى كتب ، سخن از مباحثه يك دانشمند شيعى به نام «شيخ جواد قمى » (؟) با محمد «محمد بن عبدالوهاب » رفته است . گرد آوردنده اين مطالب را از كتاب خاطرات منسوب به فردى نام «همفر» انگليسى (؟) نقل كرده است .

دانشمند شيعى : چرا از امام على بن ابى طالب عليه السلام پيروى نمى كنى ؟

محمد بن عبدالوهاب : از ديدگاه من على مانند عمر گفتارش حجت نيست ، تنها حجت ما كتاب خدا وسنت پيامبر است .

دانشمند شيعى : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است : « انا مدينه العلم و على بابها » در اين صورت ميان على و ديگران فرق هست .

محمد بن عبدالوهاب : اگر گفتار على حجت بود پس چرا رسول خدا صلى الله عليه و آله نفرمود: «كتاب الله و على بن ابى طالب ».

دانشمند شيعى : آرى ! رسول خدا صلى الله عليه و آله اين را فرموده است :

« انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى »

و على رئيس عترت رسول الله صلى الله عليه و آله است .

دانشمند شيعى مدارك زيادى از منابع عامه در اثبات اين گفته رسول خدا صلى الله عليه و آله ارائه كرد.

محمد بن عبدالوهاب : اگر پيامبر چنين گفته باشد، پس او چه مى شود.

دانشمند شيعى : «سنت » رسول خدا صلى الله عليه و آله شارح «كتاب الله » است و «عترت » رسول شارح «سنت » او است

وقتى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) از دنيا رفت ، مسلمانان به يك شارح نياز داشتند كه قرآن را تفسير و تشريع كند. اين كار تنها از عترت رسول ساخته بود.

محمد بن عبدالوهاب سكوت كرد وپاسخى نداشت كه بدهد.


3 - رهبران فرقه وهابيه :


وارث مقتدر و مسلط آئين وهابيت ، اندكى پس از پيدايش آن ، خاندان آل سعود شد.

اين خاندان كه از دير باز بر جزيره العرب دست داشته ، توانست با تكيه بر اين آئين و حمايت وگسترش واحيا آن تنها وارث بى چون وچراى وهابيت گردد.

1 -محمد بن سعود، نخستين فرد از خاندان سعود است كه مذهب وهابيه را قبول كرد (م 1279 ق )

2 - عبدالعزيز بن سعود. وى بر «احساء» و«قطيف » دست يافت وسواحل خليج فارس را نيز در اختيار گرفت . در سال 1216 ق كربلا را غارت كرد. اندكى بعد مكه وطائف را زير نفوذ گرفت وبر عمان دستيافت . در سال 1218 قمرى توسط يكى از شيعيان كشته شد.

3 - سعود بن عبدالعزيز. در دوره رهبرى وى وهابيان به بغداد وعمان مكه و مدينه و حوران يورش بردند. نام سلطان وقت را از خطبه ها برداشتند .نيروهاى عثمانى وهابيان بردند. نام سلطان وقت را از خطبه ها بر داشتند. نيروهاى عثمانى وهابيان را شكست دادند و شهرها را پس گرفتند. وى در سال 1229 قمرى درگذشت .

4 - عبدالله بن سعود. وى توسط طولون پاشا شكست خورد ودستگير گرديد. او وفرزندان او در سال 1233 قمرى در قسطنطنيه به دار آويخته شدند.

5 - مشارى بن سعود (برادر عبدالله ). اونيز توسط محمد على پاشا دستگير گشت و در سال 1234 قمرى در راه مصر در گذشت .

6 -تركى بن عبدالله بن محمد بن سعود. وى قدرت را در رياض بدست گرفت . اندكى بعد مصريان وى را از شهر بيرون راندند. ولى او دوباره قدرت را بدست آورد وبه رياض بازگشت . تركى بر احسا وبحرين دست يافت ودرسال 1249 قمرى توسط مشارى بن عبدالرحمن كشته شد.

7 - مشارى بن عبدالرحمن بن مشارى بن حسن بن مشارى بن سعود 8 - خالد بن سعود (1257 - 1255 ق )

9- عبدالله بن شبيان بن ابراهيم بن شبيان (1259 - 1257)

10 - فصيل بن تركى (دوبار قدرت را بدست گرفت : بار اول 1255 قمرى ، وبار دوم 1282 - 1259 قمرى )

11 -عبدالله بن فصيل بن تركى (سه بار قدرت را بدست گرفت : 1291 - 1287 ق و 1301 - 1300 و 1304 - 1301 قمرى )

12 - سعود بن تركى .

13 - محمد بن سعود

14 - عبدالرحمنبن فصيل

15 - محمد بن فصيل

16 - عبدالعزيز بن عبدالرحمن فصيل


خاندان آل سعود


 همچنان سيادت وقدرت خود را بر سراسر جزيره العرب حفظ كرده اند و اينك بر سرزمين وحى حكومت ميكنند. «ملك فهد» پادشاه عربستان سعودى وارث اجداد واسلاف خويش است كه با اقتدار كامل بر تخت سلطنت نشسته وخود را «خادم حرمين شريفين » معرفى مى كند.

4 - تهاجم وتخريب :  وهابيان به انجام عقايد وشعائر خويش پرداختند وبراى محو به اصطلاح آلودگيها از ساحت اسلام به تهاجم وتخريب روى آوردند:

1 - حمله به مدينه منوره :  وهابيان از بيابهانهاى نجد تا صحراهاى حجاز تاختند و به مدينه يورش د بردند وحرم پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را غارت كردند و مزار شريف نبوى را مورد بى احترامى قرار دادند.

2 - حمله به كربلاى معلى :  وهابيان چند مرتبه به كربلا حمله برده اند در سال 1216 ق ، امير سعود به اتفاق سپاه نيرومندى از مردم نجد و عشاير جمو و حجاز و تهامه و...به عراق يورش بردند. در ماه ذوالقعده همان سال به شهر كربلا رسيده آن شهر را محاصره كردند.

سپاهيان وهابى برج و باروى شهر را خراب كرده ، وارد شهر شدند و گروه بسيارى از اهالى كربلا را در كوچه وبازار و منازل كشتند واموال مردم را غارت كردند.

گنبد روى آرامگاه امام حسين بن على عليه السلام را خراب كردند و صندوق روى بارگاه را كه از زمرد و ياقوت و جواهرات تزئين شده بود، گرفتند و بردند. در حدود دو هزار نفر ازمردم كربلا كشته شدند.

برخى مورخان ايرانى تاريخ حمله به كربلا را در ذوالحجه سال 1216 ق در روز عيد غدير نوشته اند. و هابيان به حرم مطهر امام حسين بن على عليه السلام اهانت روا داشتند.

3 - حمله به نجف اشرف :  امير سعود از كربلا به نجف رفت (1216 ق ) و آن شهر را محاصره نمود. اهالى نجف به مقاومت پرداختند. وهابيان نتوانستند به داخل شهر راه يابند. مردم قبلا خزانه حرم امام على عليه السلام را به بغداد منتقل كرده بودند تا از غارت در امان بماند. در اين حمله ناموفق پنج تن از اهالى نجف كشته شدند.

در سال 1220 يا 1221 قمرى گروهى از وهابيان به رهبرى امير سعود به نجف يورش بردند. در اين حمله نيز با مقاومت مردم روبرو شدند.

در اين مقاومت مردم ، علما و طلاب شركت داشتند. نيروهاى امير سعود پانزده هزار نفر بودند كه هر چه كوشيدند، نتوانستند به شهر راه يابند. در اين درگيرى هفتصد نفر از وهابيان كشته شدند.

4 - حمله به شرق اردن :  در سال 1343 قمرى گروهى از وهابيان به شرق اردن يورش بردند و بسيارى از مردم آن سامان را كشتند واموالشان را غارت كردند. دولت وقت اردن به كمك مردم شتافت و وهابيان عقب نشينى كرده ، شكست خوردند. در اين نبرد 300 نفر از وهابيان كشته شدند و تعدادى به اسارت در آمدند.

وهابيان براى گسترش قلمرو و نفوذ خود دست به هرگونه حركاتى ميزدند .اين حملات و حركات با قتل و غارت همراه بود. امير ان نيرومند حاكم بر صحراى نجد با وهابيان مخالفت مى كردند ولى نتوانستند از نفوذ و سيطره آنان جلوگيرى كنند.

اشراف مكه و حكام حجاز، وهابيان را خارج از دين معرفى ميكردندو از ورود آنان به حرم جلوگيرى مى نمودند. اين وضعيت در دوره رهبرى محمد بن سعود برقرار بود.

پس از وى عبدالعزيز بن سعود زمام امور در دست گرفت . او در سى سال اول امارت خود هميشه با قبائل مجاور در حال جنگ بود. در سال 1208 ناحيه احساء را فتح كرد و بر قطيف نيز دست يافت تصرف اين دو ناحيه ، وهابيان را بر خليج فارس راه داد.

وهابيان همچنان از ورود به حرم و انجام مراسم حج ممنوع بودند. سرانجام وهابيان اجازه مشروط يافتند. آنان بايد جزيه ميدادند تا امير مكه به آنان راه دهد.
در سال 1212 قمرى وهابيان بر امير مكه پيروز شدند و به قرار داد صلح راضى گرديدند.
در سال 1214 قمرى وهابيان توانستند در مراسم حج شركت كنند.
ديرى نپائيد كه قرار داد صلح نقض شد واختلاف بين دو طرف آغاز گرديد .جنگ خونين بين وهابيان و امير مكه سالها به طول انجاميد. در اين نبرد طولانى بار ديگر وهابيان پيروز شدند و شهر طائف را به تصرف خود در آوردند گويند: وهابيان مردم طائف را قتل عام كردند، كودكان را سر بريدند، قاريان قرآن را در حال تلاوت كشتند وقرآنها و كتب حديث را سوختند اين واقعه در سال 1217 قمرى روى داد. وهابيان پس از تصرف طائف قصد داشتند بهمكه روند، اما حضور حاجيان در مراسم حج ، آنان را ترساند. پس از پايان مراسم وعزيمت حجاج به او طانشان وهابيان رهسپار مكه شدند .در مكه چهارده روز اقامت گزيدند و مردم را به توبه وا مى داشتند. وهابيان به تخريب آرامگاهها و قبور و ديگر اماكن مقدس پيرامون حرم و مكه پرداختند. كليه ساختمانهائى را كه بلندتر از كعبه بود، ويران كردند آنان به هنگام اين شرك زدائى از ساحت اسلام ! شعار مى دادند و طبل مى زدند.اين پاكسازى سه روز ادامه يافت .

وهابيان مقرر داشتند كه كعبه حق انحصارى مذهب خاصى نيست : بايد كه نماز صبح را شافعيان بخوانند و نماز ظهر را مالكيان ، ونماز عصر را حنبليان و نماز مغرب را حنفيان بخوانند و بايد نماز عشا براى همه آزاد است . نماز جمعه را بايد «مفتى مكه » بخواند و بايد كهكتاب «كشف الشبهات » تاءليف : مجحمد بن عبدالوهاب در «مسجد الحرام » تدريس شود و همه مردم شركت كنند.
«سعود» 24 روز ديگر در مكه ماند، آنگاه براى دستگيرى شريف غالب به طرف جده رهسپار گرديد و آنجا را در محاصره انداخت و چون شهر داراى قدرت دفاعى نيرومندى بود، امير سعود نتوانست آنجا را فتح كند، ناگزير به نجد بازگشت و شريف غالب دوباره مكه را تصرف كرد.
همان طور كه قبلا اشاره شد، وهابيان به مدينه منوره نيز يورش بردند و بى احتراميها كردند، اشيا قيمتى را بردند ومساجد و قبور را ويران كردن ، حرم نبوى را غارت كردن وقبرستان بقيع را منهدم ساختند. قاضى و حاكم شرع مدينه را كه از طرف عثمانى منصوب بود، بيرون كردن و حاكمى به نام شيخ عبدالحفيظ از خود قرار دادند. مردم را از زيارت قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله بازداشتند و شيعيان را از زيارت قبور ائمه عليه السلام در بقيع منع كردند.

يكى از مورخان عرب درباره حوادث مدينه نوشته است كه وهابيان قبه ائمه شيعه در بقيه را ويران كردند ولى به حرم نبوى صلى الله عليه و آله كارى نداشتند. امير سعود از مردم مدينه پرسيد: با قبه هاى بقيع چه بايد كرد؟ مردم از ترس گفتند:
بايد خراب كرد. وهابيان با كمك مردم قبه هاى را ويران ساختند و تمام جواهرات اهدائى اين مقابر را بردند.
وهابيان در سال 1222 قمرى مراسم حج را تعطيل كردند و مردم را از انجام مناسك باز داشتند.
در سال 1220 قمرى مردم عراق را از حج بازداشتند ودر سال 1222 قمرى مردم و شام را به مكه راه ندادند. اين ممنوعيت براى مردم عراق چهار سال و براى مردم مصر و شام سه سال برقرار بود. اقدامات وهابيان در اماكن شيعه واكنشهائى را به دنبال داشت فردى شيعه از اهالى عماريه موصل عراق به قصد كشتن عبدالعزيز پدر امير سعود راهى نجد شد. گويا قرار بود كه امير سعود عامل حمله به كربلا و نجف را بكشد، ولى چون دسترسى به او ممكن نبود، پدرش را از پاى در آورد.
اين مرد شيعى در لباس دراويش ، خود را فردى عابد وزاهد و گوشه گير نشان داد ومريد آل سعود معرفى كرد. او نتوانست با رفتار حساب شده خود، مورد توجه واحترام عبدالعزيز قرار بگيرد. سرانجام به هنگام نماز عصر، وقتى عبدالعزيز به سجده رفته بود، با دشنه شكم او را دريد و كارش را ساخت . ضارب توسط عبدالله بن محمد بن سعود (برادر عبدالعزيز) از پاى در آمد. در تواريخ آمده است كه ضارب افغانى الاصل بوده است ونام وى را از ملا عثمان نوشته اند. برخى منابع بر شيعه بودن ضارب تاكيد كرده اند كه از اهالى عماريه بوده است .
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 تأثير فراماسونري بر جريان روشنگران فرانسوي نيز بسيار واضح و آشكار است. «ژان ژاك روسو»(15)، «مونتسكيو»(16)، «ولتر»(17)، «ديدرو»(18) و «دايره‌المعارف نويسان»، همگي آن‌ها عضو تشكيلات شناخته شده مذكور هستند. چنان‌كه نشريه ارگان ماسون‌هاي تركيه به نام «معمارسينان»(19) مي‌نويسد: «در سال 1789 توسط انديشمندان ماسون انقلاب فرانسه پايه‌گذاري شد».
در آغاز اين نوشته، هنگامي كه از خاستگاه بهشت‌هاي زميني و ريشه عبراني آن بحث مي‌كرديم مطلبي را به نقل از آليا عزت بگوويچ نقل نموديم. وي در ادامه مي‌افزايد:

«كليه كودتاها و انقلاب‌ها، اتوپياها، سوسياليزم‌ها و ديگر جريان‌ها كه خواستار دستيازي به بهشت زميني هستند ريشه در عهد عتيق (تورات) دارند و كنه آن‌ها يهودي است.»

وي در ادامه اين نظر نكته جالب توجه ديگري را به شرح زير عنوان مي‌نمايد:
«… فلسفه ماسوني كه بشارت دهنده رنسانس انساني بر مبناي شالوده علمي مي‌باشد خود، پوزيتويستي و يهودي است. در صورتي كه رابطه دروني و بيروني پوزيتويسم، ماسونگري مورد كنكاش قرار مي‌گرفت بسيار جالب توجه مي‌بود.

چنين بررسي و پژوهشي تنها ناظر بر بعد فكري و نظري موضوع نبوده بلكه مي‌تواند مبين تأثيرات و ارتباطات (متقابل) آن‌ها (با يكديگر) باشد.»(1)

حقيقتاً هم‌چنين تحقيق و پژوهشي ارتباطات و تأثيرات (متقابل) آن‌ها را شفاف و علني مي‌سازد و در صورت بررسي و تحقيق در خصوص رهبران (جريان) روشنگري، تأثيرات ماسونگري مطرح شده توسط عزت بگويچ را به وضوح مشاهده مي‌كنيم.

ما در اين‌جا تلاش نخواهيم كرد تا اثبات كنيم كه ماسونگري همان «پوزيتويسم و يهودي‌گري» است. اين حقيقتي است كه در ارتباط با آن تاكنون مطالب زيادي نوشته شده و بر همگان عيان و آشكار است. هم‌چنين پيوندهاي ماسونگري خصوصاً با يهودي‌گري، خود مي‌تواند موضوع يك كار تحقيقي و پژوهشي مستقل باشد. ما در اين فرصت به بررسي پيوندهاي ماسونگري و جريان روشنگري و همين‌طور ماسونگري و «باطني‌گري عبراني»(2) بسنده مي‌كنيم:

در اين‌كه يكي از اولين بنيانگذاران جريان روشنگري و يا حداقل از پيشاهنگان آن در انگليس «فرانسيس بيكن»(3) است، اجماع نظر وجود دارد.

بيكن، با فرآوري معرفت نظري مبتني بر تجربه، الهام‌بخش روشنگران دنباله‌رو خود بود. بيكن هم‌چنين اتوپياپي دارد (جزيره بن سالم). او متوجه مي‌شود كه «يهوديان براي خدا نذر و نذورات زيادي مي‌كنند.
بنا به اعتقاد همگان «جوابين، نامي است مركب از نام دو ستون كه در آستانه ورودي معبد مقدس سليمان برپا بوده و در تورات از آن نام برده شده است.» (4)

راستي چرا اتوپياي فرانسيس بيكن اين همه تحت تأثير (فرهنگ) عبراني است. آيا بيكن خود يك يهودگرا است و يا اين‌كه عضوي از يك تشكيلات يهودگرا مي‌باشد؟

در واقع فرانسيس بيكن عضو يك چنين تشكيلاتي است. او يك ماسون و پيشاهنگ در «حركت علمانيگري» است.(5)
پيام‌هاي موجود در اتوپياي او كه حامل نشانه‌هاي (فرهنگ) عبراني است از سوي «برادران»(6) دنباله‌رو او به خوبي مورد ستايش قرار خواهد گرفت.

بيكن در سال 1645 يعني 19 سال پس از انتشار (كتاب خود) «آتلانتس جديد» با معرفي «خانه دانش»(7) تحت عنوان Invisible College اولين گردهمايي خود و ياران خود را آغاز مي‌كنند.

ويژگي مشترك تمامي اعضاي كالج مذكور بدون استثنا ماسون بودن آن‌هاست.(8)
اعضاي Invisible College   بعدها وظيفه بسيار مهمي را عهده‌دار شدند و در راستاي بازگشت مجدد يهوديان به انگليس كمك بزرگي به كرامول كردند.

كالج مذكور بعدها ضمن تبديل شدن به يك نهاد رسمي تحت حمايت «چارلز دوم» شاه پروتستان به «انجمن پادشاهي لندن براي توسعه دانش طبيعي»(9) تغيير نام مي‌دهد. در سال 1671 نيوتن(10) به عضويت اين انجمن پذيرفته مي‌شود و در سال 1703 نيز به عنوان رئيس انجمن انتخاب مي‌گردد. علاوه بر نيوتن، كريستوفر ورن(11)، روبرت بويل(12) و جان لاك(13) و شخصيت‌هاي مشابه ديگري به اين انجمن مي‌پيوندند. «رويال سوسايتي» در قرن 18 و 19 به ترتيب به يكي از قلعه‌هاي مهم خردگرايي و پوزيتيويزم بدل مي‌گردد. ديگر شخصيت‌هاي مهم جريان روشنگري انگلستان از جانب همان نهاد ماسوني مورد حمايت قرار مي‌گيرند. قانون اساسي آماده شده توسط جان لاك براي كلني مستقر در كاروليناي جنوبي كه مباني ماسونگري را در صدر برنامه خود قرار داده مورد تأييد قرار مي‌گيرد.(14) در حقيقت كاروليناي جنوبي(بعدها) اولين قلعه بزرگ تشكيلات ماسوني آمريكا مي‌گردد.

تأثير فراماسونري بر جريان روشنگران فرانسوي نيز بسيار واضح و آشكار است. «ژان ژاك روسو»(15)، «مونتسكيو»(16)، «ولتر»(17)، «ديدرو»(18) و «دايره‌المعارف نويسان»، همگي آن‌ها عضو تشكيلات شناخته شده مذكور هستند. چنان‌كه نشريه ارگان ماسون‌هاي تركيه به نام «معمارسينان»(19) مي‌نويسد: «در سال 1789 توسط انديشمندان ماسون انقلاب فرانسه پايه‌گذاري شد. گفتني است كه بيانيه حقوق بشر كه در بردارنده مفاهيم بنيادي آزادي برابري و برادري است توسط افرادي مثل مونتسكيو، ولتر، روسو و ديدرو تدوين شده است.»(20)

با توجه به اين‌كه مدارك و اسناد زيادي در ارتباط با (تاريخ) ماسونگري در آلمان موجود نمي‌باشد بررسي جريان روشنگري آلمان از اين ديدگاه ممكن نيست. اما مكتب آلمان نيز داراي بعضي ارتباطات قابل توجه (در اين رابطه) مي‌باشد كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت.

در اين ميان سؤال اصلي‌اي كه بايد به آن پاسخ داده شود اين است كه چرا علمانيون عموماً ماسون بوده‌اند؟

شايد هم اصحاب روشنگري يا «نور و ضياء» - كه در ادبيات ماسوني به مفهووم «هدايت» و راه‌يابي است – روشن شده‌اند، و خلاصه اين‌كه در فلسفه ماسونگري ماهيت حقيقي آن‌چه كه لباس روشنگري بر تن كرده است چيست؟

قبل از اين‌كه به اين سؤال پاسخ داده شود لازم است تا منبع اصلي ماسونگري و چيستي اين منبع روشن گردد و پس از آن مي‌توان فهميد كه آيا اين منبع اصولاً با روشنگري نيز ارتباط دارد يا خير.

آموزه‌اي كه منبع اصلي «فلسفه ماسوني» است، «منبع و شالوده باطني‌گري عبراني» يعني «كتاب كابالا» است.

اصولاً رابطه ماسونگري با كابالا موضوعي است كه بايد به صورت مفصل مورد بررسي و تحقيق قرار گيرد. ما در اين‌جا فقط به بيان چند نكته كوچك از منابع ماسونگري بسنده مي‌كنيم. به عنوان مثال: نشريه «New Age» ارگان انتشاراتي ماسونهاي آمريكا، رابطه ماسونگري و كابالا را چنين توصيف مي‌كند:

«كابالا گشاينده درهاي شعور و معرفت و موجب انبساط روح و عامل ظهور و پيدايي ارزش‌هاي معنوي است. ماسونگري، آن (كابالا) را در راستاي فهم (فلسفه) زندگي انسان ضروري معنوي مي‌داند.»(21)

در منابع ماسونگري ترك نيز با چنين تلقيهايي از كابالا روبه‌رو مي‌شويم:

«مشاهده مي‌كنيم كه يهوديگري، خارج از كتاب مقدس داراي (يك سلسله) آداب و سنن سري (سنت‌شناسي – كابالا)(22) مي‌باشد و تنها كساني كه بر آن واقف باشند معني حقيقي كتاب مقدس را مي‌فهمند ما نيز مي‌كوشيم تا فلسفه عالي‌اي را كه حول محول (كابالا) شكل گرفته درك كنيم.»(23)
 
  • وابستگي اومانيستها به كابالا
آيا ماسونگري به خاطر كابالا، به عنوان كتاب آداب و سنن سري عبراني و درك جوهره فلسفه عالي شكل گرفته حول محور آن، روشنگري و علمانيگري را مورد پشيماني قرار مي‌دهد؟
آيا اين حمايت از آن فلسفه عالي ناشي مي‌شود؟
براي پاسخ دادن به اين سؤال به ناچار بايد رابطه موجود بين روشنگري و فلسفه عالي ياد شده را مورد بررسي و كندوكاو قرار دهيم.
 
  • جذبه و تأثير كابالا بر اومانيست ها
كابالا كه نفوذ و تأثير آن در جاي جاي حركت اصلاحات به چشم مي‌خورد در ارتباط با جريان انسان‌مداري (اومانيسم) نيز نقش بزرگي را به عهده داشت.

اومانيسم يا انسان‌مداري جرياني بود كه در اواخر عصر ميانه (قرون وسطي) به طور خاص در ايتاليا سر برداشت. حركتي بود كه توسط بعضي از روشنفكراني كه منابع روم و يونان قديم را مورد مطالعه قرار داده و عليه اعتقادات كليساي كاتوليك قد علم كرده بودند به وجود آمد. نكته جالب توجه در اين رابطه اين‌كه ريشه و بنياد جريان اومانيسم نيز كه در روند جدايي اروپا از دين و رويكرد به كاپيتاليسم و كاپيتاليستي شدن آن نقش داشت در حقيقت ريشه و بنيادي عبراني دارد.

«وابستگي اومانيستها به كابالا» كه در تاريخ رسمي زياد به آن پرداخته نمي‌شود از طرف مالاچي مارتين(24) نويسنده مشهور و استاد انستيتوي پاپي كتاب مقدس واتيكان(25) مورد يادآوري قرار مي‌گيرد. وي در كتاب مطول خود با عنوان:
The keys of this Blood: the struggle for wotld Dammination Between pope John Paul 11 mikhail Gorbachev and the capitalist West

موضوع كشمكش صدها ساله در ميان سه جهان كاتوليك، كاپيتاليسم و سوسياليسم را مورد بررسي قرار داده است. وي از ماسونگري و «نفوذ عبراني» به عنوان عنصر بسيار مهم در اين كشمكش‌ها سخن به ميان مي‌آورد. مارتين از
«فاكتور عبراني» كه در ميان اومانيستها به وضوح قابل مشاهده است چنين ياد مي‌كند:
جو آشفته و سردرگمي كه خارج از شرايط عادي سال‌هاي اوليه رنسانس ايتاليا ايجاد شده بود موجب آغاز فعاليت‌هايانجمن‌هاي اومانيستي با هدف ناآرام‌سازي نظم ايجاد شده گرديد.به دليل اين‌كه اين انجمن‌ها چنين اهدافي را دنبال مي‌كردند، حداقل لازم بود در ابتداي كار اقدامات خود را به صورت پنهاني انجام مي‌دادند. اما علاوه بر پنهان‌كاري، اين انجمن‌ها ويژگي ديگري را نيز صاحب بودند. اين انجمن‌ها در مقابل تفاسير سنتي كليسا و ديگر منابع حاكميت و محدوديت‌هاي فلسفي فكري و ديني اعمال شده از جانب كليسا را در محافل خصوصي و سياسي مورد اعتراض قرار مي‌دادند. اين جمعيت‌ها در ارتباط با آيات خاص كتاب مقدس تفاسير متفاوتي داشتند. آن‌ها اين فهم خود را از تعدادي مذاهب و منابع مافوق طبيعي واقع در شمال آفريقا خصوصاً مصر دريافت مي‌داشتند و در رأس اين‌ها نيز كابالاي يهود قرار داشت. كابالاي يهود بيانگر علم انسان فاني نسبت به قدرت الهي و چگونگي انتقال آن به خود در محدوده مرزهاي موجود بين خدا و انسان، در سنت موسي (ع) است. احكام تورات يافتن آمادگي مقدماتي‌اي است كه قبل از روبه‌رو شدن با كابالا دستيازي به آن لازم است و اين امر در جهان مادي انسان تأثيرات و تغييرات بزرگي را موجب خواهد گرديد.

اومانيستهاي ايتاليا در ارتباط با كابالا، ضمن اينکه با زمان پيش رفتند، اين منبع را به عنوان يك راهنماي عمل پذيرفتند. مفهوم «گنوسيس»(26) (سنت ما وراي طبيعي‌اي كه در اوان مسيحيت زاييده شد و باز با كابالا در ارتباط است) را مجدداً تفسير نمودند و اين مفهوم را در سطح وسيعي به حالت دنيامداري درآوردند، كاري كه مي‌خواستند بكنند اين بود كه از طريق كابالا نيروهاي پنهان طبيعت را در راستاي اهداف سياسي- اجتماعي مورد استفاده قرار دهند.

قبل از روشنگري و عصر دانش يعني در سال‌هاي قبل از آغاز عصر روشنگري و عصر دانش و قبل از به حركت درآمدن جريان عقليگري توسط فرانسيس بيكن در قرن 17، اومانيستها آن را آغاز نموده بودند. اين حركت شامل (علم) سيميا(27) بود.

از اين علم در كنار ديگر علوم به كاباليستيك تعبير مي‌شد. سيميا قدرت تغيير ساختار عنصري مواد و در رأس آن‌ها فلزات بود. آن‌چه كه اومانيستهاي كابالائيست به دنبال آن بودند در حقيقت ماده معدني (سنگ جادويي) بود كه بتوانند با آن جوهر فلزات پايه را تغيير دهند. به عنوان مثال آن‌ها باور داشتند كه با اين ماده قدرت تبديل نمودن مس به طلا را خواهند داشت. همراه با آن مهم‌ترين هدف كابالائيستها تلاش براي دستيابي به دانش سري مرتبط با قدرت طبيعت و افسانه مربوط به سنگ فيلسوف (سنگ جادو) و استحصال قدرتي بود كه با آن بتوانند دنيا را از نو بسازند. اعضاي انجمن‌هاي اومانيستي اعلام مي‌داشتند كه در جستجوي معمار بزرگ كائنات و وقف نمودن خويش براي اويند. نام اين معمار بزرگ كائنات از چهار حرف مقدس عبراني يعني YHWH (يهوه) تشكيل شده بود. يهوه نام خداي يهود است. نامي كه از سوي ميرندگان و فناپذيران قابل تلفظ نخواهد بود. به همين علت اومانيستها سمبولهايي مثل پيراميت و چشم را نيز كه عموماً عاريت گرفته شده از منابع مصري است مورد استفاده قرار دادند. انجمن‌هاي اومانيستي‌اي كه قبل از رنسانس پديد آمده بود در طول زمان به قدرت‌هاي بين‌المللي ديني و سياسي و اجتماعي‌اي بدل شدند كه اتحادهاي اروپايي را شكل داده و مقدرات جهاني را رقم مي‌زدند.

گسترش انديشه‌هاي اومانيستي به سمت شمال (اروپا) و پذيرفته شدن آن (در آن نواحي) در قرن 15م. با كمك و مساعدت اصلاحات پروتستانيستي صورت پذيرفت. همان‌گونه كه مشخص است اولين معمارانا اين اصلاحات مارتين لوتر، فيليپ ملانچتون(28)، جوهانس روچين(29) و جان آموس كومينسكي(30) مي‌باشند كه خود به مكتب‌هاي نهانگراي مختلفي وابسته بودند.(31) مورد توجه قرار گرفتن عنوان «معمار بزرگ كائنات» كه به همان YHWH يا خداي يهود دلالت دارد، از سوي اومانيستها، خود بيانگر تأثير و نفوذ (باورهاي) عبراني بر آن‌ها بود.

 
  • پيوندهاي جريان روشنگري و باطني‌گري عبراني
مالاچي مارتين در سطور بعدي(كتاب خود)، از اشتراكات ماسونها و اومانيستها سخن به ميان مي‌آورد:

در اين فاصله در ديگر مناطق شمالي اروپا اتحاديه‌اي مشترك با اومانيستها شكل گرفت. اتحاديه‌اي كه هيچ‌كس اهميت آن را در آن زمان درك نكرد… در قرن سيزدهم كه شكل‌گيري جمعيت‌هاي اومانيست – كابالائيست نوبه نو آغاز شده بود، در انگليس، اسكوچيا و فرانسه نيز جمعيت‌هاي بناي عصر جديد در حال پديد آمدن بود. اين جمعيت‌ها آرام آرام به صورت لژهاي ماسوني درآمدند و در آن دوران هيچ‌كس نمي‌توانست حدس بزند كه بين ماسونها و اومانيستهاي ايتاليا هم‌فكري وجود دارد. ماسونگري نيز همانند اومانيستها از كليساي كاتوليك روم فاصله گرفته و همانند اومانيست مذهب‌هاي ايتاليا خود را در لواي پرده‌اي از رمز و راز پنهان داشت.

اين دو گروه جهات مشترك ديگري نيز داشتند، چنان‌كه از اسناد و نوشته‌هاي به جا مانده از ماسونگري بر مي‌آيد باور و اعتقاد به «معمار بزرگ كائنات» به همان شكل از سوي ماسونها نيز پذيرفته شده بود. اين معمار بزرگ (متفاوت از نظر سنت كاتوليكي) بخشي از جهان مادي و ساختار و تفكر و انديشه تنوير شده (عصر روشنگري) است.

اين باور جديد (پذيرفته شده از جانب اومانيستها و ماسونها) هيچ وجه تشابهي با انديشه و اعتقادات مسيحيت كلاسيك نداشت، بسياري از مفاهيم هم‌چون گناه، دوزخ، بهشت، پيامبران، ملائكه، عالمان و پاپ (از جانب اين باور) مورد انكار قرار مي‌گرفت.(32)
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

 وقتي‌هاليوود درگير جنگ‌ها مي‌شود، فيلم‌ها بايد تاوان سنگيني بپردازند. قوانين‌ هاليوود آشناست. حقيقت اين است كه در‌ هاليوود فقط آدم‌هاي خوب برنده هستند و هنگامي كه با فيلم‌هاي توليدي آن سر و كار داشته باشيم، قطعاً «آدم‌هاي خوب» آمريكايي خواهند بود.


 
وقايع تاريخي هرگز نمي‌توانند سدّ راه فيلم‌هاي پر فروش‌ هاليوود قرار گيرند. براي مثال فيلم «نجات سرباز رايان» را در نظر بگيريد. در اين فيلم گويا فراموش شده است كه هفتاد و دو هزار سرباز انگليسي و كانادايي نيز در جنگ شركت داشته‌اند. هاليوود از ما مي‌خواهد باور كنيم كه اين نيروهاي آمريكايي بودند كه با رمزگشايي يك دستگاه ارسال پيام‌هاي رمز غنيمت گرفته شده از يك زيردريايي آلماني، توانستند مسير جنگ را هدايت كنند و اصلاً مهم نيست كه نيروهاي انگليسي شش‌ماه قبل درگير جنگ شده بودند.

اما حقايق‌ هاليوود هميشه به اين آساني فاش نمي‌شود. براي مثال، دربارة روابط عميق ميان پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) و‌ هاليوود به ندرت سخني گفته مي‌شود. روابطي كه نه تنها ميليون‌ها دلار درآمد به جيب فيلم‌سازان‌ هاليوود سرازير مي‌كند و نيز ابزار تبليغاتي مفيدي براي ارتش جهت جذب نيرو است، بلكه تاريخ را نيز در جهت اهداف واشنگتن تحريف مي‌كند و در مجامع بين‌المللي چهره‌اي موجه از آن به نمايش مي‌گذارد.

در برنامه‌اي تلويزيوني به نام «عمليات‌ هاليوود» كه از شبكة SBS پخش شد، «اميليو پاكال» فيلم‌ساز به همراه «ديو راب»، روزنامه‌نگار و كارشناس سينما به نقد و بررسي مشاوره و كمك‌هايي كه تهيه‌كنندگان فيلم‌ها از پنتاگون دريافت كرده‌اند، پرداختند.

راب كه قبلاً براي مجلات «ورايتي» و «هاليوود ريپورتر» فعاليت مي‌كرده در اين برنامه گفت طيّ تحقيقات خود با پي بردن به جزئيات دسترسي آسان تهيه‌كنندگان و فيلم‌سازان به كشتي، تانك، تجهيزات، اطّلاعات، پايگاه‌هاي نظامي، و نيز نیروها و مناطقي كه جلوه‌اي بسيار واقعي به صحنه‌هاي فيلم‌ها مي‌داد، حيرت زده شده است. گزارش او كه بررسي صفحه به صفحه فيلم‌نامه‌هايي است كه استوديوها به پنتاگون تحويل داده‌اند، به خوبي نشان دهندة نوعي تباني بر اساس سانسور و گنجاندن تبليغات مورد نظر پنتاگون در فيلم‌نامه‌ها است. پذيرش چنين سيستم نظارتي براي‌ هاليوود به معناي برخورداري از كمك‌ها و همكاري پنتاگون است. و براي پنتاگون نيز به معني نشان دادن چهره‌اي مطلوب از نيروهاي خود و رفتار، ديدگاه‌ها و وطن دوستي آنها و در نتيجه توجيه وارد شدن به جنگ است.

با اين حال چرا پنتاگون بودجة خود را صرف صلح‌طلبي يا بهبود جنبه‌هاي نامطلوب زندگي سربازان خود نمي‌كند؟ چرا بايد به فيلم «گروهان» كمك كند در حالي‌كه فيلم «كلاه سبزها» خوشایندِ آنهاست؟

از جمله كساني كه در برنامة «عمليات‌ هاليوود» اظهارنظر كرده‌اند، فيلم‌نامه‌نويس و كارگردان استراليايي؛ «فيل استراب» از وزارت دفاع آمريكا؛ «لارنس سوييد»، مورخ؛ و «جوترنتو»، نويسنده و رئيس «مركز آموزش عمومي ضدّ جنگ» را مي‌توان نام برد. همگي اين افراد اتفاق نظر داشتند كه در فيلم‌هاي مورد تأیيد پنتاگون ديالوگ، طرح داستان و مليت قهرمان‌ها تغيير داده مي‌شود تا تهيه كنندگان بتوانند به جنگ افزارهاي پنتاگون دسترسي پيدا كنند.

براي مثال در سال 1995 در فيلم‌نامة اصلي و اولية فيلم جميزباندي «چشم طلايي» يك ژنرال نيروي دريايي آمريكا اسرار نظامي را فاش مي‌كند، اما در نسخة اصلاح شدة فيلم مي‌بينيم كه فرد خائن يك افسر نيروي دريايي فرانسه است.

پاكال و راب به بررسي دقيق تغييرات صورت گرفته در فيلم‌نامه‌ها پرداخته‌اند. آنها فهرستي از اسامي فيلم‌ها و تهيه‌كنندگاني كه با پنتاگون همكاري كرده‌اند، تهيه كرده و نشان دادند كه ويراستاران وزارت دفاع چگونه فيلم‌نامه‌ها را تغيير مي‌دهند. جالب است كه در اين گزارش از فيلم‌سازاني كه خود اقدام به سانسور فيلم‌نامه‌ها و همكاري با پنتاگون كرده‌اند، بيش از ويراستاران انتقاد شده است. به گفتة راب، او در مبارزه عليه اين سيستم نظارتي دريافته است كه تأثير چنين تحريف‌هايي بر نسل كنوني جوانان آمريكايي هنوز مشخص نيست. چه تعداد از سربازان آمريكايي كه در عراق كشته شدند، پس از تماشاي اين نوع فيلم‌ها تصميم به حضور در جنگ گرفتند؟ چه تعداد از جوانان بر اثر تبليغاتي كه براي جذب نيرو در اين فيلم انجام شده، جان خود را از دست دادند؟

ظاهراً تنها كاري كه تهيه كنندگان براي برخوردار شدن از كمك‌هاي پنتاگون بايد انجام دهند اين است كه پنج نسخه از فيلم‌نامه را براي تأييد به آنجا تحويل دهند و سپس كلية تغييرات پيشنهادي پنتاگون را در فيلم‌نامه اعمال كنند. آنگاه دقيقاً مطابق با فيلم‌نامه شروع به ساخت فيلم كنند و محصول نهايي را قبل از نمايش عمومي آن، در اختيار پنتاگون قرار دهند. به گفتة راب بسياري از فيلم‌سازان‌ هاليوود از قبيل جري براك‌هايمر، تام گلدنبرگ، جان وو و ساير تهيه كنندگان و كارگردانان با كمال رغبت چنين همكاري‌اي را با پنتاگون دارند. «راز كثيف هاليوود» همين است.

اما فقط فيلم‌هاي سينمايي هدف اين سيستم قرار ندارند. سريال‌هاي كارتوني كودكان نيز از سانسورها و تغييرات پنتاگون در امان نيستند. اخيراً صحنه‌اي از يك كارتون كه در آن هواپيمايي جنگي آتش مي‌گيرد و سقوط مي‌كند، پنتاگون را نگران كرده بود. از اين رو خواستار تغيير فيلم‌نامة آن شد، چرا كه آنها نمي‌خواهند كودكان ـ سربازان آينده ـ ببينند كه ارتش آمريكا جنگ افزارهاي ناكارآمد توليد مي‌كند.

جاي تعجب نيست كه دولت آمريكا نيز از هر آنچه پيامي مثبت از آمريكا را نشان دهد پشتيباني مي‌كند و به فيلم‌هايي چون «طولاني‌ترين روز»، «اسلحة برتر» يا «پرل‌هاربر» علاقة زیادي دارد. اما فيلم‌هايي از قبيل «اكنون آخرالزمان»، «گروهان» يا «دكتر استرنج لاو» به مذاقش خوش نمي‌آيد. همين‌طور فيلم‌هايي كه در آنها سربازان زخمي و مجروح، قربانيان جنگ، اردوگاه‌هاي اسرا يا تلفات غير نظاميان به تصوير كشيده مي‌شوند، ... اين فيلم‌ها هيچ ارتباطي به آنها ندارد! اما كافي است فيلم‌ساز با استفاده از قوة تخيّل خود قهرمان فيلم را ژنرالي چهار ستاره قرار دهد. در آن صورت با مدال‌ها و جوايز متعدّد بمباران خواهد شد. شاید نوشتن‌ اين مطلب صحیح نباشد اما کارتون‌های پر تبلیغی چون [دیو و دلبر، شاه زاده در خواب، و غیره] از کارتون‌های مورد علاقة کودکان است که دارای صحنه‌های بسیار مستهجن‌اند.

براي پيمودن جادة شهرت و محبوبيت نزد سردمداران دولت آمریکا راه‌های ديگري نيز وجود دارد. براي مثال نشان دادن واكنش‌هاي عاطفي پنتاگون در زمان جنگ براي آنها بسيار جالب خواهد بود (تلويزيون انگليس از اين شيوه بسيار استفاده مي‌كند.) مثلاً پيام فيلم «جنگ فويل» حول محور فداكاري و تفاهم مي‌چرخد. فويل، رئيس پليس پير و عاقلي است كه از تعقل، شكيبايي و بردباري خود براي مبارزه با خراب‌كاري و جنايت استفاده مي‌كند. اين فيلم به جاي نمايش كشتار و خون‌ريزي در ميادين جنگ، ارزش‌هاي اصيلي را كه انسان‌ها براي حفظ آنها مبارزه مي‌كنند، به نمايش مي‌گذارد .
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 گفتگو با جوانى که به تازگى به مذهب تشيع مشرف شده است

وقتى دو سه روز پيش از عيد غدير به تشيع مشرف شدم تا حدى که مى‌دانستم اعمالم را بر طبق احکام آنها عوض کردم . ولى متاسفانه به‌طور اتفاقى پدرم متوجه شد .متاسفانه او ديگر با من صحبت نمى‌کند مرا تحريم اقتصادى کرده است‌؛ از ارث محرومم کرده و... مادرم هم خيلى ناراحت شد . متاسفانه اگرعلماى مذهب هم بفهمند اگر حکم قتلم را صادر نکنند، به ديوانگى متهمم مى‌کنند.
ه.ح جوانى 18 ساله مى‌باشد که على‌رغم ميل بسيارى از اطرافيان به مذهب تشيع گراييده است او که پيش از اين مثل بقيه اعضاى خانواده و فاميل سنى مذهب بوده است از فرقه شافعى به شيعه 12 امامى تغيير مذهب داده است. گفتگوى زير براى شيعيان وهمچنين برادران اهل تسنن که جوياى حقيقت مى‌باشند مى‌تواند خواندنى باشد.

چه مسئله‌اى باعث شد که شما به مذهب شيعه دوازده امامى مشرف شديد؟

من از مدت‌ها پيش برايم اين سوال مطرح بود که تفاوت شيعيان واهل تسنن در چيست. اين انگيزه ابتدايى و اوليه من بود که البته خفيف هم بود ،دوست داشتم دليل اکثريت بودن اهل تسنن واقليت شيعيان را بدانم اما اين انگيزه براى حرکت کافى نبود. روزى در شهر اروميه کتابى از يکى از علماى شافعى خريدم. با جوانى هم صحبت شدم او جناب آقاى دکتر محمد تيجانى را به من معرفى کردو به من پيشنهاد داد که به کتاب‌هايش نگاهى بيندازم من اين اسم را يادداشت کردم ولى مدت زيادى در ذهنم نماند.
من ارتباطى با مسجد محل داشتم. روزى تصميم گرفتم که به پايگاه بسيج مسجد سرى بزنم. وقتى که مسئول پايگاه بسيج از شافعى بودن من مطلع شد نه تنها تندى نکرد بلکه ابراز برادرى کرد وبر نقاط مشترک ميان دو مذهب تاکيد کرد. اين رفتار براى من بسيار جالب ودر نوع خود بديع بود. بدين ترتيب ارتباطم با پايگاه بسيج ومسجد قوى‌تر شد و دوستانى نيز پيدا کردم .
در يکى از اردوها وقتى از مناطق جنگى و جبهه‌هاى جنوب کشور به قصد زيارت حضرت معصومه‌(س) عازم قم بوديم يکى از دوستانم سوالاتى در مورد تاريخ اسلام و مصايب دختر رسول گرامى اسلام حضرت فاطمه زهرا(سلام الله عليها) در فاصله چند روزه پس از رحلت حضرت رسول(ص) از من پرسيد. من اظهار بى‌اطلاعى کردم . مطالبى گفت که تا به حال نشنيده بودم . مسائلى که با عقايدم بسيار تعارض داشت. نام دکتر محمد تيجانى را به خاطر آوردم ديگر اينقدر کنجکاو شدم که تحقيقاتم را شروع کردم .
حدود دو تا سه سال از آن جرقه‌هاى اولى مى‌گذشت . نهايتا در اينترنت با دکتر محمد تيجانى بيشتر آشنا شدم .کتاب‌هاى ايشان را خواندم و به اين نتيجه رسيدم که تشيع ،‌مذهب حقانى است .
  • از دکتر تيجانى نام برديد . چقدر ايشان را مى‌شناسيد‌؟

ايشان در مرکز “العالم الاسلاميه “ در کشور عربستان صعودى تحصيل مى‌کردند . در کتابخانه دانشگاه متوجه قسمتى مى‌شوند که اصطلاحا “منطقه ممنوعه” خوانده مى‌شده و دسترسى به کتب آن قسمت براى عده معدودى و مخصوصى ميسر بوده است او با پرداخت مبلغى به کارمند ونگهبان آن قسمت شبانه و پنهانى ساعاتى به خواندن کتب آنجا مى‌پردازد و متوجه پايه‌هاى سست و شيطانى وهابيت مى‌شود. به فاصله اندکى “اشهد” خود را مى‌گويد و با تحقيقات گسترده‌تر به مذهب تشيع مشرف مى‌شود. ايشان تا کنون بسيارى از مسلمانان غيرشيعه را با حقايق ومعارف شيعه آشنا کرده و حدود دو ميليون نفر از طريق ايشان به تشيع گرويده‌اند. اميدوارم که خدا توفيقاتش را برايشان نازل کنند. من کتاب «آن‌‌گاه هدايت شدم» ايشان را خواندم کتب ديگرى هم دارند مثل “مع الصادقين” با راستگويان و ...

  • واکنش اطرافيان شما نسبت به تشرف شما چه بوده است؟
من پيش از تشرف با علماى مذهب شافعى صحبت کردم سوالاتم را پرسيدم جواب‌هاى نامعقول و غيرقابل قبول آنها بحث را به جايى کشانيد که خادم مسجد من را ازمسجد بيرون انداخت! واقعا اطلاعات برخى اهل تسنن نسبت به مذهبشان بسيار کم است. همين سبب شده است که بسيارى از حقايق را آن طور که بايد متوجه نمى‌شوند . براى وقايع متقن واستوارى مثل غديرخم دلايلى غيرمنطقى ذکر مى‌کنند در صورتى که با سياق خطابه مفاهيم بسيار واضح است .(کلمه ولايت را مى‌گويم پس از جمله معروف “من کنت مولاه فهذا على مولاه” تعابير “من اولى بکم من انفسکم” از حضرت رسول مويد و مصدق نظريات شيعيان است. حال از احاديث يوم الدار ، سفينه نوح ،آيات تطهير و.. بگذريم .) به هر حال، وقتى دو سه روز پيش از عيد غدير به تشيع مشرف شدم تا حدى که مى‌دانستم اعمالم را بر طبق احکام آنها عوض کردم . ولى متاسفانه به‌طور اتفاقى پدرم متوجه شد .متاسفانه او ديگر با من صحبت نمى‌کند مرا تحريم اقتصادى کرده است‌؛ از ارث محرومم کرده و... مادرم هم خيلى ناراحت شد . متاسفانه اگرعلماى مذهب هم بفهمند اگر حکم قتلم را صادر نکنند، به ديوانگى متهمم مى‌کنند.

  • پس با اين تفاسير چه چيز باعث شده که حاضر به مصاحبه شده‌اي؟
اينکه جوانان سنى که اطلاعات زيادى در مورد عقايدشان ندارند و حق جو هستند اين سوال را از خود بپرسند که :”چرا امثال من شيعه شده‌اند؟” اين باعث مى‌شود که آنها تحقيقات جدى خود را شروع کنند و به دين و مذهب پدرانشان تکيه نکنند چرا که در مقابل خداجوابى نخواهندداشت‌.

  • چه آرمانى داري؟
مى‌خواهم به اميد خدا تحقيقاتم را بيشتر کنم ،اطلاعاتم بيشتر شود و چندين زبان دنيا را بياموزم تا بتوانم معارف شيعه را به مردم نقاط مختلف دنيا برسانم . دوست دارم راه دکتر تيجانى را بپيمايم .
خيلى خوشحالم از اينکه نامم درزمره شيعيان مولا اميرالمومنين على (عليه السلام) ثبت شده است .داستان مردى که ادعاى شيعه بودن مولا را داشت برايم جالب بود. مولا فرمود:” تو دروغ مى‌گويي! چرا که ما نام شيعيانمان را از ازل تا ابد نزد خود داريم‌! نام تو را در آنها نديدم!” اين براى من افتخار است که نامم در ليست شيعيان حضرت بوده است .

  • اهل بيت همگى نورند و از يک منبع که حق‌تعالى باشد طلب فيض مى‌کنند اما به دلايل زمانى واقتضائات موجود يکى درخشش بيشترى کرده و ديگرى کمتر تابيده است اما ميان اهل بيت عصمت وطهارت و 14 معصوم با کدام يک ارتباط بيشترى داري؟
من ارادت خاصى به مولا اميرالمومنين علي(عليه‌السلام) وهمچنين حضرت صديقه کبرى ، فاطمه زهرا (سلام الله عليها) دارم.طبيعى است که سيدالکونين حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام ) را هم بسيار دوست دارم.

  • چه آرزويى داري؟
آرزو دارم که شهيد بشوم . دوست دارم اگر شهيد شدم مثل آقا ابى‌عبدالله الحسين (عليه السلام‌) بى سر شوم . مثل آقا قمر بنى هاشم (عليه السلام‌) بى دست شوم. و درآن دنيا مثل بى بى دو عالم حضرت صديقه کبرى (س) قدرت عنايت به ديگران را داشته باشم .

  • مسئله ديگرى هست که عنوان نماييد؟
دوست دارم مردم جداى از دين آبا واجدادشان دست به تحقيقات بزنند. واقعا پيگير دين الهى باشند چرا که کسى واقعا دنبال مسير حقيقت تلاش کند خداوند متعال راه را برايش نمايان مى‌سازد .”من يتق الله يجعل له مخرجا” اين قدر در قرآن به تفکر وتعقل سفارش شده است .
واقعا فکر کنند تحقيق و پژوهش کنند وآخرت دائمى را به دنياى زودگذر نفروشند‌.همچنين دوست دارم که به جوان‌ترها بگويم فکر نکنيد که فرصت زياد داريد.
نگوييد: الان هر کارى خواستيم مى‌کنيم . وقت پيرى مکه مى‌رويم و توبه‌اى مى‌کنيم و تازه مسير حق را مى‌رويم. خير‌.اين اشتباه است. جوانترهافرصت را از دست ندهند وسريع‌تر جهت‌گيرى خودشان را ايجاد کنند.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
سرنوشت قاتلان و دشمنان سید الشهدا علیه السلام
 
بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجرای کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک می‌شد گویا که چوب خشکی بیش نیست. در زمستان نیز آن‌قدر عفونت می‌کرد که به طور مرتب از آن خون و چرک می‌آمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود.

عاشورا عجیب ترین و سیاه ترین روز تاریخ حیات بشری به پایان رسید. جمعی محدود و انگشت شمار از بهترین فرزندان آدم هر آنچه زیبایی را توانستند به تصویر کشیدند. در برابر آنان نیز جمعی از قابیلیان به هوای نام و نان و اوهام خویش هر آن قدر سیاهی و تباهی و سنگدلی را از دستهای ناپاکشان برآمد به نمایش گذاشتند. به خیال خام آنان این ماجرا پایان یافت و  شیرینی‌های ناشی از آن آغاز گشت. این جمعیت به قدری کثیف و پلید و خون خوار بودند و در نوشیدن جام زهر دنیا عجله داشتند که برای بردن انگشتری، انگشت را نیز به همراه آن می‌بردند. برای برداشتن گوشواره به هیچ گوشی رحم نکردند. اینان حیا نکرده و از سر پیر و جوان خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله حجاب برداشتند و تمام لباسهای جگرگوشه‌اش را پس از شهادت از تنش درآوردند. عجیب بود این همه قساوت و سنگدلی و حماقت؛ واقعا جادارد از آنان بپرسیم مگر لباس کهنه و پاره قیمتی داشت یا قابل استفاده بود که چنین نمودید؟ اگر در آن شرایط شیعیان قدر و وقت ناشناسی کردند و با کوتاهی‌های خود زمینه ساز بروز و ظهور این فاجعه بی‌مانند شدند لیک اندک زمانی بعد که آتش شرم تمام وجودشان را در برگرفت سعی در تسکین جان خویش با انتقام از عملان و مسببان این ماجرا شدند. سرافکندگان و شرمندگان چنان انتقامی از آنان گرفتند که کم از رفتار آنان نداشت اما چه سود؟ آنچه نباید اتفاق می‌افتاد اتفاق افتاده بود و حرمت خندان رسول خدا به بدترین و شدیدترین حالت شکسته بود و تا قیامت قابل جبران نبود؛ آتشی برپا شده بود که هیچ گاه از شعله‌اش کاسته نشد و الآن پس از گذشت قریب به چهارده قرن آتش حزن و حسرت تا سادقات عرش بالا می‌رود شاید با ظهور قائم آل محمد صلی الله علیه و آله این درد اندکی تسکین یابد.

موعود طي سلسله مطالب به تفکیک نام (به ترتیب حروف الفبا)، جرم و در نهايت سرنوشت شوم جمعی از مشاهیر ستم‌پیشگان حاضر در کربلا می پردازد. امید است مورد عنايت ناحیه مقدس سید الشهدا عليه السلام واقع گردد.

  1.  ابن کعب
نام او را در منابع به شکل ابحر، بحر و  ابجر می‌توان یافت. علت این اختلاف ظاهرا ناشی از آن است که دستانش به مرضی مبتلا شده و در عربی دستان بحر و ابحر چنین نوشته می‌شود: یدا بحر و یدا ابحر و احتمال حذف یا افزودن الف در هنگام توالی دو الف پشت سر هم وجود دارد.

وی همان کسی است که لباس از تن سیدالشهدا ارواحنا فداه پس از شهادت ایشان برون آورد.لازم به ذکر است آن حضرت لباسی را به عنوان لباس رو بر تن داشتند و لباسی را نیز زیر آن پوشیده بودند. امام علیه السلام پیش از آنکه به میدان قدم نهند لباسی از جنس برد یمانی(اللهوف،ص174) طلب کرده و پوشیدند. گفته شده این به خصوص هنگام شهادت حضرتش لباس زیبا و چشم نواز بوده است(مقتل خوارزمی،ج2،ص38؛مثیر الاحزان،ص174).

ابن کعب لباس زیرین را که امام علیه السلام پیش از پوشیدن آن را پاره پاره کرده بودند شاید که مانع از بیرون آوردنش شود از تن ایشان درآورده و پیکر مقدس ایشان را عریان بر زمین رها می‌کند.

بنا بر نقل شیخ مفید رحمه الله علیه ابن کعب در لحظات پایانی حیات امام حسین علیه السلام عبدالله بن الحسن المجتبی علیهماالسلام را نیز در حالی که تلاش می‌کرد با قرار دادن دستانش در برابر شمشیر ابن کعب از جان عموی خویش محافظت کند به شهادت رساند(الارشاد،ج2،ص110-111).

جنایات او محدود به آنچه گفتیم نمی‌شود. در برخی گزارش‌ها آمده وقتی سپاهیان ابراهیم بن مالک اشتر برای خونخواهی شهدای کربلا قیام کردند از جمعی از یزیدیان کربلا انتقام گرفتند که ابن کعب یکی از آنان بود. ابراهیم پس از دستگیری ابن کعب شرح تباه‌کاری‌هایش در کربلا را از خود او پرسید.آن ملعون می‌گوید که  حجاب از سر (حضرت) زینب(سلام الله علیها) برداشتم و گوشواره‌های ایشان را چنان کشیدم که گوش‌هایشان زخمی شد.این گونه بود که توانستم آن گوشواره‌ها را بردارم. ابراهیم در حالی که می‌گریست به او گفت: «وای بر تو ایشان به تو چه فرمودند؟» گفتند:

خداوند دستان و پاهایت را قطع کند و پیش از آتش جهنم تو را به آتش دنیا بسوزاند.

ابراهیم او را عتاب کرد که آیا از خداوند شرم نکردی؟ از جد بزرگوارشان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نترسیدی؟ و هیچ احساس رأفت و ترحمی در دلت حس نکردی؟

سپس ابراهیم به یارانش دستور داد ابتدا دستانش را باز نموده و آنها را قطع کنند و پس از آن پاهایش را بریدند.چشمانش را درآوردند و او را با روش‌های مختلف عذاب دادند (حکایه المختار فی اخذ الثار، ص46).

بنا بر برخی نقل‌ها او پیش از درگیری‌ها فلج شده و تا مدت‌ها زمین‌گیر بود(اللهوف، ص178). ظاهرا این گزارش مربوط به بحیر بن عمرو است که لباس رویی سیدالشهدا ارواحنا فداه را برداشته بود؛ زیرا همان طور که دیدیم ابن کعب با خون‌خواهان سیدالشهدا علیه السلام جنگیده و دستگیر شده بود و به طور طبیعی کسی که زمین‌گیر شده باشد نمی‌تواند در میدان نبرد حاضر شود. علاوه بر آن سرنوشت زمین‌گیری برای بحیر بن عمرو به صراحت در منابع آمده است (مناقب، ج4، ص57). البته  برای جمع کردن میان گزارش‌ها و با توجه به آن که مطلب فوق را ابن طاوس نقل کرده می‌توان این فرض را در نظر گرفت که سپاهیان ابن زیاد او را به همره خود آورده بودند و او را در محملی حمل می‌نموده‌اند.قبول این فرض با توجه به دو دلیل فوق چندان بعید به نظر نمی‌رسد و بالاخره در برخی گزارش‌ها نیز گفته شده در نهایت مختار او را سوزاند(مناقب، ج4، ص111).

بنا بر نقل منابع متعدد، پس از ماجرای کربلا دستان ابن کعب در تابستان چنان خشک می‌شد گویا که چوب خشکی بیش نیست. در زمستان نیز آن‌قدر عفونت می‌کرد که به طور مرتب از آن خون و چرک می‌آمد. او تا آخر عمر به این مرض مبتلا بود( اعلام الوری،ج1،ص468؛ الارشاد، ج2، ص111؛ مقتل خوارزمی، ج2، ص38؛ مثیر الاحزان،ص174)
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 كليساي كاتوليك در زمان جنگ‌هاي صليبي عليه مسلمانان براي توجيه جنايات و وحشي‌گري‌هاي خود «نظرية جنگ عادلانه» (Just War Doctrine) را مطرح كرد كه از آن در اعتقادات ديني مسيحيت به عنوان جنگ مقدس (Holy War) ياد مي‌شود.

 

  •  اشاره:
در طول يك هزار سال گذشته بعد از آغاز جنگ‌هاي صليبي عليه اسلام، مطالعات اسلام‌شناسان غربي با انگيزه و روحية صليبي و اسلام‌ستيزي حاكم بر جوامع غربي صورت گرفته است. اين روحيه سبب سردرگمي آنان در بررسي زندگاني پيامبر اعظم(ص) و منابع اسلام شده است. در قسمت نخست اين مقاله، با استفاده از منابع لاتين كه اسلام‌شناسان غربي دربارة اسلام و زندگاني پيامبر(ص) تأليف نموده‌اند اهداف سياسي و فرهنگي آنها براي توهين به ساحت مقدس پيامبر اعظم(ص) مورد نقد و بررسي قرار گرفت. در اين قسمت پاياني آن را تقديم خوانندگان گرامي مي‌كنيم/
 
  • شبهات عليه جهاد در اسلام
برخي از اسلام‌شناسان مسيحي در كتب خود بر اين نكته تأكيد مي‌كنند كه اسلام، دين شمشير و زور است و جهاد اسلامي، براي تحميل عقيده و سلب آزادي از پيروان مذاهب ديگر تشريع شده است.

اسقف دانكن بلاك مك دونالد، ميسيونر برجستة آمريكايي در كتاب خود، سيماي اسلام مي‌نويسد: «وظيفة ديني هر فرد مسلماني است كه اسلام را با شمشير و زور، انتشار و گسترش دهد.»1 اسقف مونتگمري وات ميسيونر معروف انگليسي نيز اظهار مي‌دارد كه: «جهاد در اسلام براي ارضاي شهوت جنگ‌طلبي قوم عرب جاهلي تجويز گرديده است».2 مورّخ معروف «ويل دورانت» نيز اسلام را دين شمشير مي‌داند.3

كسي كه با سيرة پيامبر اعظم(ص) و فتوحات مسلمانان و منابع اوّلية اسلام آشنايي درستي داشته باشد، به خوبي مي‌داند كه اين‌گونه اظهارات، جز به منظور تضعيف روحية ملّت‌هاي اسلامي و كم‌رنگ جلوه دادن فداكاري و ظلم‌ستيزي آنان، و جلوگيري از پيشرفت و نفوذ اسلام در جهان پديد نيامده است.

در طول تاريخ، اقوام و ملل وحشي و زمامداران خودسر جهان به منظور كشورگشايي، استعمار و غارت سرمايه‌هاي ملّي، افزودن بر نيروهاي انساني و احياناً اشباع عطش خونريزي و عاطفة غرورآميز ملي و مذهبي خود، دست به جنگ و خونريزي مي‌زدند و پس از خاتمة جنگ، عقايد و افكار خود را بر ملل مغلوب تحميل مي‌كردند؛ امّا برخلاف آنها سپاهيان اسلام تنها براي رفع ظلم و تحقّق بخشيدن به عدالت اجتماعي و سربلندي كلمة حق جنگيدند و هنگامي كه آثار ستم و عدوان از بين رفت و محيط از لوث تعدّي و تجاوز پاك شد، پيرو هر آييني مي‌توانست در ساية حكومت اسلامي، از آزادي مذهبي برخوردار باشد.

سران كشورهاي اروپايي در آغاز قرن بيستم براي اشباع عطش خون‌ريزي و عاطفة غرورآميز ملّي خود در سال 1914 جنگ جهاني اوّل را به راه انداختند كه چهار سال به طول انجاميد و در اين جنگ، 10 ميليون نفر كشته و بيش از دو برابر آن مجروح شدند. فاتحان اين جنگ جهاني پس از پايان جنگ خواسته‌هاي خود را بر ملل مغلوب تحميل كردند كه اين خود به شعله‌ور شدن جنگ جهاني دوم در سال 1939 انجاميد و در اين جنگ شش ساله نيز 55 ميليون نفر كشته و بيش از سه برابر آن مجروح گرديدند.4 جنگ جهاني دوم با بمباران هسته‌اي شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي ژاپن توسط آمريكا پايان يافت. پس از پايان اين جنگ، فاتحان در سال 1945 «سازمان ملل» را به وجود آورده، در شوراي امنيت اين سازمان براي خود حقّ وتو قائل شدند كه اين امر بي‌شباهت به قانون جنگل نيست.

در اواخر جنگ جهاني دوم، شوروي سابق با اشغال نظامي كشورهاي اروپاي شرقي عقايد و افكار كمونيستي را بر اين ملّت‌ها تحميل كرد و آنها تا فروپاشي شوروي سابق تحت سلطة نظام كمونيستي قرار داشتند. ايالات متحدة آمريكا و انگلستان بعد از پايان جنگ جهاني دوم، با انعقاد «پيمان نظامي ناتو» در ميان كشورهاي اروپاي غربي در مدت شصت سال گذشته، حكومت‌هاي استبدادي را در كشورهاي مختلف جهان به قدرت نشاندند. در اين دوران كه از آن به عنوان «استعمار نوين» نام برده مي‌شود، كشورهاي استعمارگر غربي كه عضو پيمان نظامي ناتو هستند، علاوه بر مداخلة نظامي، ايجاد بحران هويت فرهنگي در كشورهاي جهان سوم و در حال توسعه را دنبال مي‌كنند.

سازمان‌هاي بين‌المللي كه توسط سازمان ملل به وجود آمده‌اند، تنها منافع كشورهاي داراي حقّ وتو و برخي از كشورهاي توسعه يافتة غربي را تأمين مي‌كنند. در جهان معاصر هيچ مرجعي وجود ندارد كه به تخلّفات كشورهاي داراي حقّ وتو و توسعه يافته رسيدگي كند. اين كشورها به نام ايجاد اصلاحات در كشورهاي جهان سوم و در حال توسعه، بحران هويت فرهنگي را پديد مي‌آورند، ولي خود آنها به هيچ عنوان حاضر نيستند در ساختار سازمان ملل كه شصت سال پيش بر مبناي خواسته‌ها و منافع كشورهاي فاتح جنگ جهاني دوم تأسيس شده كمترين اصلاحاتي ايجاد شود. بعد از فروپاشي شوروي، دولت ايالات متحدة آمريكا سياست يك‌جانبه‌گرايي خود را براي تسخير كشورهاي اسلامي در جهت تأمين منافع سياسي، اقتصادي و فرهنگي خويش دنبال مي‌كند. در اين راستا كشورهاي اسلامي افغانستان و عراق توسط آنها اشغال نظامي شدند و آمريكا و اعضاي پيمان ناتو در اكثر كشورهاي اسلامي پايگاه نظامي ايجاد نموده‌اند. نمونة مداخلة آشكار آنها براي تضعيف كشورهاي اسلامي، كوشش آنها براي محروم كردن جمهوري اسلامي ايران از استفادة صلح‌آميز از فناوري هسته‌اي است.

  • استراتژي جديد غرب عليه اسلام
چنانكه پيش‌تر ياد شد، بعد از جنگ جهاني دوم، برخي از اسلام‌شناسان اروپايي و آمريكايي لحن توهين‌آميز عليه پيامبر اعظم(ص) و قرآن مجيد را تعديل نمودند، ليكن به عنوان تحقيقات جديد در چندين كتاب خود اين مطالب را ترويج كردند كه كتاب‌هايي را كه دانشمندان و علماي اسلام دربارة حديث، سيره و تاريخ در قرون اوّل اسلام تأليف نموده‌اند بي‌اعتبار و فاقد ارزش علمي هستند و حتّي دربارة بي‌اعتبار بودن قرآن كريم كتاب نگاشتند.

بيشتر كتاب‌هايي كه آنها در اين دوران تأليف نموده‌اند در اذهان عمومي اين شبهه را القا مي‌كند كه اسلام ديني عقب‌افتاده است و با دموكراسي، مدرنيسم، پيشرفت علوم و حقوق زن مخالف است.5

آنها سپس خواستار ايجاد اصلاحات اجتماعي و فرهنگي در مباني ديني اسلام شدند، تا از اين راه كشورهاي غربي همچنان سلطة خود را در كشورهاي اسلامي تداوم بخشند.

پس از حادثة 11 سپتامبر 2001، پرفسور برنارد لوئيس ـ اسلام‌شناس برجستة آمريكايي ـ در سال 2002 كتابي را با عنوان اشكال كار كجا بود؟ تأليف كرد و در آن خواستار تجديد نظر در روش‌هاي مطالعات اسلامي در آمريكا گرديد. نويسنده اذعان مي‌دارد اصلاحاتي كه از سوي حكّام وابسته به آمريكا در كشورهاي اسلامي بعد از جنگ جهاني دوم عملي گرديد ساختارهاي نظامي، سياسي و اقتصادي را در بر مي‌گرفته است و مكاتب فكري غرب، مانند سوسياليسم، ناسيوناليسم، ليبراليسم و پلوراليسم از لحاظ نفوذ در جوامع اسلامي با شكست كامل روبه‌رو شده‌اند. وي اعلام مي‌كند مسلمانان فقط با اصلاحات تفكر ديني و اعتقادي مي‌توانند پيشرفت نمايند.6

اين‌گونه اظهارنظرها از جانب برجسته‌ترين اسلام‌شناس آمريكايي، سردرگمي و به بن‌بست رسيدن مطالعات اسلامي در آمريكا و اروپا را آشكار مي‌سازد. اخيراً در مراكز علمي آمريكا و اروپا اين مباحث به شدّت دنبال مي‌شود كه مطالعات اسلامي توسط دانشگاه‌هاي آمريكا و اروپا نتوانسته تحولات جهان اسلام را پيش‌بيني نمايد و جهان غرب در برخورد با مسلمانان هميشه غافلگير شده است.

پيروزي انقلاب اسلامي در ايران ضربة سختي بر شبكة گستردة مطالعات اسلامي در آمريكا وارد كرد، زيرا با روي كار آمدن نظام جمهوري اسلامي ايران، با رأي مستقيم مردم، دولت آمريكا بزرگ‌ترين پايگاه خود را در جهان اسلام از دست داد و متحمّل خسارت‌هاي عظيم سياسي و اقتصادي گرديد. پيروزي انقلاب اسلامي ايران سرآغاز بيداري جهان اسلام و بي‌اعتبار شدن تجزيه و تحليل‌هاي مراكز مطالعات اسلامي در بين دولتمردان آمريكايي شد؛ چون تمامي محاسبات و سياست‌هاي دولت آمريكا دربارة جهان اسلام بر تجزيه و تحليل مراكز مطالعات اسلامي اين كشور استوار بود. انقلاب اسلامي ايران اين حقيقت را ثابت كرد كه اسلام، قدرتمند، پويا و زنده است و مي‌تواند در برابر اقدامات سودجويانه و سلطه‌طلبانة امپرياليسم غرب در جهان اسلام بايستد.7

علاوه بر مراكز مطالعات اسلام در دانشگاه‌ها و مراكز علمي آمريكا و اروپا، حوزه‌هاي ديني مسيحيت (Seminaries) در اين كشورها بخش‌هاي مطالعات اسلامي را به وجود آورده‌اند. كه هدف آنها «مباحث بين اديان» است. چنانكه ياد شد، اين حوزه‌هاي ديني مسيحيت، كتاب‌هاي فراواني را عليه اسلام تأليف نموده‌اند كه در آنها آشكارا به قرآن كريم و پيامبر اعظم(ص) توهين شده است.

كشيشان معروف بنيادگرايان مسيحي در آمريكا كه خود را «مبلّغان انجيل» (Evangelist) مي‌نامند، هم، آشكارا عليه پيامبر اعظم(ص) مطالب توهين‌آميز را مطرح مي‌كنند. سخنراني‌هاي توهين‌آميز عليه پيامبر اعظم(ص) توسط كشيشان معروف آمريكايي، مانند «جري فالول» (Jery Falwell) «پت رابرتسون» (Pat Robertson) و «فرانك لين گراهام» (Franklin Graham) در سال‌هاي اخير بازتاب جهاني داشته است.8

  • ناكامي توطئه‌ها عليه اسلام
از صدر اسلام تا كنون اسلام هميشه به عنوان يك قدرت بزرگ فرهنگي در اروپا مطرح بوده و در تشكيل جوامع كشورهاي حوزة مديترانه، فرهنگ اسلامي به‌سان يك فرهنگ برتر نقش داشته است. حضور و گسترش سريع اسلام در اندلس، سيسيل و شرق اروپا در قرن اوّل هجري، دين اسلام را به شرق و غرب پيوند داد.

اسلام‌شناسان و مورّخان غربي، اسلام را به عنوان يك دين شرقي و مسيحيت را به عنوان دين اروپايي و غربي معرفي مي‌نمايند، در صورتي كه تا سه قرن اوّل ظهور مسيحيت، پيروان اين دين فقط در مناطق خاورميانه پراكنده بودند و در قرن چهارم ميلادي به سال 313، بعد از مسيحي شدن امپراتور مشرك روم به نام كنستانتين، آيين مسيحيت در اروپا گسترش يافت.

اروپاييان كه خود را نمايندة «دارالمسيحيت» (Christendom) مي‌دانند در طول تاريخ، اين استراتژي را با جدّيت و تعصّب خاصي دنبال كرده‌اند كه در قارة اروپا حتّي يك كشور، به طور كامل در اختيار مسلمانان نباشد. از اين‌رو شاهد بوديم كه مدّعيان آزادي و حقوق بشر در اروپا چگونه مسلمانان مظلوم بوسني، آلباني و كوزوو را  به بدترين شكل قتل عام كردند.9

غربيان ادّعا داشتند قاره‌هاي آمريكا و اروپا را «دارالمسيحيت» قلمداد نمايند، ليكن گسترش سريع اسلام در اين دو قاره، آنها را در حال حاضر به «قاره‌هاي اسلامي ـ مسيحي» تبديل نموده است. ايدئولوژي‌هاي سكولار در غرب با همان روحية ديرينة جنگ‌هاي صليبي هر روز با شگردهاي خود با گسترش اسلام در آمريكا و اروپا مبارزه مي‌كنند.
«كاردينال جوزف راتسينگر» (Cardinal Josef Ratsinger) از آلمان كه به عنوان پاپ جديد انتخاب شده، در سخنراني‌هاي خود بر اين نكته اصرار دارد كه مسيحيت به عنوان ميراث و فرهنگ اروپا پذيرفته شود و اعلام مي‌كند كه كليساي كاتوليك خود را با اصول مدرنيته حاكم بر جوامع غربي، يعني «پلوراليسم»، «ايلومينيسم» (Illuminism)، «سكولاريسم»، «جامعة مدني دموكراتيك» و «فردگرايي» كاملاً تطبيق نموده است.10

رهبر مسيحيان كاتوليك هم مطابق خواسته‌هاي دولتمردان اروپايي و آمريكايي، اخيراً آشكارا به پيامبر اعظم(ص) توهين نمود و اظهار داشت كه اسلام با قدرت شمشير پيشرفت كرده است. در سال گذشته، روزنامة پرتيراژ دانماركي و شماري از روزنامه‌ها و مجلات كشورهاي اروپايي كاريكاتورهاي توهين‌آميزي عليه پيامبر اعظم(ص) را به بهانة آزادي بيان به چاپ رسانده بودند، ليكن همين اروپاييان دو نفر از مورّخان و دانشمندان اروپايي را كه در تحقيقات آكادميك خود بر مسئلة هولوكاست خدشه وارد كرده بودند، محكوم به زندان نمودند.

شايان ذكر است دولت ـ شهر ـ (City State) واتيكان در داخل شهر رم ايتاليا در روز فورية 1929  بعد از امضاي توافقنامة لاتران (Treaty of Lateran) بين پاپ و رهبر فاشيسم ايتاليا موسوليني به وجود آمد. كليساي واتيكان هميشه در برابر  حكومت‌هاي استبدادي در كشورهاي كاتوليك‌نشين سكوت اختيار نموده و جنايت‌هاي دولت اشغالگر فلسطين عليه مردم منطقه را محكوم نكرده است. توهين پاپ عليه پيامبر اعظم(ص) با اعتراض جهاني مسلمانان روبه‌رو گرديد، ليكن پاپ حاضر نشد در برابر امت اسلام با يك و نيم ميليارد نفر جمعيت در جهان رسماً عذرخواهي نمايد.

علما و دانشمندان مسلمان از سراسر جهان به مطالب توهين‌آميز پاپ عليه پيامبر اعظم(ص) پاسخ دادند؛ از جمله حقوق‌دان و مورّخ برجستة مسلمان سيد اميرعلي در كتاب خود روح اسلام اظهار مي‌دارد: «اسلام دست به شمشير برد تا از خود دفاع كند، امّا مسيحيت شمشير را برگرفت تا آزادي تفكر و آزادي عقيده را از ميان بردارد. با گرويدن كنستانتين به آيين مسيح، مسيحيت به صورت دين مسلّط جهان غرب درآمده بود و از آن پس ديگر دليلي نداشت كه از دشمنان بيمي به خود راه دهد؛ امّا از همان لحظه‌اي كه مسيحيت برتري يافت، خصيصة واقعي جدايي‌خواهي و انحصارطلبي خود را گسترش داد. هر كجا مسيحيت حكم‌فرما مي‌شد پيروان هيچ مذهب ديگري از اذيت و آزار در امان نبودند. از سوي ديگر، تمام آنچه مسلمانان از پيروان ديگر اديان مي‌خواستند تضمين سادة صلح و مناسبات دوستانه بود و با پرداخت جزيه در ازاي حمايت شدن، و در صورتي كه اسلام را قبول مي‌كردند، با كلية مسلمانان از نظر حقوق و ساير امتيازات برابري كامل مي‌يافتند.»11

كليساي كاتوليك در زمان جنگ‌هاي صليبي عليه مسلمانان براي توجيه جنايات و وحشي‌گري‌هاي خود «نظرية جنگ عادلانه» (Just War Doctrine) را مطرح كرد كه از آن در اعتقادات ديني مسيحيت به عنوان جنگ مقدس (Holy War) ياد مي‌شود.12

صهيونيسم كه با اسلام دشمني آشكار دارد، در دانشگاه‌ها و مراكز علمي خود در سرزمين اشغالي مراكز مطالعات اسلام را تشكيل داده كه در آنها كتاب‌ها و مقالات فراواني عليه اسلام، پيامبر اعظم(ص) و حقانيّت قرآن كريم تدوين مي‌گردد و سپس توسط مؤسسات انتشارات آمريكايي وابسته به صهيونيست‌ها چاپ و منتشر مي‌شود.

بي‌گمان تهاجم گستردة فرهنگي عليه مسلمانان جهان و توهين به پيامبر اعظم(ص) با هدف نابودي اعتقادات مسلمانان صورت مي‌گيرد. در اين تهاجم فرهنگي اساس قرآن كريم و شخصيت پيامبر اعظم(ص) مورد حملة مستقيم قرار گرفته است. دشمنان اسلام با تجربة هزارسالة تبليغات عليه اسلام و مسلمانان، به اين نتيجه رسيده‌اند كه به رغم همة ترفندها، حيله‌ها و امكانات گستردة مالي و تبليغي نتوانستند مسلمانان را رسماً مسيحي نمايند، از اين رو مي‌كوشند تا با تحريفات گسترده در اركان اسلام، براي مسلمانان، مخصوصاً جوانان ايجاد شبهه نمايند تا آنان در اعتقادات ديني خود دچار شكّ و ترديد شوند و از ايفاي رسالت جهاني خود بازمانند و نتوانند سدّي و مانعي در برابر سلطة جهاني غرب ايجاد نمايند. براي همين منظور در دو دهة گذشته تعداد زيادي كتاب و مقاله در زمينة مطالعات قرآني و زندگاني پيامبر اعظم(ص) از سوي مراكز علمي جهان غرب منتشر شده كه هدف اصلي آن، ايجاد شكّ و شبهه در اعتبار قرآن كريم و شخصيت و خاتميت پيامبر اعظم(ص) است.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

الحمد لله رب العالمين باری‏ء الخلائق اجمعين و الصلوه و السلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه  سيدنا و نبينا و مولانا ابی‏القاسم محمد صلی الله عليه و آله و سلم و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم :                                                                                                                  
« فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن‏ مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به »
موضوع بحث ، تحريفات در واقعه تاريخی كربلاست . در بازگوئی اين واقعه‏ بزرگ ، تحريفاتی صورت گرفته است . لهذا اين بحث را در چهار فصل خلاصه‏ می‏كنيم . فصل اول در اطراف معنی تحريف و انواع تحريفاتی كه در دنيا وجود دارد و اشاره به اينكه انواع  تحريفات در حادثه تاريخی عاشورا واقع شده است . فصل دوم درباره عوامل‏ تحريف است ، يعنی بطور كلی در قضايای دنيا كه تحريف صورت می‏گيرد ، به‏ چه علت صورت می‏گيرد ، چرا بشر حوادث و قضايا و احيانا شخصيتها را تحريف می‏كند ؟ مخصوصا در نقل حادثه كربلا ، چه عواملی دخالت داشته است‏ كه تحريفاتی در اين قضيه واقع شود . فصل سوم عبارت است از توضيحی‏ درباره تحريفاتی كه در همين داستان و حادثه تاريخی صورت گرفته است . فصل چهارم در اطراف وظائف ما ، اعم از علماء و توده مسلمانان می‏باشد . بحث اول درباره معنی تحريف است . تحريف يعنی چه ؟ تحريف در زبان‏ عربی از ماده حرف است ، يعنی منحرف كردن چيزی از مسير و وضع اصلی خود كه داشته است يا بايد داشته باشد . به عبارت ديگر تحريف نوعی تغيير و تبديل است ، ولی تحريف مشتمل بر چيزی است كه كلمه تغيير و تبديل نيست. شما اگركاری كنيد كه جمله‏ای ، نامه‏ای ، شعر و عبارتی آن مقصودی را كه‏ بايد بفهماند ، نفهماند و مقصود ديگری را بفهماند ، می‏گويند شما اين‏ عبارت را تحريف كرده‏ايد . مثلا شما گاهی مطلبی يا حرفی را به يك نفر می‏گوئيد ، بعد آن شخص سخن شما را در جای ديگری نقل می‏كند ، پس از آن‏ كسی به شما می‏گويد فلانی از قول شما چنين چيزی نقل می‏كرد ، شما می‏فهميد كه‏ آنچه شما گفته بوديد با آنچه كه او نقل كرده خيلی متفاوت است . او سخنان شما را كم و زياد كرده است ، قسمتی از حرفهای شما كه مفيد مقصود شما بوده است را حذف كرده و قسمتهايی از خود به آن افزوده است ، در نتيجه سخن شما مسخ شده و چيز ديگری از آب در آمده است. آن وقت شما می‏گوئيد اين آدم حرف مرا تحريف كرده است . مخصوصا اگر كسی در سندهای‏ رسمی دست ببرد ، می‏گويند سند را تحريف كرده است . اينها مثالهائی بود برای روشن شدن معنی كلمه تحريف و اين كلمه بيش از اين احتياج به توضيح‏ ندارد . حال به شرح انواع تحريف می‏پردازيم : تحريف انواعی دارد كه مهمترين آنها عبارت است از : تحريف لفظی و تحريف معنوی. تحريف لفظی اين است كه ظاهر مطلبی را عوض كنند ، مثلا از يك گفتار عبارتی حذف شود يا به آن عبارتی اضافه شود ، و يا جمله‏ها را چنان پس و پيش كنند كه معنی آن فرق كند ، يعنی در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف كنند . تحريف معنوی اين است كه شما در لفظ تصرف نمی‏كنيد ، لفظ همان است كه‏ بوده ، ولی آن را طوری معنی می‏كنيد كه خلاف مقصد و مقصود گوينده است . آن را طوری معنی می‏كنيد كه مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلی‏ گوينده . قرآن كريم كلمه تحريف را مخصوصا در مورد يهوديها بكار برده و با ملاحظه‏ تاريخ معلوم می‏شود كه اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند . نمی‏دانم‏ اين چه نژادی است كه تمايل عجيبی به قلب حقايق و تحريف دارد لهذا هميشه كارهايی را در اختيار می‏گيرند كه در آنها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد . من شنيده‏ام بعضی از همين خبر گزاريهای معروف دنيا كه راديوها و روزنامه‏ها هميشه از اينها نقل لفظی و تحريف معنوی است . يعنی بعضی از اين تحريفها كه صورت گرفته‏ است در لفظ بوده و بعضی در تفسير و در معنی بوده است نه در لفظ ، كه‏ چون از مطلب خيلی خارج می‏شوم نمی‏خواهم در اطراف اين مطلب بيشتر از اين‏ بحث كنم .

                       

داستانی است كه بد نيست آن را بگويم . يك نفر از علماء نقل می‏كرد كه‏ در ايام جوانيش مداحی از تهران به مشهد آمده بود كه روزها در مسجد گوهرشاد يا در صحن می‏ايستاد و شعر می‏خواند ، مديحه می‏خواند . از جمله غزل‏ معروف منسوب به حافظ را می‏خواند :

اين آقا برای اينكه او را دست بيندازد ، رفته بود و به او گفته بود آقا چرا اين شعر را غلط می‏خوانی ؟ بايد اين طور بخوانی : يعنی وقتی به در حرم رسيدی همان طور كه يك بار كاه را از روی الاغ‏ بزمين می‏اندازند ، تو هم فورا خودت را بزمين بينداز . از آن پس هر وقت‏ مداح بيچاره اين شعر را می‏خواند ، بجای بارگاه می‏گفت بار كاه و خود را هم بزمين می‏انداخت . اين را می‏گويند تحريف . در همين جا اين مطلب را بگويم كه تحريف از نظر موضوع نيز فرق می‏كند . يك وقت است كه تحريف در يك سخن عادی است . مثل اينكه‏ دو نفر در نقل قول و گفتار يكديگر تحريف كنند . يك وقت هم هست كه‏ تحريف در يك موضوع بزرگ اجتماعی است ، مثل تحريف در شخصيتها . شخصيتهايی هستند كه قول و عملشان برای مردم حجت است ، خلقشان برای مردم‏ نمونه است . مثلا كسی سخنی را به علی عليه السلام نسبت می‏دهد كه نگفته‏ است ، يا مقصودش چيز ديگری بوده ، اين خيلی خطرناك است . خلق و خوئی‏ را به پيغمبر ، به امام نسبت می‏دهد ، در صورتی كه خلق او طور ديگری بوده‏ است . يا در يك حادثه بزرگ ، در يك حادثه تاريخی كه از نظر اجتماع‏ يك سند اجتماعی و يك پشتوانه اخلاقی و تربيتی است ، تحريف بوجود آوردند . اين ديگر چقدر اهميت دارد و چقدر خطرناك است كه تحريفات ، چه تحريف لفظی و چه تحريف معنوی در موضوعاتی صورت بگيرد كه موضوع عادی‏ نيستند . يك وقت كسی در شعر حافظ تحريفی می‏كند يا مثلا در كتاب موش و گربه دست می‏برد اين چندان اهميتی ندارد . البته نبايد در يك كتاب ادبی‏ با ارزش كسی تحريف بكند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 همکاري‌هاي سازمان يافته دو طرف، درست پس از پايان جنگ جهاني دوم آغاز گرديد. البته پيش از آن هم پنتاگون با تهيه‌کنندگان فيلم‌هاي سينمايي همکاري مي‌کرد. اما اين روابط همانند اينک، ساختار يافته نبود.
هميشه يک نماينده پنتاگون به عنوان مشاور نظامي در لوکيشن‌هاي شما حضور مي‌يابد تا از انطباق فيلم شما با فيلمنامه اطمينان يابد.


گفتگو  با ديويد روب
چکيده:
 هاليوود و پنتاگون از ديرباز همکاري تنگاتنگي با يکديگر داشته‌اند، چرا که در اختيار نهادن تجهيزات لازم و حمايت از اکران فيلم‌هاي‌ هاليوود از يک سو و ساخت فيلم‌هاي همسو با اهداف پنتاگون از سوي ديگر، همکاري نزديک دو طرف را رقم زده است. ديويد روب در کتاب اخير خود با عنوان «نام عمليات:‌ هاليوود» نشان مي‌دهد که چگونه‌ هاليوود با پذيرش نظرات پنتاگون در مورد تغيير فيلمنامه‌ها، حذف مسايل واقعي اما ناخوشايند، سانسور جنايات جنگي و پرهيز از نشان دادن صحنه‌هاي استعمال موادمخدر و مشروبات الکلي، عملاً به يک جريان گسترده خود سانسوري در ايالات متحده دامن مي‌زند. البته هدف نهايي آنان از اين اقدامات کمک به ايجاد يک تصوير ذهني مطلوب از ارتش در اذهان مخاطبان به ويژه کودکان و نوجوانان که سربازان آينده ارتش ايالات متحده هستند و همچنين نمايندگان کنگره که بايد همه ساله بودجه هنگفت نيروهاي پنج‌گانه ارتش را تصويب کنند، مي‌باشد. خبرنگار نشريه «مادر جونز» در گفتگو با «ديويد روب»، ابعاد مختلف اين همکاري را برملا مي‌کند.


مقدمه

امروزه تعدادي از تهيه‌کنندگان‌ هاليوود، به افرادي تبديل شده‌اند که با تغيير افراد شرور فيلم‌نامه‌ها به انسان‌هايي قهرمان، تغيير شخصيت‌هاي اصلي، عوض کردن مفاهيم سياسي حساسيت‌برانگيز و يا اضافه کردن صحنه‌هاي مربوط به حضور نيروهاي نجات به فيلم‌هايي که اصولاً به اين صحنه‌ها نيازي نداشته‌اند، در جهت خوشحال کردن پنتاگون، گام برمي‌دارند. گويي که هيچ انسان بدي در ارتش وجود ندارد. هيچ معاشرتي بين فرماندهان و زيردستان صورت نمي‌گيرد. سربازان ارتش از موادمخدر و الکل استفاده نمي‌کنند. هيچگاه بر سر خشک مغز‌ي‌های موجود، کشمکشي روي نمي‌دهد. و در نهايت اينکه ارتش و رئيس‌جمهور نبايد با تصويري بد معرفي شوند.

ديويد روب در اين مصاحبه توضيح مي‌دهد که چرا پنتاگون بيش از ساخت يک فيلم خوب به دنبال ارائه يک تصوير مناسبي از خويش است و چرا تهيه‌کنندگان فيلم‌هايي نظير اسلحه برتر، برهنگان و سانتيني بزرگ مجبور شده‌اند که با دستکاري و تغيير در فيلمنامه‌هايشان، خواسته‌هاي پنتاگون را اجرا نمايند. البته آنان در مقابل توانسته‌اند با قيمتي اندک به لوکيشن‌ها، خودروها، تانک‌ها، نفربرها و تجهيزات و نيروهاي نظامي مورد نياز خويش براي ساخت فيلم‌هايشان دست يابند.

در سال جاري، آقاي روب که به عنوان خبرنگار در دو نشريه گزارشگر‌ هاليوود و ديلي واريتي به فعاليت مشغول است، از انعقاد يک موافقتنامه ميان استوديوهاي فيلمسازي‌ هاليوود و مقامات پنتاگون، مطلع گرديد و تصميم گرفت که در اين مورد به تحقيق بپردازد. وي به بررسي صدها سند پنتاگون پرداخت و با ده‌ها فيلم‌نامه‌نويس، تهيه‌کننده و فرمانده نظامي نيز مصاحبه نمود. در نهايت نيز يافته‌هايش را در کتاب «نام عمليات:‌ هاليوود» منتشر نموده است.

در ادامه مصاحبه خبرنگار نشريه «مادر جونز» جف فليچر با ديويد روب را مي‌خوانيد:

  • مادر جونز: سابقه همکاري ارتش ايالات متحده با‌ هاليوود به چه زماني بازمي‌گردد؟
ديويد روب: همکاري‌هاي سازمان يافته دو طرف، درست پس از پايان جنگ جهاني دوم آغاز گرديد. البته پيش از آن هم پنتاگون با تهيه‌کنندگان فيلم‌هاي سينمايي همکاري مي‌کرد. اما اين روابط همانند اينک، ساختار يافته نبود. هرچند اولين همکاري دوطرف به ساخت فيلم بالها در سال 1927 ميلادي بازمي‌گشت که برنده جايزه اسکار نيز شد.


  • يک تهيه کننده بايد چه گام‌هايي را براي دستيابي به اين کمک‌ها بردارد؟ و اين فرآيند چگونه است؟
اولين گام اين است که يک درخواست همکاري را براي پنتاگون ارسال و نيازمندي‌هاي خود را از قبيل کشتي، تانک، هواپيما، بندرگاه، اسلحه، زيردريايي و نيروهاي نظامي اعلام نماييد. بدين ترتيب اين تجهيزات در ساعت مقرر به شما تحويل مي‌گردد. البته بايد پنج نسخه از فيلم‌نامه را به پنتاگون ارسال کنيد تا در ميان پنج نيروي هوايي، دريايي، زميني، گارد ساحلي و تفنگداران دريايي توزيع شود. کمي بعد نيز پاسخ مثبت و يا منفي آنها را براي همکاري دريافت خواهيد کرد. البته هميشه آنها تغييراتي را در فيلم‌نامه اعمال مي‌کنند تا تصوير ارائه شده در اين فيلم‌ها، با نظرات آنها انطباق يابد. به هرحال شما مي‌توانيد اين تغييرات را اعمال کنيد، با آنها به مذاکره بپردازيد و يا اينکه از همکاري‌هاي آنان چشم‌پوشي نماييد.

البته بايد دانست که هميشه يک نماينده پنتاگون به عنوان مشاور نظامي در لوکيشن‌هاي شما حضور مي‌يابد تا از انطباق فيلم شما با فيلمنامه اطمينان يابد. در صورت عدم رضايت وي، آنها راش‌هاي فيلم را بازبيني مي‌کنند و تقاضاي تغيير صحنه‌هاي موردنظر را مي‌نمايند. همچنين شما بدون موافقت آنها قادر به تغيير هيچ يک از بخش‌هاي فيلم‌نامه مورد توافق نخواهيد بود. و به خاطر داشته باشيد که سرهنگ ديويد جورجي که يکي از اين مشاوران نظامي است، يکبار تهديد نموده بود که در صورت عدم تأمين رضايتش، نيروهاي نظامي خود را از لوکيشن خارج خواهد کرد. البته پس از آماده شدن فيلم، شما بايد يک نمايش خصوصي را بايد براي مقامات پنتاگون تدارک ببيند. لذا همه مردم ما بايد دريابند که اين فيلم‌ها از سوي مقامات نظامي بازبيني شده است.


  • در اين مرحله که ساخت فيلم به پايان رسيده، ارتش چه کاري مي‌تواند در صورت مشاهده وجود يک مشکل انجام دهد؟
 اين اتفاق در مورد فيلم رشته اندوه اثر کلينت ايستوود روي داد. در فيلم‌نامه اين فيلم صحنه‌اي وجود داشت که يک سرباز آمريکايي به سوي يک سرباز زخمي و بي‌دفاع کوبايي، آتش مي‌گشود. مقامات پنتاگون اعلام نمودند که اين صحنه بايد حذف شود، چون يک جنايت جنگي است. لذا کارگردان مجبور به حذف آن صحنه شد. چرا که آنان تهديد نموده بودند که در غير اين صورت، ضمن عدم همکاري، از نمايش فيلم در سينماهاي پايگاه‌هاي نظامي خارج و داخل خاک آمريکا جلوگيري خواهند نمود؛ کاري که مي‌تواند به نمايش عمومي يک فيلم سينمايي آسيب‌هايي جدي وارد کند. البته اين اتفاق در گذشته در مورد چند فيلم روي داده است. به هرحال، استيوود که در يک طرح خيرخواهانه کمک به فقرا که با حمايت نيروي دريايي انجام مي‌گرفت نيز عضويت داشت، با اقدامات تلافي‌جويانه مقامات پنتاگون روبه‌رو شد.

  •  براي من اين سؤال مطرح شده که پنتاگون براي کمک به يک فيلم، چه معيارهايي را مدنظر مي‌گيرد؟
مهمترين فاکتور، کمک نهايي فيلم به برنامه‌هاي استخدام پرسنل موردنياز ارتش است. همچنين آنها به دنبال عقلاني نشان دادن عمليات‌هايشان هستند، هرچند ارائه اين تصوير خوب، به بهاي تحريف واقعيت‌ها تمام شود. واقعيت‌هايي که معمولاً بار ارزشي منفي نيز دارند. اين اتفاق در مورد فيلم سيزده روز که تصويري دقيق ولي در عين حال منفي نسبت به بحران موشکي کوبا (که مي‌توانست به آغاز جنگ جهاني سوم، منجر شود)، ارائه مي‌داد، اتفاق افتاد. هنگامي که دو تهيه کننده فيلم پيتر آلموند و کوين کاستنر به مذاکره در مورد فيلم‌نامه خود و اتفاقات روي داده در کاخ سفيد در دوره رياست‌جمهوري نيکسون با مقامات پنتاگون پرداختند، آنان خواهان تغيير اتفاقات تاريخي مستندي شدند که نوار صوتي مذاکرات آنها هم موجود است. البته با پاسخ منفي تهيه‌کنندگان، از کمک‌هاي ارتش هم خبري نبود.


  •  اما چرا تهيه‌کنندگان بيشتري از اين رويکرد استقلال‌طلبانه استفاده نمي‌کنند؟
 امروزه بسياري از تهيه‌کنندگان، ساخت فيلم‌نامه‌هاي پيشنهادي را تنها منوط به همکاري ارتش مي‌دانند. چرا که در غير اين صورت، هزينه‌هاي فيلم بسيار زياد خواهد شد. بدين ترتيب ما شاهد يک خودسانسوري سازمان يافته هستيم. همان‌طور که در مورد فيلم سقوط بلک‌هاوک اثر ريدلي اسکات که به بررسي جنگ تفنگداران آمريکايي در موگاديشو مي‌پرداخت، اين اتفاق روي داد.


  • اما اگر از مسئله حذف جنايات جنگي بگذريم، چه چيزهاي ديگري بايد در فيلم‌هاي سينمايي ساخته شده با حمايت پنتاگون مورد توجه قرار گيرد؟
آنان هرگز به فيلم‌هايي که با مشارکت خارجي‌ها تهيه مي‌شود، کمکي نمي‌کنند. چرا که معمولاً در اين فيلم‌ها، ارتش آمريکا به صورتي ناکارآمد نشان داده مي‌شود. مثلاً در جريان ساخت فيلم حملات مارس، پنتاگون، حاضر نشد هيچ کمکي به تهيه آن نمايد. همچنين اين فيلم‌ها، بايد فاقد صحنه‌هاي طنزآميز باشد و به همين خاطر آنها از کمک به ساخت روز استقلال خودداري نمودند.

نکته ديگر اين است که آنها به استعمال موادمخدر و يا مصرف مشروبات الکلي در فيلم‌هاي مورد حمايت ارتش هيچ علاقه‌اي ندارند. آنان هميشه از شما مي‌خواهند که اين صحنه‌ها را حذف کنيد. همانند فيلم برهنگان که کارگردان علي‌رغم وجود بسياري از اين صحنه‌ها در فيلم‌نامه، مجبور به حذف آنها شد.


  • شما در کتاب خود، در مورد رويکرد پنتاگون به جلب توجه کودکان نسبت به ارتش با حمايت از ساخت کارتون‌هايي نظير «باشگاه ميکي موس» و «لاسي»، مطالبي نگاشته‌ايد. در اين مورد بيشتر توضيح دهيد.
در اين فيلم‌ها، آنان اين رويکرد را مدنظر داشتند که کودکان امروز، سربازان آينده ارتش ايالات متحده خواهند بود. البته در کارتون موش تلوتلو مي‌خورد هم آنها لوکيشن قصه را بر روي اولين زيردريايي هسته‌اي ايالات متحده يعني «يواس‌اس‌ناتيلوس»، ساخته بودند. چرا که براساس اسناد موجود، پنتاگون اين کارتون را فرصت مناسبي براي شناساندن نيروي دريايي هسته‌اي به نسل جديد، ارزيابي نموده بود. البته اهداف ديگري هم نظير شناساندن محيط دوستانه داخل زيردريايي، عدم انتشار هرگونه تشعشع راديواکتيو، وجود غذاهاي خوب و وجود يک سينماي کوچک در داخل کافه‌ترياي زيردريايي از سوي پنتاگون در حمايت از ساخت اين کارتون، وجود داشته است.

همچنين بايد خاطرنشان کنم که مقامات نيروي هوايي،‌ حتي به خاطر جلب بيشتر نوجوانان به فيلم‌هاي همسو با اهدافشان، با کاهش خشونت‌هاي موجود در فيلم “The Right Stuff”، آن را از يک فيلم ويژه افراد 17 ساله به بالا به يک فيلم مناسب همه سنين تبديل گردند.


  • در اين مدت به نظر شما بيشترين تغييرات اعمال شده از سوي پنتاگون در مورد کدام فيلم‌ها انجام گرديده است؟
 بي‌ترديد فيلمي به نام حمله هوايي که توسط کاي روث ساخته شد، بهترين نمونه از فيلم‌هايي اين چنين است. وي که اغلب به عنوان بدترين کارگردان‌ هاليوود نيز شناخته مي‌گردد، تصميم گرفته بود که فيلمي در مورد جنگ‌هاي هوايي در سال‌هاي جنگ جهاني دوم و نقش ناوهاي هواپيمابر در آنها بسازد. نقش‌هاي اول اين فيلم را يک خلبان جوان يهودي و يک خلبان جوان سياه‌پوست برعهده داشتند. البته هر دو نفر آنها بر روي کشتي در معرض اقدامات  نژادپرستانه قرار داشتند.

اما مقامات پنتاگون اعلام نمودند که اجازه ساخت هيچگونه فيلمي با اين مفاهيم را نخواهند داد. لذا بايد اين فيلم‌نامه تغيير يابد. به علاوه، اعلام نمودند که ما متمايل به همکاري در ساخت فيلمي در مورد جنگ جهاني دوم نيستيم، بلکه شما بايد در مورد هواپيماهاي عصر مدرن فيلم بسازيد. البته وي با اين پيشنهادها مخالفت نکرد و فيلم موردنظر آن‌ها را ساخت. فيلمي که در آن از دو جوان يهودي و سياه‌پوست و هواپيماهاي ملخي خبري نبود. بدين ترتيب، پس از مشاهده اين اثر، شما بايک فيلم معمولي و کاملاً تحريف شده مواجه مي‌شويد.


  • اما شما معتقديد که اين اقدامات، مخالف اصول قانون اساسي ايالات متحده است؟
 اين قانون نه تنها به افراد حق آزادي بيان اعطا مي‌کند، بلکه حتي به دولت‌ها اجازه تعيين چگونگي اين آزادي را نمي‌دهد. اما در دهه‌هاي اخير و به ويژه از آغاز جنگ سرد، دولت ما به خود اجازه هرگونه مداخله‌اي را در اين امر مي‌دهد. همچنين عدم همکاري پنتاگون با فيلم‌هاي مخالف با خواسته‌هايشان، قطعاً در تباين با اصول قانون اساسي آمريکاست. البته کاري که سال‌ها پيش در جريان ساخت دو فيلم کلاه بره‌هاي سبز اثر جان وين و حمله اثر روبرت آلدريچ از سوي کنگره در مورد لزوم عدم مداخله ارتش در ساخت اين دو اثر روي داد و تا حدودي نيز موفق بود، بايد باز هم تکرار گردد. چرا که فيلم‌هاي بسياري تنها به دليل خودداري از ارائه کمک‌هاي لازم از سوي ارتش آمريکا، هرگز ساخته نشده‌اند.

در اينجا من مي‌خواهم نکته مهم ديگري را براي شما بگويم:
سرلشکر جورجي که مشاور نظامي فيلم‌هاي بسياري بوده است، گفته که يکي از اهداف اصلي اين برنامه، ارائه تصويري مثبت از ارتش در جهت جذب بودجه 500 ميليارد دلاري سالانه مي‌باشد. چرا که نمايندگان بسياري از اين فيلم‌ها را مي‌بينند و به خواسته‌هاي ما، رأي مثبت مي‌دهند. البته مطمئناً بسياري از سربازان ارتش هم به شما خواهند گفت که پس از مشاهده اين فيلم‌ها تصميم گرفته‌اند که به ارتش بپيوندند. و به ياد آوريد که پس از اکران عمومي فيلم «اسلحه برتر» بسياري از جوانان و از جمله مسئول کنوني اداره فيلم‌هاي نيروي دريايي، به مراکز استخدام ارتش، هجوم آوردند. مطمئناً مسئولان ما به کارايي اين روش ايمان دارند و مطمئناً عضويت مردم در ارتش آمريکا و اعزام به مناطق جنگي و کشته شدن آنها تا حدودي با ساخت چنين آثاري مرتبط است.

  •  و سؤال آخر من اين است که آيا اين سيستم روزي تغيير خواهد کرد؟
 من معتقدم که اگر مردم ما در مقابل اين اقدامات بايستند، ما شاهد تغييري اساسي خواهيم بود. من معتقدم که آمريکايي‌هاي واقعي در برابر اين وضعيت ساکت نخواهند نشست. و به خاطر داشته باشيم هنگامي که پرقدرت‌ترين رسانه دنيا در تسخير قوي‌ترين ارتش دنيا قرار گيرد، تا تبليغات موردنظر خود را به همه نشان داد، مطمئناً نتيجه نهايي در سينماها و تلويزيون‌ها به قيمت تأثير برروان آمريکايي‌ها تمام خواهد گرديد.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 نگاهی به سینمای 2007
در بررسی سینمای سال 2007 که ساعتی پیش آن را پشت سرگذاردیم ، به خصوص در سینمای آمریکا به دو جریان عمده برمی خوریم که تقریبا اغلب پرده های سینمای امسال را به تسخیر خود درآورده بود. اگرچه در کنار این دو جریان اصلی ، خرده جریان های دیگر نیز یافت می شدند ولی در میان هیاهو  و جار و جنجال دو جریان دیگر جای چندانی نیافتند.




اولین جریان ، فیلم هایی است موسوم به آثار آخرالزمانی که چند سالی است تولیدشان در هالیوود رونق گرفته و خصوصا در سال 2007 این جریان به اوج خود رسید. بنابراعتقاد و باور و مکتب فکری که ساخت این دسته از فیلم ها را باعث می شود و از گروهی پروتستان های آمریکایی به نام اوانجلیست ها منشاء می گیرد ، با آغاز هزاره جدید و عبور از برج حوت (ماهی) به برج حمل (سطل) ، زمان اقدام برای فراهم آوردن زمینه های ظهور مسیح موعود فراهم آمده  است. به عبارت دیگر آنان براین باورند که جهان به آرماگدون و آخرالزمان مورد نظرشان بسیار نزدیک شده و حالا نوبت عمل فرا رسیده است.

اوانجلیست‌ها (مسیحیان صهیونیست ) براین باورند که مسیح (ع) دوباره ظهور می‌کند و در آخرالزمان جنگ و ویرانی بزرگی (آرماگدون) اتفاق خواهد افتاد و بعد از این ویرانی حکومت آنان  تا هزار سال یعنی تا قیامت بر قرار خواهد شد.طبق نظر مفسرین اونجلیست، این جنگ بایستی بین سال 2000 تا 2007 روی می داده است!!

شاید از همین رو بود که ساخت فیلم های مبلغ این نوع طرز تفکر در سال 2007 به اوج خود رسید و اکران سینماهای آمریکا و غرب در این سال مشحون از این دسته آثار سینمایی بود.

 فیلم هایی مانند : "" Beowulf ، "قطب نمای طلایی" ، "666 ، جانور " ، "شب زامبی 2" ، "شیطان ساکن: انقراض" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" ، ""28 هفته بعد" ، "Transformers" ، "Gryphon" و... همگی درباره وضعیت آخرالزمان ، منجی و یا موجودات شریری هستند که می خواهند جهان را به تسخیر خود درآورند و انسان ها را نابود سازند.در سال 2007 حتی در فیلمی همچون "هالووین" نیز قضیه ضد مسیح یا آنتی کرایست تاکید گردید. تقریبا هفته ای نبود که فیلمی از این باب برپرده سینماها به نمایش در نیاید. برخی فیلم های یاد شده براساس نوشته های منسوب به کتاب مقدس و خصوصا بخش مکاشفات یوحنا که مراحل پیدایش و خروج ضد مسیح ، همچنین ظهور مسیح دوم را بیان می کند ، شکل گرفته  و برخی دیگر اشاره به تلاش فردی انتخاب شده دارند که قرار است با نیروهای تاریکی و یا همان شیاطین بجنگد و دنیا را نجات بخشد. همان تلاشی که مثلا هری پاتر برای مقابله با ولد مورت به خرج می دهد و محفلی به نام "ققنوس" نیز از وی حمایت می کنند و یا لایرا در فیلم "قطب نمای طلایی" برای رهایی بجه های ربوده شده انجام می دهد.

اما بخش دیگری از فیلم های یاد شده به آثاری می پردازند که عقاید کاتولیکی را زیر علامت سوال برده و خدشه دار می سازند تا مسئله مسیحی که یهودیان نیز در انتظارش هستند را مطرح نمایند. در این نوع فیلم ها ، حضرت مسیح (ع) را از اعتقاداتی مبنی بر تولد از مریم باکره ، عدم ازدواج و همچنین نزد خدا رفتن  یا مانند آن جدا کرده و او را انسانی معمولی جلوه داده که مولود ازدواج حضرت مریم و یوسف نجار بوده و دارای فرزندانی هم شده است که نسل آن باقی است و احتمالا مسیح حقیقی از همین نسل به عرصه خواهد آمد. اگرچه هالیوود و خصوصا طیف یهودیان حاکم برآن از سالها پیش سعی داشته اند که برای رسیدن به منجی یهود ، باورهای کاتولیکی را خدشه دار سازند (که از آن جمله می توان به فیلم هایی مانند "عیسی مسیح سوپراستار" ساخته نورمن جویسن در سال 1972 اشاره کرد) ولی موج تولیداین گونه فیلم ها با "رمز داوینچی" آغازی دیگر یافت. فیلم هایی که مانند باورهای تلمودی (از متون مقدس یهودیان) ، حضرت عیسی (ع) را  مسیح واقعی ندانسته و وی را (نعوذ باالله) کذاب قلمداد کرده و نهایتا به عنوان عیسی بن یوسف ، بشارت دهنده مسیح موعود یا مسیح بین داوود فرض می نمایند که در آخرالزمان و در آستانه نبرد آرماگدون ظهور کرده و پس از نبرد با ضد مسیح و کشتار دو سوم مردم روی زمین ، هواداران خود یا نومسیحیان را به آسمان ها خواهد برد و سپس فرود خواهد آمد و حکومتی هزاران ساله را برقرار خواهد ساخت.

در ادامه این دسته ازفیلم هاست که در سال 2007 فیلمی همچون "مقبره گم شده عیسی" ساخته "سیمخا جاکوبوویچ" و به تهیه کنندگی جیمز کامرون ساخته می شود که عقاید دیرین مسیحیان کاتولیک را خدشه دار می کند. در فیلم مذکور نشان داده می شود که مقبره "تالپیوت" که در سال 1980 در 5 کیلومتری جنوب اورشلیم کشف شد ، در حقیقت مقبره حضرت عیسی مسیح (ع)و خانواده وی از جمله پدرش یوسف ، مادرش حضرت مریم (ع) ، همسرش ، مریم مجدلیه و فرزندش یهودا است. در فیلم مذکور حتی جعبه ای از استخوان های منسوب به حضرت عیسی مسیح رویت می شود که برروی آن جمله "عیسی فرزند یوسف" حک شده است.(همان باوری که در فیلم "رمز داوینچی" تبلیغ می شود!)

در سال 2007فیلم های دیگری مانند "کیفرهای گناه" نیز کاتولیسم را واجد اندیشه هایی دگم و غیرانسانی دانسته که باعث رنج و شکنجه آدم ها می گردد ، همچنانکه در فیلم "رمز داوینچی" فرقه کاتولیکی "اپوس دی" چنین تصویری را به نمایش می گذارد.

اما جریان دوم فیلم های سال 2007 به آثاری اختصاص داشت که حول و حوش دکترین اصلی سیاستمداران آمریکایی پیرامون آنچه مقابله با تروریسم می نامند ، تولید شدند. فیلم هایی که به تحرکات تروریستی یا برابری نیروهای آمریکایی با تروریست ها و یا حضور ارتش آمریکا در عراق و افغانستان ، که برچسب مبارزه با تروریسم برخود دارد ، می پردازند.

نکته قابل توجه آنجاست که این بار موج فیلم های جنگی درباره تجاوز آمریکا به سرزمین های دیگر بسیار زودتر از زمان های پیشین ، از راه رسیده است. منظورم فیلم های درباره جنگ ویتنام و یا نبردهای استقلال الجزایر است. نخستین فیلم هایی که درباره جنگ ویتنام برپرده سینماهای آمریکا نقش بست ، حدود 3 سال پس از عقب نشینی و شکست خفت بار ارتش آمریکا در برابر ویت کنگ ها بود که می توان از نخستین این دسته فیلم ها ، به "شکارچی گوزن" (مایکل چیمینو) ، "بازگشت به خانه"(هال اشبی) و  " حالا آخرالزمان"(فرانسیس فورد کاپولا) اشاره کرد که در سالهای  1978 و 1979 به اکران عمومی راه پیدا کردند. نخستین فیلم درمورد انقلاب الجزایر نیز 10 سال پس از پیروزی انقلابشان به روی پرده آمد. اما اینک در میانه حضور اشغالگران آمریکایی در عراق و افغانستان ، سیل فیلم های مثبت و منفی درباره این حضور ، پرده سینماها را به اشغال خود درآورده و به صورت یک موج ، خود را بر سینمای غرب تحمیل نموده است.

 شاید به قول براین دی پالما (فیلمساز مشهور آمریکایی که خود نیز یک فیلم ضد جنگ ساخته) دلیلش دور نگه داشتن خبرنگاران از میادین جنگ در عراق و افغانستان بوده تا همچون جنگ ویتنام که حضورشان باعث افشای بسیاری از جنایات آمریکایی ها گردید ، به قول بعضی سیاستمداران این بار شکست یانکی ها را باعث نشوند. اما این سیاستمداران نتوانستند جلوی وبلاگ ها و البته سینما را بگیرند و موج یادشده شکل گرفت.

این موج پس از گذشت 3 سال ونیم از اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش ، به تدریج شکل گرفت. کلید اول را  یک خانم روزنامه‌نگار آمریکایی، به نام دوبرا اسکرانتون زد که  مستندی سینمایی به نام The War Tapes ساخت .مستندی که  مورد توجه منتقدان قرار گرفت. دوبرا اسکرانتون ابتدا بنا بود به عنوان خبرنگار به جبهه‌ی عراق اعزام شود. اما او ترجیح داد که توسط سه سرباز اعزامی ، فیلمی مستند تهیه کند و وقایع جنگ را از دریچه‌ی چشم این سه سرباز نشان دهد.

سپس در سال 2006 فیلمی داستانی در بیان روحیات و حالات سربازانی که از جنگ عراق برمی گشتند و جامعه چندان توجهی به آنان نشان نمی داد ، توسط "ایروین وینکلر" ساخته شد به نام "خانه شجاعت" که نگاهی خنثی نسبت به حضور ارتش آمریکا در عراق داشت و فقط نسبت به سربازان بازگشته از جنگ و مشکلات روحی – روانی شان دیدگاهی غم خوارانه ارائه می کرد.

اما در دوم فوریه امسال فیلمی برپرده چند سینمای محدود آمریکا نقش بست ، که روایتی تکان دهنده از حضور امریکا در عراق را به تصویر می کشید. فیلمی به نام "موقعیت"ساخته "فیلیپ هاس" (که بیشتر کارگردانی تلویزیونی است) و براساس فیلمنامه ای نوشته "ویندل استیونسن" (که نخستین تجربه نویسندگی اش در عالم سینما محسوب می شد)!

فیلمی که تصویری خشن از  اشغالگری آمریکاییان در عراق را با برخورد این نیروها با دو نوجوان عراقی و پرتابشان به درون رودخانه ای در سامره ، نمایش می داد و سپس نگاهی حمایت گرایانه نسبت به عکس العمل بومیان در مقابل آن عمل غیرانسانی ارتش آمریکا ارائه می داد. فیلم با تحقیقات یک خبرنگار آمریکایی (بابازی کانی نیلسن) ادامه می یافت که می خواست برداشتی بی طرفانه را از حضور ارتش های اشغالگر در عراق به مخاطبانش نشان دهد و علیرغم دوستی اش با یکی از مسئولان سازمان سیا در عراق ، اما به نتیجه تکان دهنده ای از اشغال عراق توسط هموطنانش رسید.

موج یاد شده با دو فیلم از  فیلمنامه نویس جوانی به نام "متیو مایکل کارناهان" در پاییز ادامه یافت که پیتر برگ (از اعوان و انصار فیلیپ برگ رهبر کابالیست های هالیوود ) یکی از آنها را تحت عنوان "قلمرو " The Kingdom))   ساخت و در آن به طرز جاعلانه ای منشاء تروریسم را از ایدئولوژی اسلام نشان داد ! ضمن اینکه تقابل غرب با این ایدئولوژی را امری جاودانه قلمداد  کرد!! و فیلم دیگر را رابرت ردفورد با نام "شیرها برای بره ها" در مورد استراتژی جدید محافظه کاران آمریکایی ها در افغانستان و چالش جوانان آمریکایی و رسانه ها با آن جلوی دوربین برد که بیش از انتقاد و اعتراض به تجاوزات و جنایات متجاوزان آمریکایی ،  باتلاقی را مدنظر داشت که درعراق وافغانستان برای سربازان آمریکایی ایجادشده وآنها را به کام مرگ می کشاند. تشبیهات مدام خبرنگار آمریکایی این فیلم (که مریل استریپ نقشش را بازی می کند ) میان حضور امریکا در افغانستان و عراق با جنگ ویتنام در دهه 70 ، بی واسطه  فیلم هایی مانند سه گانه الیور استون ("جوخه" ، "متولد چهارم جولای" و "زمین و آسمان" ) را که با همین دیدگاه حزب دمکراتی ساخته شده بودند ، تداعی می کند.

فیلم "قلب قدرتمند" اثر مایکل وینتر باتم ( که در ساخت این دسته از فیلم ها پیش از این نیز با فیلم "به سارایوو خوش آمدید" علاقه خود را نشان داده بود) هم با نگاهی جانبدارانه و مظلوم نمایانه نسبت به یهودیان و تصویر خشنی  که از تروریست ها در افغانستان با تظاهرات مشخصا اسلامی  نشان می دهد ، بازهم نشانگر جهت گیری ها و سمت گیری آشکار هالیوود در مقابل مسلمانان و به نفع لابی یهودی - صهیونیستی آمریکاست. این نوع برخورد نژادپرستانه که البته از عمق دیدگاه صهیونیست ها برمی آید ، در سال 2007 حتی مورد اعتراض سیاستمداران افراطی مانند "برژینسکی" (مشاور امنیت ملی جیمی کارتر) نیز واقع شد و آنها را واداشت تا نسبت به بوجود آمدن یک هولوکاست مسلمانان ، هشدار دهند.

او  در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان" این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت : "... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

اما برخی دیگر از آثار جنگی اخیر به فیلم های ضد جنگ وافشاگر سیاست های ضد بشری آمریکا در سرزمین های اشغال شده ، می پردازد که از آن جمله فیلم هایی از براین دی پالما به نام "Redacted"و پال هگیس به اسم "دره خدا" است.

دی پالما که درباره جنگ ویتنام نیز فیلم "تلفات جنگ" را ساخته بود ، با نگاهی ژرف تر و تکان دهنده تر فیلم "Redacted" (که می توان آن را با تسامح و با توجه به مفهوم درونی فیلم ، "حذف شده" ترجمه کرد) را امسال برپرده سینماهای جهان برد. فیلمی که برخلاف فیلم های رسمی جنگ ، از قطعات مستند وبلاگ ها و عکس های برخی خبرنگاران ساخته شده و حالتی مستندگونه دارد تا آنجا که برای نمایش عمومی ولو بسیار محدودش مورد سانسور  شدید دستگاه نظارتی سینمای آمریکا واقع شد  و اعتراض دی پالما (این فیلمساز رانده شده از هالیوود ) را برانگیخت. فیلم درباه دختر 14 ساله عراقی بود که مورد تجاوز سربازان آمریکایی قرار گرفته و بعد خود و خانواده اش توسط همان سربازان قتل عام شدند. خود دی پالما در مصاحبه مطبوعاتی فیلم گفته بود که وقتی فیلمی مستند از سربازان آمریکایی را دیده بود که خودشان از به رگبار بستن شهروندان بی گناه عراقی فیلمبرداری کرده  و سپس دوربین را به سمت خویش گردانده که در حال قهقهه زدن هستند ، برخود لرزیده بود .

یا ماجرای سربازانی که با مصرف داروهای روان گردان ، منقلب شده و به شکنجه وحشیانه اسیران عراقی دست زدند. همین موضوع دستمایه پال هگیس گردید ( فیلمساز اسکاری سالهای اخیر که با فیلمنامه "محبوب میلیون دلاری " برای کلینت ایستوود و "تصادف" برای خودش اسکارهای 2004 و 2005 را به دست آورد و سال گذشته نیز فیلمنامه فیلم ارزشمند "نامه هایی از ایووجیما" را برای ایستوود نوشته بود) تا فیلم " دره خدا" را جلوی دوربین ببرد. فیلمی باشرکت تامی لی جونز به نقش پدر سربازی که در عراق مفقود شده و برای یافتن پسرش عازم عراق می شود، با این دیدگاه که فرزندش در نبردی افتخار آمیز شرکت کرده ولی در آنجا با واقعیاتی تلخ مواجه می گردد که پسر سربازش با مصرف داروهای روان گردان به شکنجه وحشیانه و قتل عام عراقیان دست می زده است. (این فیلم در جشنواره فیلم ونیز جایزه شیر نقره ای را دریافت کرد و تماشاگرانش را وادار کرد که حدود 10-15 دقیقه به طور ایستاده به تشویق بپردازند و گویا قرار است در جشنواره فجر امسال نیز به نمایش درآید) .

 در سینمای 2007 دو ژانر گنگستری و وسترن به صورت حاشیه ای با دو فیلم "گنگستر آمریکایی"(ریدلی اسکات) و "10/3 دقیقه به یوما" (جیمز منگولد) مجددا مطرح شدند که باتوجه به جریانات اصلی ذکر شده ، محلی از اعراب پیدا نکردند. ضمن اینکه در غوغای آثار آخرالزمانی و جنگی که همگی به نوعی فیلم سیاسی نیز به حساب می آمدند ، یک سری آثار سیاسی در حمایت از دمکرات ها روی پرده آمد که در آستانه انتخابات 2008 ریاست جمهوری آمریکا ، دور از ذهن نبودند. فیلم هایی مانند "مایکل کلایتون" با شرکت جرج کلونی که در حمایت مستقیم از تفکرات امثال ال گور ساخته شدند.

اما انیمیشن در سال 2007 تقریبا به شکلی بی خاصیت و کم فروغ ظاهر شد و برعکس سالهای قبل ، چندان در صحنه فیلم های قابل بحث ندرخشید. آثار معدودی مثل "راتاتویی" ، "خانواده رابینسون" و "سیمپسون ها" نتوانستند موفقیت "شگفت انگیزها" و "کارخانه هیولاها" و "قطار سریع السیر قطبی" را در سالهای اخیر جبران نمایند. رابرت زمه کیس سازنده همین کارتون اخیر روی به ساخت انیمیشن آخرالزمانی "" Beowulf آورد و دریم ورکس هم در روزهای پایانی سال ، انیمیشن Bee Movie" " را به روی پرده آورد که چندان مورد توجه قرار نگرفت.

اما از سینمای مستقل در سال 2007 فیلم های قابل توجه متعددی به میدان آمدند که اغلب یا در سینماهای محدودی اکران شدند ، یا به شبکه های ویدئویی پرتاب گشتند و یا اصلا به نمایش درنیامدند. مثالش فیلم "اشباح گویا"(با اشاره ای به پس زمینه ادعاهای دمکراسی خواهانه ) ساخته ارزنده میلوش فورمن یا "فی گریم" (با پرداختن به حضور سازمان های جاسوسی غرب در ورای تمامی جنگ و کشتارها و ترورهای سالهای اخیر) از هال هارتلی بود یا فیلم هایی که به وضعیت نابسامان جامعه غربی از جمله آمریکا پرداختند مانند "دسته پرندگان"(اندرو لو) که پس از فیلم "کوکب سیاه" براین دی پالما ، تکان دهنده ترین فیلمی است که به ماجرای رایج تجاوزات جنسی در آمریکا پرداخته و در تیتراژ خود می گوید که در هر دو دقیقه یک زن یا کودک در آمریکا مورد حمله جنسی قرار می گیرند ، یا آثاری مانند "Running Scared" (وین کریمر) ، "آلفا داگ"(نیک کاساوتس)  و "شهر مرزی" که نشانی کم رنگ از سینمای پرقدرت اجتماعی در سالهای دور داشتند که  در این سالها در سایه جریان های اصلی ذکر شده در سینمای غرب تقریبا به محاق رفته اند.

علاوه بر میلوش فورمن ، فیلمسازان برجسته دیگری مثل "آنتونی مینگلا" ( با فیلم "شکستن و وارد شدن") ، لاسه هالستروم ( با فیلم "حقه") و دیوید لینچ ( با فیلم "اینلند امپایر")نیز در عرصه سینما حضور داشتند ، اما تولید مستقل و ضد سیستم بودن  آثارشان باعث شد که چندان مطرح نشوند.

در سینمای 2007 از اساتیدی مانند مارتین اسکورسیزی و استیون اسپیلبرگ و کلینت ایستوود و جرج لوکاس و خوش قریحه هایی مثل استفن دالدری و سام مندس و چارلی کافمن و همچنین مکزیکی های نوپرداز هالیوود همچون ایناریتو و آلفونسو کوارون و گیرمو دل تورو خبری نبود. همچنین از خارجی هایی مانند آلخاندرو آمنابار و والتر سالس و ...

اما تا بخواهید آثار دنباله ای و قهرمان زده مثل "اسپایدرمن 3" و "دزدان دریای کاراییب 3" و ...برپرده سینماها نقش بستند و تماشاگران پاپ کورن خور را مشغول کردند.

به نظر می آید سینمای 2007 به لحاظ ارزش های سینمایی ، در مجموع کم فروغ تر از سالهای پیشین بود ، خصوصا که دو تن از اساتید خود یعنی اینگمار برگمان و میکل آنجلو آنتونیونی را نیز از دست داد.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 حضور تعدادي‌ از بابيان‌ در انجمنهاي‌ مخفي‌ در کنار چهره‌هاي‌ شاخص‌ فراماسونري‌ و عضويت‌ تعدادي‌ از آنها در فراموشخانه‌ ملکم‌ و لژ بيداري‌ در دوره‌ قاجار و در آستانه‌ مشروطه، حکايت‌ از همنوايي‌ اين‌ دو  جريان‌ با هم دارد.
 
‌‌با دستگيري‌ و اعدام‌ باب‌ و وقوع‌ حوادث‌ خونين‌ در ايران‌ (در خلال‌ سالهاي‌ 1264 و 1265ق) نظير ترور آيت‌ الله‌ شهيد ثالث‌ و آشوب‌ در نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ (مازندران، زنجان‌ و نيريز) مقارن‌ با سالهاي‌ نخست‌ سلطنت‌ ناصرالدين‌شاه، اوضاع‌ کشور بسيار آشفته‌ شد و حمايت‌ پنهان‌ و آشکار بيگانگان‌ از عناصر شورشي، بر پيچيدگي‌ اوضاع ‌افزود. اما اقدامات‌ قاطع‌ اميرکبير در سرکوب‌ غائله، عرصه‌ را بر آنها تنگ‌ کرد و توانست‌ موج‌ ناآرامي‌هاي‌ ناشي‌ از شورش‌ مسلحانه‌ بابيان‌ را مهار کند. اتباع‌ باب‌ که‌ بعد از اعدام‌ او بر سر جانشيني‌ دچار درگيريهايي‌ شده‌ بودند در 1268ق‌ ناصرالدين‌شاه‌ را با هماهنگي‌ برخي‌ از سران‌ حکومت‌ نظير ميرزا آقاخان‌ نوري‌ ترور کردند که‌ البته‌ به‌ جايي‌ نرسيد و توطئه‌گران‌ (از جمله‌ حسينعلي‌ بهاء) دستگير شدند. حمايت‌ جدي‌ سفارت‌ روسيه‌ و شخص‌ سفير، پرنس‌ دالگوروکي، از بهاء باعث‌ شد که‌ او همچون‌ يک‌ تحت‌ الحمايه‌ روس‌ از زندان‌ و اعدام‌ نجات‌ يافته‌ و در 1269 تحت‌الحفظ‌ به‌ بغداد منتقل‌ شود. بهاء با همکاري‌ برادرش‌ (يحيي‌ صبح‌ازل) که‌ او نيز خود را به‌ بغداد رسانده‌ بود موفق‌ شد بابيان‌ را گرد خود جمع‌ کند و به‌ فعاليتهاي‌سوء خويش‌ ادامه‌ دهد. در فاصله‌ 1270ــ1280ق‌ اتفاقات‌ مهمي‌ در ايران‌ رخ‌ داد که‌ از جمله‌ آنها مي‌توان‌ به‌ واقعه‌ تجزيه‌ هرات‌ و‌ افغانستان‌ از ايران، تأسيس‌ فراموشخانه‌ فراماسونري‌ ملکم‌ خان‌ و انحلال‌ آن، ورود مانکجي‌ ليمجي‌ هاتريا (رئيس‌ سازمان‌ اطلاعاتي‌ انگليس‌ در ايران) به‌ کشورمان‌ در 1270ق‌ و ملاقاتش‌ در 1280ق‌ با حسينعلي‌ بهاء در بغداد اشاره‌ کرد. ‌

با سرخوردگي‌ بابيان‌ از عدم‌ موفقيت‌ در سرنگوني‌ قاجاريه‌ و آشنايي‌ آنها با افکار و تحرکات‌ اعضاي‌ محفل‌ فرهنگي‌ مانکجي‌ نظير شاهزاده‌ جلال‌الدين‌ ميرزا، آخوندزاده، ميرزا ملکم‌خان، ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار و...، تغييراتي‌ در روش‌ فکري‌ ايشان‌ به‌ وجود آمد و آنها با افکار ماسوني‌ و ليبرالي‌ آشنا شدند. بابيان‌ در ادرنه‌ با افکار آخوندزاده‌ (يعني همان‌ بالگونيک‌ فتحعلي‌ آخوندوف: دستيار نايب‌ السلطنه‌ روسيه‌ در قفقاز اشغالي، و يکي‌ از مروجين‌ فراماسونري‌ در ايران) آشنا شدند. آنان‌ با ديدن‌ مکاتيب‌ جلال‌الدوله‌ و کمال‌الدوله‌ اثر آخوندوف‌ پي‌ بردند غير از دعاوي‌ باب، حرفهاي‌ ديگري‌ نيز از جمله‌ افکار ضدديني‌ آخوندوف‌ و ملکم‌ وجود دارد که‌ در ايران‌ رواج‌ يافته‌ است. نفوذ سپهسالار و ملکم‌ در حلقه‌ اطرافيان‌ ناصرالدين‌شاه‌ به‌ آنان‌ آموخت‌ که‌ اگر راه‌ شورش‌ مسلحانه‌ مسدود است، از راه‌ ديگر هم‌ مي‌توان‌ به‌ مقصود رسيد. ‌

آنان‌ با تدوين‌ کتاب‌ «تاريخ‌ جديد» که‌ صورت‌ اصلاح‌ شده‌ «تاريخ‌ قديم» بابيان‌ بود واژه‌هاي‌ تند بر ضد شاه‌ قاجار و برخي‌ عوامل‌ حکومت‌ را حذف‌ يا تعديل‌ کردند و در عوض، همصدا با امثال‌ آخوندوف، حملات‌ پيشين‌ خود به‌ روحانيت‌ را شدت‌ بخشيدند. آنها با استفاده‌ از روش‌ ملکم‌ و آخوندزاده، دست‌ به‌ تأليف‌ رساله‌هاي‌ جديدي‌ مانند مقاله‌ سياح‌ يا رسالات‌ ديگري‌ به‌ تقليد از روش‌ رساله‌ «شيخ‌ و رفيق» زدند. ملکم‌خان‌ مؤ‌سس‌ فراموشخانه‌ در ايران‌ با حسينعلي‌ بهاء ارتباطاتي‌ داشت. بر طبق‌ گزارش‌ رکن‌الدوله‌ به‌ امين‌السلطان‌ در 1308ق، ملکم‌ در عکا با بهاء ديدار و مذاکره‌ داشته‌ است.1 عباس‌ افندي‌ نيز بعدها طي‌ نوشته‌اي‌ تلويحاً‌ از زحمات‌ ملکم‌ تقدير و از اينکه‌ دوستانش‌ حق‌ او را پاس‌ نداشتند اظهار تأسف‌ مي‌کند.2

ارتباط‌ بهاء با مانکجي، که‌ يکي‌ از مهمترين‌ پلهاي‌ ارتباط‌ بين‌ بهائيان‌ با فراماسونها و دولت‌ بريتانيا بود، بسيار مهم‌ است. جايگاه‌ سياسي‌ / اطلاعاتي‌ مانکجي‌ در تحولات‌ ايران، عضويتش‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ هندوستان‌ و راه‌اندازي‌ فراموشخانه‌ توسط‌ و به‌ تشويق‌ اعضاي‌ محفل‌ او در ايران‌ و حضور برخي‌ از بابيان‌ در اين‌ سازمان‌ مخفي‌ و فوق‌ سري‌ جاسوسي، حکايت‌ از تجمع‌ همه‌ براندازان‌ فعال، در تشکيلاتي‌ مخفي‌ مي‌کرد که‌ مبارزه‌ با اديان‌ وحياني‌ و نفوذ در شئون‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ و اقتصادي‌ ملتهاي‌ مسلمان‌ را با ادبياتي‌ جديد و نوين‌ مبتني‌ بر اومانيسم، وحدت‌ عالم‌ انساني، حکومت‌ واحده‌ بشري‌ و... تعقيب‌ مي‌کردند. نقش‌ مانکجي‌ در تدوين‌ تاريخ‌ باب‌ و بهاء و اشتغال‌ بهائيان‌ در تجارتخانه‌ او، ارتباط‌ سران‌ بهائيت‌ را با مانکجي، چهره‌ شاخص‌ فراماسونري‌ در ايران، ثابت‌ مي‌کند. (ايام: بحث راجع‌ به‌ مانکجي‌ و روابط‌ او با بهائيان، قبلا‌ در مقاله‌اي‌ جداگانه‌ گذشت). ‌

حضور تعدادي‌ از بابيان‌ در انجمنهاي‌ مخفي‌ در کنار چهره‌هاي‌ شاخص‌ فراماسونري‌ و عضويت‌ تعدادي‌ از آنها در فراموشخانه‌ ملکم‌ و لژ بيداري‌ در دوره‌ قاجار و در آستانه‌ مشروطه، حکايت‌ از همنوايي‌ اين‌ دو جريان‌ با هم‌ دارد. حبيب‌ ثابت‌ از چهره‌هاي‌ مطرح‌ بهائيت، در کتابچه‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ سجن‌ اعظم‌ سخني‌ دارد که‌ درخور تعمق‌ و پيگيري‌ است. او مدعي‌ است‌ که‌ اکثريت‌ اعضاي‌ انجمني‌ که‌ قبل‌ از طلوع‌ آفتاب‌ در دوره‌ مشروطه‌ تشکيل‌ مي‌شد از بابيها تشکيل‌ مي‌شدند.3 احتمالاً‌ منظور او انجمن‌ بين‌الطلوعين‌ است‌ که‌ افرادي‌ نظير ابراهيم‌ حکيمي، ملک‌المتکلمين، سيد جمال‌ واعظ، اردشيرجي‌ و... عضو آن‌ بودند. ‌

‌‌حضور جدي‌ بابيان‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ و انجمنهاي‌ مخفي‌ شبه‌ماسوني‌ حکايت‌ از ارتباط‌ عميق‌ شاخه‌ ازلي‌ بابيت‌ با فراماسونري‌ دارد. حضور افرادي‌ نظير يحيي‌ دولت‌آبادي، علي‌محمد دولت‌آبادي، سيد جمال‌ واعظ‌اصفهاني، ملک‌المتکلمين‌ و... در لژ بيداري‌ مؤ‌يد اين‌ نظر است. يکي‌ ديگر از بهائياني‌ که‌ عضو فراماسونري‌ و داراي‌ درجه‌ 33 فراماسونري‌ بود، عليقلي‌خان‌ نبيل‌الدوله‌ بود که‌ در لژهاي‌ آمريکا عضويت‌ داشت. وي‌ جايگاهي‌ ويژه‌ در نزد بهائيان‌ داشت‌ و مدتي‌ در سفارت‌ ايران‌ در واشنگتن‌ مشغول‌ کار بود. تعلق‌خاطر سران‌ بهائيت‌ به‌ فراماسونري، با سفرهاي‌ عباس‌ افندي‌ به‌ اروپا و آمريکا جلوه‌ آشکارتري‌ به‌ خود گرفت. حضور رهبر بهائيان‌ (سر عباس‌ افندي) در لژهاي‌ ماسوني‌ آمريکا و ايراد سخنراني‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ و انجمنهاي‌ شبه‌ماسوني‌ تئوسوفي4، گواهي‌ ديگر بر وجوه‌ و اهداف‌ مشترک‌ اين‌ دو فرقه‌ است. اين‌ امر در عملکرد ساير بهائيان‌ نيز مشاهده‌ مي‌شود، که‌ ذيلاً‌ به‌ اختصار به‌ مواردي‌ از آن‌ اشاره‌ مي‌کنيم: ‌

ابوالفضل‌ گلپايگاني، از ياران‌ عباس‌ افندي‌ و از نويسندگان‌ بهائي، در سفر به‌ آمريکا در مجامع‌ فراماسونري‌ حاضر شد و به‌ ايراد سخنراني‌ پرداخت.5 ميرزا محمدرضا شيرازي‌ معروف‌ به‌ پروفسور شيرازي، عضو انجمن‌ تئوسوفي‌ هندوستان، در 1914 با عباس‌ افندي‌ در فلسطين‌ ملاقات‌ کرد و شرح‌ ملاقات‌ و گفنگويش‌ را در بازگشت‌ براي‌ اعضاي‌ انجمن‌ تشريح‌ کرد.6 روحيه‌ ماکسول‌ (بيوه‌ شوقي‌ افندي‌ سومين‌ رهبر بهائيان) در سفر به‌ برزيل‌ از سوي‌ جمعيتهاي‌ وابسته‌ به‌ فراماسونري‌ لاينز، روتاري‌ و تسليح‌ اخلاقي‌ مورد استقبال‌ واقع‌ شد7 و با اعضاي‌ روتاري‌ و لاينز ملاقات‌ نمود.8 ‌

‌‌علي‌اکبر فروتن‌ (از سران‌ شاخص‌ و فعال‌ بهائيت) به‌ عنوان‌ نماينده‌ بيت‌العدل‌ در سفر به‌ هنگ‌کنگ‌ در کلوپ‌ روتاري‌ حاضر و سخنراني‌ کرد.9 اولينگا از ديگر سران‌ بهائيت‌ در سفر به‌ جامائيکا در باشگاه‌ لاينز سخن‌ گفت.10 بهائيان‌ مي‌کوشيدند اعضاي‌ فراماسونري‌ و تئوسوفي‌ را به‌ بهائيت‌ جذب‌ کنند، از جمله‌ «هارلان‌ اوبر» موفق‌ شد دکتر هرمان‌ گروسمن‌ عضو مجمع‌ تئوسوني‌ را به‌ عضويت‌ بهائيت‌ درآورد.11 بهائيان‌ شهر سااورک‌ برزيل‌ نيز آثار بهائي‌ را در کلوپهاي‌ روتاري‌ و لاينز پخش‌ مي‌کردند.12 در سفر جمعي‌ از بهائيان‌ به‌ آفريقا، آنان‌ در کلوپ‌ روتاري‌ شهر آروشا حضور يافته‌ و با اعضاء [درباره‌ بهائيت] صحبت‌ کردند.13 در 1332 بهائيان‌ جشن‌ صد سالگي‌ فرقه‌ خود را در اقدامي‌ معنادار در سالن‌ بزرگ‌ لژ فراماسونري‌ آمريکا به‌ نام‌ «معبد مدينه» برگزار کردند.14 مجله‌ روتاري‌ اسرائيل‌ به‌ مناسبت‌ صدمين‌ سال‌ تأسيس‌ خود پشت‌ جلد مجله، عکس‌ حسينعلي‌ نوري‌ را چاپ‌ کرد و قسمتي‌ از آثار او را نيز در مجله‌ درج‌ نمود.15‌

‌‌در سالهاي‌ نهضت‌ ملي‌ شدن‌ نفت، شاهد تشکيل‌ لژ همايون‌ در ايران‌ هستيم‌ که‌ يکي‌ از کارکردهاي‌ اصلي‌ آن‌ مقابله‌ با نهضت‌ ضد استعماري‌ نفت، و جاسوسي‌ براي‌ انگليس‌ بود. يکي‌ از اعضاي‌ اين‌ لژ دکتر ذبيح‌ قربان‌ از اعضاي‌ فرقه‌ بهائيت‌ بود که‌ نفوذ فراواني‌ در شيراز داشت. او رئيس‌ دانشکده‌ پزشکي‌ دانشگاه‌ شيراز و عضو مؤ‌سس‌ لژ ديگري‌ به‌ نام‌ حافظ‌ نيز بود.16 قربان‌ در رژيم‌ پهلوي، تا رياست‌ دانشگاه‌ شيراز نيز بالارفت. او داراي‌ پنجاه‌ سمت‌ رسمي‌ و غيررسمي‌ در کشور بود. وابستگي‌ وي‌ به‌ بريتانيا به‌ قدري‌ آشکار بود که‌ مردم‌ شيراز هنگامي‌ که‌ کنسولگري‌ انگليس‌ در شيراز مدتي‌ تعطيل‌ شد مي‌گفتند: احمق‌ آن‌ کس‌ است‌ که‌ با بودن‌ قربان‌ از تعطيل‌ کنسولخانه‌ خوشحال‌ شود!17 ذبيح‌ قربان‌ با همکاري‌ مستر شارپ‌ انگليسي‌ (کشيش‌ کليساي‌ شمعون‌ غيور شيراز) آرم‌ دانشگاه‌ شيراز را با استفاده‌ از علائم‌ مسيحيت‌ صهيونيستي‌ (سپر عيسويان‌ در جنگهاي‌ صليبي‌ عليه‌ مسلمانان) سفارش‌ داد که‌ استاد محيط‌ طباطبايي‌ از آن‌ پرده‌ برداشت.18‌

‌‌اميرعباس‌ هويدا، بهائي‌ ديگري‌ است‌ که‌ به‌ عضويت‌ لژهاي‌ ماسوني‌ درآمد و بيش‌ از 13 سال‌ نخست‌وزيري‌ رژيم‌ پهلوي‌ را عهده‌دار بود. جد و پدرش‌ از بهائيان‌ مشهور بودند (جدش‌ محرم‌ راز بهاء و عباس‌ افندي‌ بود). هويدا نيز در لژ فروغي‌ عضويت‌ داشت.19 در دوره‌ نخست‌وزيري‌ او بهائيت‌ توانست‌ ارکان‌ دولت‌ و نظام‌ را درچنگ‌ خود گيرد و عضو لژ بزرگ‌ ايران‌ و موقعيت‌ خود را تقويت‌ کند. منصور روحاني، عضو کابينه‌ هويدا، و وزير آب‌ و برق‌ و کشاورزي‌ و منابع‌ طبيعي، ديگر بهائي‌ ماسن‌ آن‌ روزگار بود. او عضو لژهاي‌ مولوي، سعدي‌ و مشعل‌ بود و در کلوپ‌ روتاري‌ نيز عضويت‌ داشت.20 همچنين، داراي‌ رابطه‌ نامشروع‌ با وقيحترين‌ خواننده‌ زن‌ عصر پهلوي‌ (عهديه) بود، که‌ از بازگوکردن‌ اسناد تکان‌ دهنده‌ آن‌ شرم‌ داريم. منوچهر تسليمي،‌ ديگر بهائي‌ فراماسون‌ و عضو لژ ابن‌سينا بود که‌ در آن‌ لژ به‌ مقام‌ سرپرست‌ اول‌ و قائم‌مقام‌ استاد اعظم‌ رسيد. وي،‌که در 1339 دبير لژ مولوي‌ نيز شد، در کابينه‌ هويدا عهده‌دار وزارت‌ بازرگاني‌ و اطلاعات‌ بود. عباس‌ آرام‌ وزير خارجه‌ کابينه، ديگر بهائي‌ فراماسون‌ دستگاه‌ پهلوي‌ بود که‌ در لژ ستاره‌ سحر عضويت‌ داشت.21 اين‌ موارد، شمه‌اي‌ از ارتباط‌ بهائيت‌ و فراماسونري‌ در ايران بود که‌‌ به‌ آن‌ پرداختيم. ‌

ارتباط‌ سران‌ بهائيت‌ با فراماسونري‌ در جهان، موضوعي‌ است‌ که‌ تحقيق‌ و تعمق‌ بيشتري‌ مي‌طلبد. فراماسونري‌ و بهائيت‌ در ايران‌ و جهان‌ اسلام، داراي‌ اهداف‌ مشترک‌ بوده‌ و از منشاء مشترکي‌ نيز حمايت‌ مي‌شوند. خاستگاه‌ اصلي‌ فراماسونري، انديشه‌هاي‌ (در گوهر) صهيونيستي‌ و آرمان‌هاي‌ صليب‌ ــ صهيون‌ و به‌ اصطلاح‌ رايج: مسيحيت‌ صهيونيستي‌ است. از سوي‌ ديگر، پيوند عميق‌ سران‌ بهائيت‌ با صهيونيسم‌ و خدمات‌ آنان‌ به‌ مسيحيت‌ صهيونيستي، باعث‌ نزديکي‌ اين‌ دو جريان‌ به‌ يکديگر شده‌ است. استعمار مي‌کوشد از اين‌ دو، به‌ مثابه‌ ابزاري‌ جهت‌ شکستن‌ اقتدار و صلابت‌ فرهنگي‌ جهان‌ اسلام، و نفوذ در ارکان‌ حکومتهاي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي، سود جويد ــ واقعيت‌ تلخي‌ که‌، مقابله با آن، هوشياري‌ نخبگان‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ جهان‌ اسلام‌ را طلب‌ مي‌کند. ‌
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 در پاسخ به اين سئوال كه آيا قرآن برتر است يا عترت؟ دو گروه وجود دارند؛ اول، گروهي كه قرآن را برتر دانسته‌اند. از جملة اين گروه مرحوم «آخوند ملا اسماعيل مازندراني» ـ معروف به خواجويي ـ بوده كه در اصفهان اقامت داشته، در همان‌جا وفات يافته، و قبرش در تخت‌فولاد است. وي رساله‌اي در اين باب نوشته و در آن نتيجه گرفته كه قرآن برتر از عترت است. دلايل چهارگانة وي بدين ترتيب است

1. در حديث ثقلين، قرآن مقدم بر عترت ذكر شده، و اين حديث نزد شيعه و سني متواتر است كه پيامبر اكرم (ص) فرموده‌اند: «... كتاب الله و عترتي...»:

2. مطابق بعضي طرق روايت اين حديث، رسول خدا(ص) قرآن را با وصف «بزرگ‌تر بودن» بيان نموده و آن را «ثقل‌اكبر»، و عترت را «ثقل اصغر» خوانده‌اند.

3. آن حضرت(ص) كتاب را به خدا و عترت را به نفس خود اضافه نموده‌اند.

4. حديثي كه از امامان(ع) در فضيلت قرآن روايت شده است كه فرموده‌اند: «كتاب خدا ريسمان يا طنابي است كشيده شده به دست خدا»1

آن مرحوم به اين چهار دليل، قرآن را افضل از عترت دانسته است.
دوم، گروهي كه معقتدند، عترت پيامبر(ص) از قرآن برتراند؛ به دلايل زير:

1. مجرد تصريح به «بزرگ‌تر بودن» دليل بر برتر بودن نيست. و تقدم بيان كتاب در حديث ثقلين، بنابر هيچ‌يك از دلالات سه گانه [منطقي] (يعني تطابقي، تضمّني و التزامي) دليل برتر بودن آن نمي‌شود، زيرا هرگاه بخواهند دو چيز را با هم بيان كنند، طبيعتاً يكي از آن دو پيش از ديگري ذكر مي‌شود و چه بسا كه دومي برتر از اولي است: مانند اين آية شريفه: «إنّ الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر2؛ همانا نماز از زشتي و ناپسندي باز مي‌دارد، و ياد خدا بزرگ‌تر است.»

بر اساس روايات صحيح «صلوة» بر اميرالمؤمنين(ع) تأويل شده، در حالي كه آن حضرت(ع) برتر از ذكر است، اما در اين آيه به تصريح، ذكر خدا بزرگ‌تر شمرده شده است. به علاوه بزرگ‌تر بودن از يك جهت (خاص)، دليل بر برتر بودن از همة جهات نمي‌شود. به عنوان مثال،«عقيل» از جهت سِنّي از اميرالمؤمنين(ع) بزرگ‌تر بود ولي آن حضرت(ع) از هر جهتي از عقيل برتر بودند. دربارة حضرت مريم نيز در آية شريفه آمده است:

إنّ الله اصطفيٰك و طهّرك و اصفيٰك علي نساء العالمين3؛
همانا خداوند تو را برگزيد و پاك و پاكيزه گردانيد از ميان زن‌هاي جهانيان؛

ولي اين صفات و ويژگي‌ها دلالت بر افضل بودن مريم از حضرت فاطمه زهرا(س) ندارد، زيرا نهايت اختصاص مريم به اين ويژگي، تولد يافتن حضرت عيسي از او به واسطة روح‌القدس يا جبرائيل است ـ بدون پدر ـ اما در عين حال از فاطمه(س) برتر نيست.4

2. بزرگ‌تر بودن قرآن، به دليل شمول آن نسبت  به احكامي است كه برتري عترت(ع) و وجوب پيروي و اطاعت ايشان را در همة امور، از جانب خداوند متعال، بيان كرده است. اما نام بردن از عترت توسط پيامبر(ص) به دليل ويژگي‌هايي است كه خداوند به ايشان عطا فرموده‌ است. ايشان داراي تمام فضايل قرآن و غير آن است، در حالي كه قرآن چنين نيست.

3. در بعضي از احاديث معتبر به اين مضمون تصريح شده است كه اميرالمؤمنين(ع) برتر از قرآن هستند. چنان‌كه سيد هاشم بحراني(ره) در تفسير برهان روايت نموده است:
علي‌بن ابي طالب (ع)، أفضل من القرآن

4. پاسخ به دليل سوم گروه اول كه گفته‌اند، كتاب به خدا اضافه شده و عترت به پيامبر(ص)، آن است كه اين دليل تمام نيست، زيرا اضافه به رسول خدا نيز اضافه به خداست، زيرا در احاديث فراواني از ايشان به عين‌الله، يدالله، جنب‌الله، وجه‌الله، اذن الله،‌ لسان‌الله و ... تعبير شده است.

5. در پاسخ به دليل چهارم كه گفته‌اند، قرآن، ريسمان خداست، مي‌گوييم كه عترت هم ريسمان خدايند كه به دست خدا كشيده شده‌است. ايشان بنابر روايات صحيح و معتبر، مبيّن كتاب و عروةالوثقي‌اي هستند كه هيچ‌گاه گسيخته نخواهد شد.

چرا عترت، از قرآن برتر است؟

دلايل برتري عترت از قرآن عبارتند از:
دليل اول: آنكه حقيقت محمد و عترت طاهرين او(ص) اولين مخلوقاتي هستند كه [توسط خداوند متعال] آفريده شده و به دلايل عقلي و نقلي از تمام مخلوقات شريف‌تر و گرامي‌تر‌اند. دليل عقلي آنكه، بر اساس قاعدة عقلي: امكان اشرف، آفريدة نخست بايد اشرف ممكنات و برترين مخلوقات باشد و اين حضرات(ع) عقل اول هستند. دلايل نقلي اين مسئله فراوان است، از جمله از معصوم(ع) روايت شده است: «نخستين مخلوقي كه خداي متعال آفريد، عقل بود... [آنگاه به آن فرمود:] به عزت و جلال خودم سوگند كه مخلوقي را محبوب‌تر از تو خودم نيافريدم، به واسطة تو ثواب مي‌دهم و به واسطة تو مجازات مي‌كنم».5

اين روايت دليل بر برتري عقل از جميع مخلوقات است و مراد از آن، حقيقت نوراني محمد و آل محمد(ع) است كه از تمام مخلوقات ـ از جمله قرآن ـ برتر است. پس عترت پيامبر(ص) كه جملگي از نور پيامبرند، برتر از قرآن‌اند:

دليل دوم: آنكه ولايت عترت، جملة مخلوقات را ـ از جمله قرآن ـ فرا گرفته؛ قرآني كه در لوح محفوظ موجود است و در ديگر منازل آن تا به قرآن مكتوب كه در دسترس مردمان قرار دارد. بر حسب اعتقاد ما، ولايت ايشان، بر اساس ولايت كلية مطلقه بر تمام خلايق احاطه دارد، چنان‌كه اميرالمؤمنين(ع) فرمودند:
من همان هستم كه ولايتم ولايت خداوند متعال است.

دليل اين امر، روايات متعددي است كه از جمله «فيض كاشاني» (ره) بعضي از آنها را در مقدمات تفسير صافي آورده است، مانند اين روايات كه امام صادق(ع) فرمودند:
همانا خداوند متعال ولايت ما ـ اهل‌بيت ـ را قطب (محور) قرآن قرار داد.6
يعني قرآن، بر محور ولايت ما دور مي‌زند.

دليل سوم: اينكه عترت(ص) كلام الله ناطق و كتاب مبين؛ و قرآن، كلام صامت و بي‌سخن او است. و ديگر آنكه قرآن عبارت از، الفاظ، خطوط و نقوشي نگاشته شده است كه علم آن نزد عترت وجود دارد. پس حقيقت قرآن و علوم آن، به طور اعلي، اشرف، كامل‌تر و تمام‌تر در حقيقت نوراني امام معصوم(ع) موجود است. بنابراين امام، برتر از قرآن بوده، ـ همچون برتري معاني از الفاظ ـ بلكه قرآن، جزء و قسمتي از فضايل و مناقب امام و حاكي از بخشي از شئون و مراتبي است كه خداوند متعال در ايشان قرار داده است.

دليل چهارم: آنكه قرآن، كلام مخلوق ـ يعني رسول‌اكرم(ص) ـ از جانب خداوند بوده، ولي نور نبي اكرم و حضرات عترت(ع) بلاواسطه توسط خالق متعال آفريده شده و بنابر روايات متعدد اثبات شده كه عترت، در تمام فضايل با رسول‌اكرم(ص) يكسان‌اند، مگر در نبوت و علت ايجاد ساير موجودات ـ از جمله قرآن ـ
جز حقايق انوار مقدس اين حضرات(ع) چيز ديگر نيست.

دليل پنجم: آنكه قرآن موجود و در دسترس ما، تنها سايه، آينه و نشاني از قرآن موجود در عالم مثال و انوار است و مي‌دانيم كه آن عوالم، تماماً مخلوق و آفريده از اشباح انوار پيامبر و عترت(ع) است، زيرا ايشان نورالانواري هستند كه ساير نورها از نور ايشان روشن شده و لذا علت مادي و صوري براي آنها و همچنين براي قرآن هستند، بنابراين افضل از قرآن‌اند.

دليل ششم: آنكه علوم عترت پيامبر(ص) به فرمودة خودشان، بر كتاب تكويني و تشريعي و قرآن حقيقي ـ موجود در ديگر عوامل ـ احاطه دارد. چنان‌كه فرموده‌اند:
از جمله علومي كه نزد ماست، تفسير قرآن و احكام آن است.7
بنابراين علوم قرآن، تنها بخشي از علوم ايشان است، و اين ملاك برتري ايشان از قرآن است.

دليل هفتم: اينكه عترت(ع) در نزديك‌ترين درجات ممكن نسبت به خداوند متعال قرار دارند، زيرا همراه با رسول خدا(ص) در مقام و مرتبة «قاب قوسين أو ادني؛ مانند دو لبة كمان نزديك شد يا مقرب‌تر» هستند و قرآن در همة منازلي كه داراست، ذيل اين مقام قرار دارد. عترت(ع) بر مقام قرآن احاطه دارند و از آن برتر‌اند.

دليل هشتم: اينكه امام به منزلة قلب عالم امكان است و خداوند متعال امامان(ع) را موجب قوام ممكنات قرار داده، و اگر ايشان نباشند، زمين اهل خود را فرو مي‌برد و از مجموع احاديثي كه در اين باب از معصومين(ع) رسيده استنباط مي‌شود كه موجب بقاي ممكنات ـ از جمله قرآن ـ ايشان هستند و بقاي همه چيز، از جمله قرآن، به وجود ايشان است پس بي‌ترديد، ايشان برتر از قرآن‌اند.

دليل نهم: اينكه قرآن از آيات و بيّنات الهي است و ترديدي نيست كه عترت(ع) بزرگ‌ترين آيات و بيّنات هستند. چنان‌كه اميرمؤمنان(ع) فرمودند:
كدام آيه‌اي از آيات خداوند، از من بزرگ‌تر است.
اين ويژگي نيز دلالت بر برتري ايشان بر قرآن كريم دارد. ايشان به منزلة غيب، روح، باطن و حقيقت قرآن هستند. هر كه خدا را شناخته و مي‌شناسد، از راه معرفت، شناخت و توجه كردن به سوي ايشان شناخته است .
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 در روايات نيز آمده است كه شياطين تا قبل از بعثت حضرت عيسي تا آسمان هفتم بالا مي رفتند و استراق سمع مي كردند. همين كه آن بزرگوار مبعوث شد، حركت آنها از آسمان چهارم به بالا ممنوع شد و سپس وقتي پيامبر گرامي اسلام(ص) مبعوث شد از همه آسمانها ممنوع گرديدند و هدف تيرهاي شهاب قرار گرفتند
 

1- شيطان وجود دارد

اين جمله همانقدر كه صحيح است، مي تواند گمراه كننده نيز باشد. اساسا شيطان كيست و وجود او چگونه است؟

آيا او وجود مطلق دارد يا دستخوش نوعي صيرورت و سنت تاريخي است. اساسا فهم مفاهيم غيبي و ظهورات آنها از جن و فرشته و شيطان گرفته تا معجزات و عذاب ها ممكن نيست مگر آنكه آنها را در بستر ربوبيت حضرت حق بر جريان و حركت تاريخ ببينيم. تأملي اندك بر تحول و تطورات تاريخي روشن مي سازد كه ظهور مفاهيم غيبي از ابتداي تاريخ به صورت كاملا معناداري به مرور كاهش مي يابد كه سير معجزات و عذاب ها روشن ترين وجه آن است. از معجزات حضرت نوح(ع) و موسي(ع) كه سيل عالم گير و شكافتن رود نيل و يدنوراني و... است، به شفاي مريضان و نهايتا به يك كتاب (قرآن) به عنوان آخرين معجزه تاريخ انبيا مي رسيم و از سنگ شدن و مسخ شدن انسانها به صورت خوك و ميمون به عصري مي رسيم كه پيامبرش هيچگاه نفرين نمي كند و اگر نفريني هم وجود دارد اثرش خارج از روابط طبيعي عالم شهود نيست.

در روايات نيز آمده است كه شياطين تا قبل از بعثت حضرت عيسي تا آسمان هفتم بالا مي رفتند و استراق سمع مي كردند. همين كه آن بزرگوار مبعوث شد، حركت آنها از آسمان چهارم به بالا ممنوع شد و سپس وقتي پيامبر گرامي اسلام(ص) مبعوث شد از همه آسمانها ممنوع گرديدند و هدف تيرهاي شهاب قرار گرفتند (به نقل از ترجمه تفسير الميزان، جلد 1 صفحه 216) اين را اضافه كنيد به حذف جنيان از مراوده و دخالت در امور انسانها بويژه در عصر قرآن باز اضافه كنيد اين را كه بزرگترين گناهان كه بعضاً در مقياس جوامع بزرگ اتفاق مي افتد ولي هيچ كس ظاهرا نه خوك مي شود و نه ميمون و نه سنگ مي شود و نه سنگ از آسمان مي بارد، نه يأجوج و مأجوجي مي آيند نه هاروت و ماروتي فرستاده مي شوند.

اينها به معناي حذف عوالم ملكوتي نيست بلكه به معناي سعه صدر در كفر و ايمان است و نشان از مرحله جديدي از تربيت انسان در بستر سنتهاي الهي است كه تقدير انسان را در ابعاد عقلاني و روحاني مي جويد.

 شايد با همين رويكرد است كه برخي انديشه ورزان شيعي تاريخ را به 3 دوره عين (قبل از بعثت)، عقل (از بعثت تا ظهور) و روح (بعداز ظهور) تقسيم كرده اند. انسان دوره عينيات نيازمند كمك بيشتر و دستگيري بيشتري بوده است و لذا براي هدايت او مفاهيم غيبي اعم از شيطاني و الهي به صورت عيني و شهودي تجلي مي كرده اند. تا به امروز مي رسيم كه «عصر غيبت» به مفهوم عام براي همه تاريخ و بشريت و به معناي خاص در قلمرو حيات شيعي است.

اين مقدمه بيان شد تا مقداري روشن شود كه تاريخ بويژه در مورد ظهورات عوالم غيبي هيچگاه عيناً تكرار نمي شود و لذا برخي ظهورات و توانايي هاي ظاهري و بصري باستاني ابليس دليلي براي وقوع در زمان حاضر نمي شود و حتي به نوعي خلاف حكمت تاريخي است. يا اگر در دوره اي از تاريخ شيطان امكاني در استراق سمع و در نتيجه پيشگويي برخي وقايع داشته كه فرع بر امكان حضور او در طبقات بالاي آسمان بوده دليلي بر امتداد اين جواز نيست بلكه بعكس انديشه حكمي خلاف آنرا اقتضا مي كند.

نكته مهم ديگر اين است كه به موازات و علي رغم غيبت ظهورات ابليس، بستر انديشه و سيستمها و مكاتب شيطاني به مرور شكل مي گيرد و به عنوان نمونه اگر روزي شيطان خود را به شكل نوجواني زيبا ظاهر مي ساخت تا عملي شنيع را به قوم لوط بياموزد، امروز اقوامي آمده اند كه همجنس گرايي را علمي، قانوني و حتي مشروع!! جلوه مي دهند، يا اگر تلاش هاي ابليس روزگاري صرف اين مي شد كه يك قارون رباخوار تربيت كند، ثمره اش تمدني است كه شريان هاي نظام اقتصادي آن، بانكداري ربوي است.

 نكته آن است كه وقتي چنين نظم و سيستمي شكل گرفت و انسان هايي براي آن تربيت شدند، ابليس جني و فرزندان و لشگريانش به غايت تبلور و ظهور در فرايندهاي شهودي و عادي بدل مي شوند و ظهورات باستاني آنها نه ضرورتي دارد و نه شايد امكان.

عصر ما، عصر فترت و احتضار شيطان و درعين حال عصر بسط و گسترش امور و مجاري تمدني شيطاني است و اين پارادايم دوگانه روشنگر بخشي از پيچيدگي هاي زمانه ماست. با اين مقدمه تا حدودي روشن مي شود كه اگر دستگاه تبليغاتي «شيطان بزرگ»! نمايشهايي كريه و خوفناك و درعين حال قدرتمندانه از يك صورت شيطاني  ارائه مي دهد، از سر دلسوزي و خيرخواهي و توجه به عالم غيب نيست. بلكه نمايش جلوه اي از ابليس است كه وجود خارجي ندارد و مخاطب را دچار حيرت مي كند و به تدريج به انفعال مي كشاند.

 

2- يكي از زمينه هاي به تصوير كشيدن شيطان در رسانه هاي غربي و بويژه هاليوود را بايد در قرائت هاي جديد از كتاب مقدس و بويژه بخش استعادي و غامض مكاشفات يوحنا جستجو كرد آنجا كه مي گويد «...فرشته اي را ديدم كه از آسمان پايين آمد... او اژدها (شيطان) را گرفت و به زنجير كشيد و براي مدت هزار سال به چاه بي انتها افكند.» پس از پايان هزار سال، شيطان از زندان آزاد خواهد شد...» (عهد جديد، مكاشفه، باب بيستم)

  همين موضوع مورد توجه اربابان رسانه اي قرار گرفت و در پايان هزاره دوم و اوايل هزاره سوم محصولات فراواني وارد بازار رسانه اي و بويژه سينمايي شد آثاري همچون: بچه رزماري، طالع نحس، جن گير، كنستانتين، پايان روزها، دروازه نهم و حتي فيلمي همچون «ون هلسينگ» و يا «دراكولا ساخته ي برام استوكر» و...

 
نمادهاي شيطان

فارغ از انتقادات عقلي، كلامي و تاريخي در باب صحت و سقم مكاشفات يوحنا و پارامترهاي موضوعي و محتوايي چنين فيلمهايي، مي توان وجوه مشتركي از نمايش شيطان در اين آثار را برشمرد:

 
الف- «شيطان ظهور مي كند» و در واقع از يك غيبت هزار ساله بازمي گردد و اين ظهور چه در سطح فردي و چه در مقياس اجتماعي و سياسي در بافت فرهنگي و ذهنيت كنترل شده غربي معنا مي يابد و تعبير مي شود. وجوه بارز آن در حوزه گرايشات سياسي غرب فيلمهايي همچون فاينال فانتزي (نهايت خيال) و يا «سرزمين بهشت» است كه سال بازگشت و حمله شيطان به بشر را سال 1979 معرفي مي كند يعني سال ظهور انقلاب اسلامي ايران و حتي در فيلم فاينال فانتزي محل خروج شيطان را دره كاسپين (درياي مازندران) به تصوير مي كشد و قس علي هذا.

 
ب- شيطان نوظهور غربي قدرت تصرف و تسخير و حلول دارد و از كششي رازگونه بهره مي برد. اين شيطان آنگونه است كه اگر روح خود را به او بفروشي قدرتهايي ويژه مي يابي (آنچنان كه «دكتر فاستوس» در نمايشنامه معرفي به همين نام به قلم كريستوفر مارلو اين راه را در پيش مي گيرد) همين راز وارگي و منشأ حقيقي قدرت دانستن شيطان يكي از زمينه هاي شيطان گرايي نوين است.

 
ج- كساني كه سر راه شيطان و يا حتي مسيح قرار مي گيرند، معمولاً تناسب دروني و شخصيتي با اين واقعه ندارند بدين معنا كه شخص تصرف شده توسط شيطان و يا مورد توجه قرار گرفته توسط مسيح لزوماً انسانهاي به ترتيب پست و شريفي نيستند و حتي به نظر مي رسد به عمد عكس اين مطلب اتفاق مي افتد، يعني انسانهاي بي گناه (همچون در جن گير، طالع نحس، محسور و...) تصرف شيطاني مي شوند و از آن طرف در فيلمي مثل استيگماتا گويا روح مسيح در كالبد زن بدكاره اي حلول مي كند. و اين انحراف ذهن از ويژگي هاي باطني و دروني و اصلاح آنها به سمت يك واقعه صرفاً اتفاقي است.

 

3- ويژگي هاي شيطان هاليوودي به علاوه نكات فراواني كه در كتابها، رمانها و شبه فلسفه هاي نوپديد و بطور كلي نظام رؤياپردازي و رسانه اي غرب وجود دارد، تأثيراتي تدريجي در بلندمدت برجاي گذاشته است. اتفاقي كه در تاريخ 2006.6.6 اتفاق مي افتد شايد نمونه گويايي باشد، در اين تاريخ نسخه بازسازي شده «طالع شيطاني 666» و به بهانه قرار گرفتن سه 6 در شمارش تاريخ دركنار هم كه نشانه شيطان است، به نمايش درمي آيد، در اين تاريخ دو طيف از مردم ظهور مي كنند، گروهي كه از ترس نحوست، قدرت و شرور شيطان از خانه ها بيرون نمي آيند و گروهي كه به عكس اين تاريخ را براي جشنها و عروسي هاي خود انتخاب مي كنند. اين دو گروه به نوعي مغلوب و منفعل شيطان دست پرورده همين نظام فرهنگي هستند. اين دو طيف در مورخه 1976.6.6 كه نسخه اوليه طالع شيطاني به نمايش درآمد وجود نداشتند و به نظر مي رسد شيطان هاليوودي تاثيرات خود را برجاي گذارده است.

اين تأثيرات به گونه اي ديگر در پذيرش تدريجي و تلطيف و قلب ماهيت مفاهيم شر و شيطاني و سوق مخاطب به اين هدف ديده مي شود. در موج جديدي از آثار هاليوودي شيطان ديگر آن موجود پليد و منفور نيست، پولانسكي كه در فيلم «بچه رزماري» شيطان را قدرتمند، مخوف و منفي تصوير مي كرد امروز به «دروازه نهم» مي رسد كه پرستش بي چون و چرا و محض شيطان را دلپذير و تبليغ مي كند، در فيلم دروازه نهم ديگر درگيري خير و شر وجود ندارد بلكه مسئله، سبقت به سوي شيطان است، آنگونه كه مخاطب آرزو مي كند به جاي قهرمان فيلم به قدرت مطلق و رازگونه شيطان ملحق شود.

 نمادهاي شيطان پرستي همچون ستاره پنج پر در فيلم رمز داوينچي به نمادهايي مثبت تبديل مي شوند و علامت 666 كه پيشتر نماد و نشانه شيطان دانسته مي شد، به يك نماد هندسي مقدس تعبير مي شود. و يا فراماسونري با همه پليدي هايش در فيلم «ثروت ملي» به عنوان ميراث دار گنج عظيم و تاريخي كل بشر معرفي مي شود. (اين فيلم متأسفانه در دو نوبت بدون كمترين تحليل از شبكه 3 سيما به نمايش درآمد) و يا جادوگران كه چهره اي كريه داشتند و همواره در سايه شيطان مي زيسته اند امروز به قهرمانان نوجوانان ما در آثاري همچون هري پاتر و ارباب حلقه ها بدل مي گردند.

با اين وصف به نظر مي رسد وارد موج دوم نمايشهاي شيطاني شده ايم كه به جرات مي توانيم عنوان شيطان گرايي بر آن اطلاق كنيم. موج اول به نمايش انحرافي خارج از جايگاه حقيقي شيطان (چه جايگاه وجودي و چه مقام تاريخي مبتني بر حكمت تاريخ) معطوف بود و موج جديد به توجيه و دلپذير و صاحب تقدير و مطلق معرفي كردن آن برمي گردد. در اين موج پيچيدگيها و گفتمان سياه شيطان- خدايي تبيين مي شود.

4- با اين اوصاف يك ترديد جدي خود را به صورت اين سؤال باز مي نماياند كه: «فارغ از نوع نمايش و صحت و سقم محتوايي و مباحث كلامي و فقهي درون موضوعي درباره نمايش و تجسد ويژگي هاي شيطان، آيا اصل اين موج ظهور عوالم غيبي در رسانه ملي حركتي حكيمانه و براساس گفتمان ديني متناسب با زمانه ماست يا سايه اي است از آنچه در دنياي غرب (با مباني، گرايشات و غايت و جايگاه تاريخي متفاوت و گاه متضاد با ما) در حال وقوع است؟!

البته نمايش فله اي فيلمهاي هاليوودي با مضاميني از اين دست در بخشهاي مختلف رسانه ملي و ظهور برنامه هايي با همين رويكرد چونان برنامه سينما و ماوراء مي تواند ما را به پاسخ اين سؤال نزديك كند. پرسش اساسي ديگري كه وجود دارد اين كه، اساساً نماد شرارت و ظلم و سياهي روزگار ما كيست؟! آيا شيطان در حال احتضاري كه مهلتش در حال اتمام است (براساس برخي روايات ابليس در مسجد كوفه بدست حضرت ولي عصر از بين خواهد رفت) يا سعه صدري كه جريان تاريخي باطل در كفر و الحاد خويش و در صورت يك كل فرهنگي و تمدني عرضه كرده است!؟ (كه البته ثمره مشترك تلاشهاي ابليس و اهواء انساني و خردجزئي سودانگارانه است).

اين مسئله اي است كه تأمل نخبگان فرهنگي و انديشمندان و راهبران فرهنگ جامعه و رسانه ها را مي طلبد و اين ژرف كاوي روشن خواهد كرد كه چرا «شيطان بزرگ» اذهان عمومي را به سمت يك شيطان موهوم ديگر معطوف مي كند.

و نكته آخر اينكه شيطان طراحي و نمايش داده شده اگر امكان تحقق خارجي نداشته باشد (كه ندارد) نشان از عدم تعمق و انفعال و صرفاً ساختارشكني و براي جذب مخاطب آمده است (كافي است تصور كنيد شيطان وجود خارجي و عيني پيدا كند، يك محاسبه عقلي روشن مي سازد كه كار دنيا به هفته اي نمي كشد) و اين وجه مشترك ديگري از شيطان هاليوودي و شيطان در رسانه ها است. در پايان متذكر مي شوم كه سطر به سطر آنچه بيان شد، سر فصل مباحث پردامنه اي است كه از حوصله اين مجال اندك خارج بود و چاره اي جز اختصار و اجمال نبود.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

حضرت ابراهيم، اسماعيل، ذبح

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى‎رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج‎گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى‎كند تا سبكبال شود.

صداي پاي عيد مي‎آيد. عيد قربان عيد پاک‎ترين عيدهاست، عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان، عيد نزديک شدن دل‎هايي است که به قرب الهي رسيده‎اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‎اي. اسماعيل تو کيست؟ چيست؟! مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‎ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي‎داني، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر که هست - بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي‎توانم " نشاني‎هايش" را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي‎کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي‎خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‎افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي‎اش نمي‎گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي‎خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‎هاي مصلحت‎جويانه مي‎کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي‎کند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي‎سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‎ات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‎آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم‎وارت را از دست مي‎دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معني‎دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي‎اند که گرسنه‎اند، گرسنه گوشت! و از اين معني‎دارتر، خدا، از آغاز، نمي‎خواست که اسماعيل ذبح شود، مي‎خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي‎خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت‎پرستي و خرافه‎هاي ستاره‎پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت‎پرست و بت‎تراش! و در خانه‎اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا .

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي‎اش، يک " بنده خدا" .

دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي‎خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي‎آورد و از کنيز سارا - زني سياه پوست -  به او يک فرزند مي‎بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پر ماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ .

و اکنون، در برابر چشمان پدر - چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي‎زند - مي‎رود و در زير باران، نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي‎بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته‎ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي‎بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي‎کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت

"داشتن اسماعيل" مي‎گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش را نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام، ناگهان صدايي مي‎شنود:

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي‎توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني‎اش، از وحشت مي‎لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي‎شود، و بت شکن عظيم تاريخ، در هم مي‎شکند، از تصور پيام، وحشت مي‎کند اما، فرمان، فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم‎ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه‎آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي‎کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم‎ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي‎طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه‎اي!

دشواريِ "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي‎کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را ؟

انتخاب کن! ابراهيم .

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه‎ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت‎ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي‎تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه‎ترين نبرد تاريخ!

اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،

حضرت ابراهيم، اسماعيل، ذبح

مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده‎اي! ميان انسان و خدا فاصله‎اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک‎تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته‎اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي‎کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي‎دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مِهر فرزند" را بر مي‎افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي‎دهد.

کدامين را انتخاب مي‎کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را ؟ لذت را يا مسئوليت را ؟ پدري را يا پيامبري را ؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را ؟ انتخاب کن! ابراهيم .

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خودداري مي‎کند و اسماعيلش را نگاه مي‎دارد،

"ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح‎تر، قاطع‎تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي‎کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره‎اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاکش ميان خدا و ابليس، خُرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه‎ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي‎چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد به کار زند. از آن "ميوه ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي‎افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي‎دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..." ؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي‎کند و اسماعيل را نگه مي‎دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح‎تر و قاطع‎تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي‎کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه‎کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي‎داند، اما اين مسئوليت تلخ‎تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه، "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي‎اش، يک " بنده خدا" .

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي‎بود، به دست اسماعيل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند، تنها، غمگين و داغدار ...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي‎انديشد، جز به تسليم نمي‎انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام، پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام، پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت

"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي‎خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي‎نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي‎گويم؟ آسمانِ جهان، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

- "اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي‎کنم ...!"

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي‎افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره‎اي هولناک و نگاه‎هاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره‎ي رقت‎بار پدر، دلش بسوخت، تسليتش داد:

- "پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که - اِنْ شاءَ الله - از صابران خواهم بود!"

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده‎اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي‎جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل - جوانمردِ توحيد - که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده‎اي که ديگر جز به نيروي حق‎پرستي نمي‎جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گويي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را برگرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي‎کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي‎داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي‎توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي‎بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند .

زنده‎اي که تنها به خدا نفس مي‎کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را - که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند، زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه‎اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته‎اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول‎آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز به خود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما ...

آخ! اين کارد!

اين کارد ... نمي‎برد!

آزار مي‎دهد،

اين چه شکنجه بي‎رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي‎کوبد!

همچون شير مجروحي مي‎غرد، به درد و خشم، بر خود مي‎پيچد، مي‎ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي‎شود، برق آسا بر مي‎جهد و کارد را چنگ مي‎زند و بر سر قرباني‎اش، که همچنان رام و خاموش، نمي‎جنبد دوباره هجوم مي‎آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا به جاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي!"

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي‎کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي‎خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي‎افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي‎اش نمي‎گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي‎خواند، آنچه ترا به توجيه و تاويل‎هاي مصلحت‎جويانه مي‎کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي‎کند، ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي‎سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي‎ات تنها يک چيز هست که براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي‎آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم‎وارت را از دست مي‎دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا - که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، به جاي قرباني انسان! و از اين معني‎دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي‎اند که گرسنه‎اند، گرسنه گوشت! و از اين معني‎دارتر، خدا، از آغاز، نمي‎خواست که اسماعيل ذبح شود، مي‎خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي‎خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي‎برد، بي آن که اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي‎دهد، بي آن که بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خودآزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه‎آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را به نام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي‎کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد - ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم‎ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي‎طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه‎اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج‎گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديك‎تر. ايام حج را نشانه‎اى از پاكيزگى، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند .

منبع سایت تبیان

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

عید قربان

"الهی فَاجعَلنا مِنَ الّذینَ تَرَسَّخت اَشجارُ الشَّوقِ اِلیکَ فِی حَدائِقِ صُدُورِهِم ..." (1)

هر جور فکر می‎کنم، او را بهتر می‎یابم. کسانی که ریشه‎ای نداشته باشند می‎خشکند و کسانی که مانده باشند، گند می‎گیرند و می‎میرند. ما خواه، ناخواه مردار زمین هستیم و مرده زمان. زمانه ما را به مرگ می‎سپرد و زمین از ما مرداری تهیه می‎کند؛ مگر قبل از این که زمانه، نیروی ما را بگیرد و ما را به خاک مبدل کند و بگنداند، خودمان را ذبح کنیم.

مرده زمین، مردار زمان

گفت و گو این بود که، ما خواه، ناخواه مرده‎ای می‎شویم و گند می‎گیریم.

مرده‎ زمین و مردار زمان، مگر هنگامی که ریشه‎هایی را داشته باشیم و رکودها را پشت سر گذاشته باشیم. این مسأله، قطعی است.

بخواهیم یا نخواهیم حرکت‎ها و گذشت زمانه از ما می‎کاهد و زمین ما را به گند می‎رساند، مگر این که خودمان را قبل از این که زمان بگیرد، قبل از این که زمین بگنداند، ذبح کنیم. ما قطعاً در این هستی، مردار هستیم.

آنهایی که گوسفندهایی دارند و این گوسفندها در معرض خطری قرار می‎گیرند، زود کاردها را تیز می‎کنند تا آنها را ذبح کنند، تا از مرگ آنها و ضایع شدن و از دست رفتن آنها جلوگیری کنند.

ما در این هستی، خواه، ناخواه مرداریم، مگر این که کاردی را به گلوها بگذاریم و ذبح کنیم. مهم این است که ذبیحِ چه کسی باشیم و مذبوحِ در راه چه کسی؟ و با چه چیزی خودمان را ذبح کنیم و رو به چه قبله‎ای؟

مرگ، قطعی است. از دست رفتن، قطعی است. روزها که می‎گذرند، مثل موش‎هایی هستند که طناب عمر ما را می‎جوند. خواه، ناخواه سرنگون می‎شویم و در چاه‎هایی می‎افتیم و می‎گندیم. گذشت زمانه، ما را به خاک بر می‎گرداند، مگر این که قبلاً خودمان را بقایی داده باشیم و ذبح کرده باشیم. آنهایی که ذبیح نیستند، مذبوح نیستند، مردار هستند. مرده هستند. ارزش ندارند. از دست رفته هستند.

حالا که بنا شده ذبح کنیم؛ بنا شده قبل از این که زمانه ما را بگیرد ما از خودمان بهره بگیریم، به این باید فکر کرد که در راه چه کسی خودمان را ذبح کنیم و با چه حربه‎ای و با چه نیتی؟

مؤمن مادامی که رشته‎ها را از غیر حق نبرد، به حیات نمی‎رسد. زنده نمی‎شود. ممکن است رشد و نمو سلول‎ها را داشته باشد، همانطوری که شمعدانی‎ها رشد می‎کنند؛ ممکن است که عاطفه‎ها و نفس کشیدن‎ها را داشته باشد، همانطور که بزغاله‎ها نفس می‎کشند؛ ولی انسان نیست و حیات ندارد. مردار است. و مردار، سنگ است.

شرایط ذبح

وقتی که می‎خواهند گوسفندی را ذبح کنند، باید شرایطی فراهم باشد:

باید رو به قبله باشد. وسیله بریدن آهن باشد. ذابح باید مسلمان باشد. و به نام حق کشته شود. برای حق و در راه حق کشته شود، نه در راه بت‎ها و هواها و هوس‎ها.

ما در این هستی یا صبر می‎کنیم تا بمیریم و می‎گذاریم گذشت زمانه خاکمان کند و یا اگر بنا شد از خودمان بهره بگیریم، قبله‎ای نداریم. جهت‎های ما و قبله‎های ما، ما را مردار می‎کنند؛ قبله‎هایی که ما خودمان را در آن راه ذبح کردیم و عمری را از دست دادیم، یا ثروت‎ها بوده و یا قدرت‎ها و شهرت‎ها و یا فرزندها. خودمان را برای آنها فدا کرده‎ایم. و خودمان را برای آنها مردار کرده‎ایم و آنها هم ما را به هیچ هم نگرفته‎اند. و ما هم جز حسرت چیزی به دل نگرفتیم. و با آن همه ضربه‎ای که می‎خوردیم، بیدار نشدیم.

آنهایی که بنای ذبح خودشان را دارند و بناست ذبیح شوند، باید ذبیح الله باشند. این است که اسماعیل‎هایی که ذبیح حق‎اند، پایدار باقی می‎مانند. کسی که ذبیح او نباشد و با دست ابراهیمی کشته نشود؛ در هنگام کشتنش تمام رگ‎ها را قطع نکند و تمام پیوندها را نبرد، مردار است. ذبیح نیست؛ جیفه است. مرده است. حیاتی ندارد.

حیات انسانی

ما باید در فاصله تولد و مرگمان، حیاتی را به دست بیاوریم و بعد از این، نگذاریم که زندگی در چاله مرگ بیفتد و طعمه لاشخورها شود . بعد از این که به حیات رسیدیم، خودمان را ذبح کنیم. تمام درس‎ها در همین یک جمله خلاصه می‎شود. تمام حرکت‎های پر زیر و بم، در همین یک مسأله خوابیده است.

یکی از بزرگان که به او گفته بودند به من درسی بده، گفته بود به تو درسی می‎دهم که اگر تو، همه‎اش را در کتابی جمع کنی، کتاب‎ها آن را نمی‎تواند در خود بگیرند و اگر بخواهی خلاصه‎اش کنی پشت یک ناخن می‎توانی بنویسی. آنچه که در همه کتاب‎ها هست اگر در یک خط خلاصه بشود و آن خط در دو کلمه خلاصه شود و آن کلمه را بتوان در پشت ناخن نوشت، چیزی نیست جز «ذبحُ النفس.»

زندگی‎ای که زمانه می‎گیرد و زمین می‎پوساندش، این زندگی را ذبح کنیم تا مردار نشویم. و این اصلی‎ترین مسأله است برای کسانی که یافته‎اند و فکر کرده‎اند که بی ریشه خشک می‎شوند و با رکود می‎میرند.

ذبح شرعی یک چیز هنگامی صورت می‎گیرد که از مرده چیزی بخواهیم بهره‎برداری کنیم. بخواهیم زندگی او را با بهره‎های بعدی مرتبط کنیم. از مردار شدن او جلوگیری کنیم. ذبح نفس، از بین بردن و هدر کردن نفس نیست. ذبح نفس، معنی‎اش این نیست که انسان خودش را ول کند. تن را رها کند و بهره‎ها را رها کند. نه، مهم این است که بهره‎ها را تزکیه کند، پاک کند. و این پاکی و تزکیه، هنگامی تحقق ییدا می‎کند که ذبیح رو به قبله باشد و حربه ذبح آهن باشد و تمام رگ‎ها قطع شده باشد. ذابح مسلم باشد و این قطع شدن‎ها با یاد حق باشد.

وقتی که بنی‎اسرائیل عصیان و سرکشی می‎کنند و بنا می‎شود که از اینها بهره‎برداری شود، دستور این است که: «اقتلوا أنفسکم»(2)؛ خودتان را بکشید. این قتل‎ها ذبح است. آنهایی که می‎روند و زندگی را از دست می‎دهند، مفت زنده بودند و مفت می‎میرند، می‎خواهد از آن چیزی که به زودی از دست می‎رود، برای همیشه بهره را به دست بیاورند. این است که بنا می‎گذارند که حیاتی پیدا کنند. این مرحله اول است. پس سؤال اول این است که چه چیز به ما حیات می‎دهد؟ چه چیز به ما زندگی می‎دهد؟ و سؤال بعد این است که چگونه از این حیات بهره‎برداری کنیم تا در چاله مرگ مدفون نشویم.

پس این دو سؤال مطرح است؛ چگونه حیات پیدا کنیم و زنده شویم؟ و چگونه از زندگی‎ها و مرگمان بهره‎مند شویم؟

زندگی‎ای که زمانه می‎گیرد و زمین می‎پوساندش، این زندگی را ذبح کنیم تا مردار نشویم. و این اصلی‎ترین مسأله است برای کسانی که یافته‎اند و فکر کرده‎اند که بی ریشه خشک می‎شوند و با رکود می‎میرند.

ما تا حیاتی به دست نیاورده‎ایم و ریشه‎هایی پیدا نکرده‎ایم تا از خاک‎ها نیرو بگیریم و ریشه بدوانیم و از بارش‎ها رویش پیدا کنیم، یا بی ریشه‎ایم و یا هنگامی که ریشه پیدا می‎کنیم و رشد می‎کنیم و حیات پیدا می‎کنیم، باز ذبیح نمی‎شویم. مرداریم. و اگر ذبح شویم با شرایط ذبح همراه نیستیم و باز هم مرداریم. تازه اگر از ما بخواهند بهره‎برداری کنند و ما را نگهداری کنند، گوشت یخ زده‎ایم و به کاری و به جایی نمی‎آییم.

عید قربان

این دو سؤال است که هر کس که یافت در رکود می‎گندد و بی ریشه می‎خشکد، مجبور است به این دو سؤال فکر کند که چه کند تا بتواند از این گندیدن و مردار شدن نجات پیدا کند. و چه کند که تا قبل از این مرحله، به حیات دست پیدا کند؟ آن هم نه حیاتی که فقط در حد نفس کشیدن باشد؛ چه بسا کسانی که با نفس کشیدن‎شان مرده‎اند. آنهایی که مرده‎ها را انتخاب کرده‎اند، حتی هنگامی که نفس می‎کشند، مرده‎اند. و آدم‎هایی که زنده‎ها را انتخاب کرده‎اند، حتی با مرگشان زنده‎اند؛ که انسان، در انتخابش زنده است. حیات انسانی ما وابسته به انتخاب ماست؛ گرچه ما رشد و نمو سلول‎ها را داشته باشیم و از احساس و عاطفه و غریزه برخوردار باشیم اما این حیات انسانی ما نیست. این زندگی و جانی است که هر بزغاله‎ای دارد و هر سگی بارش را به دوش می‎کشد. این جانی نیست که ارزش داشته باشد. جان و حیات انسان در انتخاب اوست. آنهایی که مرده‎ها را انتخاب کرده‎اند، مرده‎اند هر چند نفس بکشند.

چگونه به حیات برسم؟

ما تا حیاتی به دست نیاورده‎ایم و ریشه‎هایی پیدا نکرده‎ایم تا از خاک‎ها نیرو بگیریم و ریشه بدوانیم و از بارش‎ها رویش پیدا کنیم، یا بی ریشه‎ایم و یا هنگامی که ریشه پیدا می‎کنیم و رشد می‎کنیم و حیات پیدا می‎کنیم، باز ذبیح نمی‎شویم. مرداریم. و اگر ذبح شویم با شرایط ذبح همراه نیستیم و باز هم مرداریم. تازه اگر از ما بخواهند بهره‎برداری کنند و ما را نگهداری کنند، گوشت یخ زده‎ایم و به کاری و به جایی نمی‎آییم.

چطور به این حیات دست پیدا کنیم؟ حیاتی بالاتر از حیات سلول‎ها و حیات عاطفه‎ها، حیاتی که در انتخاب ما شکل بگیرد و زندگی‎ای که در اتخاذ ما، تبلور و قالب پیدا کند.

«یا ایّها الّذین امَنوا استَجیبُوا لِلّه و لِلرّسولِ إذا دَعَاکُم لِما یُحیِیکُم.»(3) این حیاتی است که حتی مؤمن باید آن را به دست بیاورد. این روحی است که فقط در یک مرحله و به یک عده داده می‎شود. «یا ایّها الّذین آمَنُوا استَجیِبُوا لِلهِ و لِلرّسُولِ»؛ بپذیرید از خدا و از پیامبرش هنگامی که شما را دعوت می‎کند تا به شما حیات بدهد. حی شوید و زنده شوید، ... شما را سرشار از روح خودش کند و می‎خواهد شما را آدم کند. انسان تنها با شکل گرفتنش آدم نمی‎شود، وقتی آدم می‎شود که به روح حق پیوند بخورد. و آنجاست که مسجود فرشته‎هاست. «و لقد خَلقناکُم ثُمَّ صَوَّرناکُم ثُمَّ قُلنا لِلمَلائِکةِ اسجُدُوا لِآدَمَ.»(4) بعد از این که انسان‎ها همگی شکل گرفتند و خلق شدند، در مرحله‎ای که شکل گرفتند، در آن مرحله است که مسجود فرشته‎ها می‎شوند. در این آیه است: «فَإذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فیهِ مِن رّوحی فَقَعوا لَهُ ساجِدینَ.»(5) و در آن آیه هم کسانی به این حیات می‎رسند، کسانی به این روح دست پیدا می‎کنند که از غیر او بریده باشند: «لا تَجِدُ قَوماً یُومنونَ بِاللهِ و الیَومِ الآخرِ یُوآدُّونَ مَن حادَّ اللهَ و رَسُولَهُ و لَو کانُوا آباءَهُم أو أَبناءَهُم أو إخوانَهُم أو عَشِیرَتَهُم.»(6) نمی‎یابید کسی که با حق پیوند پیدا کرده باشد، به دستگیره‎های دیگر خودش را بند کند.

وقتی که ما به دستگیره‎ی محکمی چنگ می‎زنیم و در مسیر مطمئنی قدم برمی‎داریم، دیگر به این طرف و آن طرف نگاه نمی‎کنیم. دستاویز دیگر را نمی‎خواهیم. کسانی که حق را یافتند و عروة الوثقی را در دست دارند، با رشته‎های دیگر کاری ندارند. «لا تَجدُ قَوماً یُؤمنونَ باللهِ و الیَومِ الآخِرِ»؛ نمی‎یابی کسانی که به او گرویده باشند؛ «یُوادّونَ مَن حادَّ الله و رَسوله»؛ دوستدار کسانی باشند که دشمنند، گرچه اینها فرزند و پدر خویش و قوم باشند. در این حد که انسان پیوندهایش را از همه بریده، در این حد است که: «اولئک کتب فی قلوبهم الایمان»؛ اینها کسانی هستند که ایمان در دلشان، ثبت شده و محضری شده‎اند. «و أیّدهم بروحٍ منه»؛ و اینها کسانی هستند که با روح او تأیید شده‎اند. اینها کسانی هستند که به حیات رسیده‎اند.

مؤمن مادامی که رشته‎ها را از غیر حق نبرد، به حیات نمی‎رسد. زنده نمی‎شود. ممکن است رشد و نمو سلول‎ها را داشته باشد، همانطوری که شمعدانی‎ها رشد می‎کنند؛ ممکن است که عاطفه‎ها و نفس کشیدن‎ها را داشته باشد، همانطور که بزغاله‎ها نفس می‎کشند؛ ولی انسان نیست و حیات ندارد. مردار است. و مردار، سنگ است.

پس برای رسیدن به حیات چاره‎ای نیست، جز این که از غیر او ببرند و از روح حق برخوردار شوند و پیوندشان را از غیر حق ببرند. و در این حد کسانی که به این روح رسیدند، به حیات رسیده‎اند. حتی اینها با مرگ از بین نمی‎روند و از دست نمی‎روند؛ چون حیات انسان در انتخاب او خلاصه می‎شود.

منبع سایت تبیان

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

دعای عرفه

امیرالمؤمنین امام علی‌ علیه السلام درباره‌‌ راز وقوف در عرفات فرمود: عرفات خارج از مرز حرم است و مهمان خدا باید بیرون دروازه، آنقدر تضرّع كند تا لایق ورود حرم شود.(1) از این‌رو شب و روز عرفه دعاهای مخصوص دارد كه جزو فضایل برجسته و وظایف مهم روز عرفه است. بنابراین، خداوند این گونه مهمانان خود را برای ورود در خانه‌ای كه انبیا ‌علیهم السلام به طهارت آن قیام و اقدام كرده‌اند: "و عهدنا إلی إبراهیم و إسمـعیل أن طهّرا بیتی"(2) تطهیر و پاك می‌كند؛ زیرا خداوند در خانه پاك، تنها مهمانان پاك را می‌پذیرد.

اسرار عرفات فراوان است، و برخی از آنها كه در حدیث شبلی(3) بدانها اشاره شده عبارت است از:

1ـ وقوفِ در عرفات برای آن است كه انسان به معارف و علوم دینی واقف شده و از اسرار الهی نظام آفرینش با خبر شود. بداند كه خداوند به همه‌ نیازهای او واقف و بر رفع همه‌‌ آنها تواناست. خود را به خدا بسپارد و فقط او را اطاعت كند كه طاعت او سرمایه و وسیله‌‌ هر بی‌نیازی است: "و طاعته غنی."(4)

از این‌رو امام سجاد‌ علیه السلام به سائلی كه در روز عرفه گدایی می‌كرد، فرمود: وای بر تو! آیا در چنین روزی، دست نیاز به‌ سوی غیر‌ خدا دراز می‌كنی؛ در چنین روزی برای كودكان در رحمْ امید سعادت می‌رود: "ویحك! أغیر‌الله تسأل فى هذا الیوم. إنه لیُرجی لما فى بطون الحبالی فى هذا الیوم أن یكون سعیداً!"(5) كسی كه در این جا از خدا غیر‌ خدا را طلب كند زیان كرده است. امام سجاد ‌علیه‌السلام كسانی را كه در چنین زمان و مكانی دست نیاز به سوی دیگران دراز می‌كنند، بدترینِ انسان‎ها معرفی فرمود: "هؤلاء شرار من خلق ‌الله. الناس مقبلون علی‌الله و هم مقبلون علی‌ الناس."(6)

2 ـ حج‌گزار باید در آنجا بر این نكته عارف شود كه خدای سبحان به نهان و آشكار و صحیفه‌‌ قلب او و رازهای آن و حتی آنچه برای خود او روشن نیست و به طور ناخودآگاه در زوایای روح او می‌گذرد آگاه است؛ یعنی سرزمین عرفات محل ادراك و شهود مضمون آیه‌‌ كریمه‌‌ "و إن تجهر بالقول فإنّه یعلم السرّ و أخفی"(7) است.

انسان اگر بداند كه قلبش در مشهد و محضر حق است همان طور كه خود را به گناهان جوارحی نمی‌آلاید، گناه جوانحی نیز نمی‌كند و قلبش را از خاطرات آلوده تنزیه می‌كند.

در حدیثی كه متن آن در بحث از اعمال منا خواهد آمد، امام سجاد‌ علیه‌السلام فرمود: عصر روز عرفه و ظهر روز دهم كه حاجیان در منا حضور دارند، خدای سبحان بر ملائكه افتخار می‌كند و می‌فرماید: اینان بندگان من هستند كه از راه‎های دور و نزدیك با مشكلات بسیار به اینجا آمده و بسیاری از لذّت‎ها را بر خود حرام كرده و بر شن‎های بیابان‎های عرفات و منا خوابیده و این چنین با چهره‌های غبارآلود در پیشگاه من اظهار عجز و ذلّت می‌كنند. اینك به شما اجازه دادم تا آنان را ببینید. آنگاه ملائكه‌‌ حق به اذن خداوند بر دل‎ها و اسرار نهان آنها آگاه می‌شوند. (8)

خدای سبحان به زائران راستین خانه‌ خود مباهات می‌كند، با این كه عزت و فخر انسان در بندگی برای خدا و بودنِ تحت ربوبیت اوست؛ همانگونه كه در مناجات امیرالمؤمنین علی‌ علیه السلام آمده است: "إلهى كَفی بى عِزّاً أن أكون لك عبداً و كَفی بى فَخْراً أن تكون لى ربّاً أنت كما أُحبُّ، فاجعلْنى كما تُحبُّ."(9)

گرچه فرشتگان تا حدودی از غیبْ با خبر و نسبت به بسیاری از مسائل ماورای طبیعت آگاهند، امّا پرده‌پوشی و رحمت و لطف حق اجازه نمی‌دهد كه حتی آنان نیز بسیاری از اسرار ما را بفهمند با این كه آنها مأمور ثبت اعمال و خاطرات ما هستند. چنان كه امیرالمؤمنین امام علی‌ علیه السلام به خداوند عرض می‌كند: خدایا! بعضی از اعمال و افكارم را تنها تو شاهد بودی و اجازه ندادی حتی فرشتگان بر آنها آگاهی یابند: "والشّاهد لما خفى عنهم و برحمتك أخفیتَه و بفضلك سترتَه."(10) امّا برابر حدیث مزبور، در روز عرفه و عید قربان ملائكه به اذن خداوند به نهان دل‎های زائران نظر كرده، می‌بینند كه قلب عدّه‌ای بسیار سیاه است و دودهای سیاه از آنها بر‌می‌خیزد كه از "نار الله الموقدة‌ * الّتی تطّلع علی الأفئدة"(11) است. خداوند به ملائكه می‌فرماید: اینان كسانی هستند كه پیامبر را راستگو نمی‌دانند‌(معاذ‌الله) و در اموری مانند جانشینی امیرالمؤمنین علی ‌علیه‌السلام می‌گویند: رسول اكرم‌ صلی الله علیه و آله و سلم از نزد خود این كار را كرده است! آنها بین قرآن و عترت جدایی انداخته و بعضی از امور را نمی‌پذیرند.

فرشتگان گروه دیگری را می‌بینند كه دل‎هایشان بسیار نورانی است. خداوند در معرفی این گروه می‌فرماید: اینان مطیع خداوند و پیامبر او هستند. پیامبر را امین وحی می‌دانند و معتقدند كه او از نزد خود هیچ نگفته و در همه مسایل و احكام الهی و از آن جمله در امامت و رهبری، سخنان و اقدام‎های او برابر وحی خداوند بوده است.

راز این نكته، این است كه ولایت، سرّ همه‌‌ اعمال است؛ مؤمنان راستین كه هم به سرّ ولایت می‌رسند و هم به اسرار حج، به صورت انسان واقعی در سرزمین عرفات و منا ظهور می‌كنند و خدای سبحان در مقام فعل، به آنان فخر می‌كند. چنین انسان‎هایی فرشته‌مَنِش و حتی برخی از آنها از فرشتگان بالاترند.

البته آنچه در این حدیث شریف بیان شد، مسئله‌ای تاریخی و از قبیلِ "قضیةٌ فى واقعةٍ" و منحصر به مراسم حج و روزهای عرفه و عید قربان نیست، بلكه این صحنه همیشه وجود دارد، نهایت این كه جلوه‌ی‌ تام آن در حج ظهور كرده است.

3ـ شایسته است در روز عرفه حج‌گزار از "جبل‌الرّحمة"(12) كه در سرزمین عرفات واقع است بالا رفته(13)، دعایی را كه سالار شهیدان حسین ‌بن علی ‌صلوات ‌الله ‌و سلامه‌ علیه در جانب چپ آن كوه رو‌ به كعبه ایستاد و خواند(14)، بخواند.

امام سجاد ‌علیه السلام فرمود: راز بالای كوه رحمت رفتن این است كه انسان بداند خداوند نسبت به هر زن و مرد مسلمان رئوف و مهربان بوده و متولی هر زن و مرد مسلمان است. گرچه خدای سبحان نسبت به همگان ولایت تكوینی دارد و او ولیِّ همه است: "هنالك الوَلایة لله الحقِّ"(15) و گرچه رحمت عام خدا فراگیر و شامل همه‌‌ موجودات است: "رحمتی وسعت كلّ شیء"(16) و "كتب ربّكم علی نفسه الرَّحمة"(17) لیكن رحمت خاص او ویژه‌‌ پرهیزكاران است: "رحمتی وسعت كلّ شیء فسأكتبها للّذین یتّقون."(18) مستفاد از مجموع دو آیه‌‌ اخیر این است كه خداوند بر خودش لازم كرده است كه رحمت خاص را به پرهیزكاران عطا كند.

صعود بر جبل‌الرحمة، باید انسان را عارف به این سرّ كند كه خداوند نسبت ‌به مرد و زن "مؤمن" رحمت خاص و ولایت مخصوص دارد. نیل حج‌گزاران به چنین معرفتی در نحوه‌‌ نگرش و ارتباط آنان با سایر افراد و جوامع تأثیر خواهد گذارد.

4 ـ بخشی از سرزمین عرفات منطقه‌ای است به نام "نَمِرة" كه مسجدی به این نام در آن واقع است. امام سجاد ‌علیه السلام در بیان راز این محدوده فرمود: معنای حضور در "نمرة" این است كه: "خدایا! من به چیزی امر نمی‌كنم، مگر این كه قبلا‌ً خود مؤتمِر باشم و از چیزی بر‌حذر نمی‌دارم مگر این كه خود قبلا‌ً پرهیز كرده باشم."

توضیح این كه، هر مسلمانی مكلف به امر به معروف و نهی از منكر است. ظاهر این حكم و بُعد فقهی‌اش آن است كه كسی كه عالم به حكم شرعی است باید شخصی را كه عالماً عامداً آن حكم را رعایت نمی‌كند، از باب امر به معروف و ‌نهی از منكر راهنمایی كند. البته امر به معروف و نهی از منكر غیر از تعلیم و موعظه و ارشاد است، اگرچه ممكن است در بعضی موارد از مصادیق آنها باشد؛ زیرا امر به معرف و نهی از منكر، حتی اگر به نرمی بیان شود، جنبه‌‌ ولایت و آمریَّت دارد.

در وجوب امر به معروف و نهی از منكر، عدالت و طهارت نفس آمر و ناهی از شرایط آن به ‌شمار نیامده است، بلكه علم و آگاهی او از آن معروف یا منكر، و احتمال تأثیر امر و نهی او و مانند آن جزو شرایط است. اما باطن آن بر اساس رازی كه درباره‌‌ "نمرة" بیان شد، به عدالت بر‌می‌گردد؛ یعنی آمر به معروف باید خود مُؤتَمِر بدان بوده، ناهی و زاجر از منكر باید خود منتهی و منزجر از آن باشد؛ یعنی آنچه دیگران را بدان امر می‌كند، قبلا‌ً خود عمل كرده باشد و آنچه دیگران را از آن منزجر و نهی می‌كند، خود قبلا‌ً منزجر شده باشد. بنابراین، عدالت به عنوان سرّ امر به معروف و نهی از منكر در آمر و ناهی شرط شده است.

5ـ وادی "نَمِرة" كه در حدیث شبلی از آن به عنوان "نَمِرات" نیز یاد شده نام منطقه‌ای وسیع در سرزمین عرفات است كه تقریباً در سَمْتِ مماسِ عرفات با حرم است. امام سجاد‌ علیه السلام فرمود: هنگام ورود به این منطقه باید آگاه باشید كه این سرزمین، سرزمین شهادت، معرفت و عرفان است. یعنی همان گونه كه خدا و ملائكه شاهدند، این سرزمین وسیع نیز شاهد اعمال زائران خانه‌‌ خداست و كاملا‌ً آگاه است كه حاجی با چه نیّتی آمده و با چه انگیزه‌ای بر‌می‌گردد و به آن شهادت می‌دهد.

منبع سایت تبیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 مورخان‌، هنرمندان‌ و باستان‌ شناسان‌ بر اين‌ امر تأكيد دارند كه‌ ستاره‌ داوود يك‌ افسانه‌ دروغ‌ صهيونيستي‌ است‌ و در اصل‌ يك‌ شكل‌ مورد استفاده‌ عربي ‌بوده‌ است‌ كه‌ توسط‌ يهوديان‌ به‌ سرقت‌ رفته‌ است‌. همه‌ حقايق‌ تاريخي‌ مويد اين‌ امر است‌ كه‌ اسراييل‌، دولتي‌ بدون‌ اصل‌ و تاريخ‌ و يك‌ نبات‌ شيطاني‌است‌ كه‌ توسط‌ استعمار در قلب‌ امت‌ اسلامي‌ كاشته‌ شده‌ است.
 


بررسي‌ استفاده‌ از اشكال‌ هندسي‌ در معماري‌ اسلامي‌ قبل‌ از تشكيل‌ دولت‌ يهود

مورخان‌، هنرمندان‌ و باستان‌ شناسان‌ بر اين‌ امر تأكيد دارند كه‌ ستاره‌ داوود يك‌ افسانه‌ دروغ‌ صهيونيستي‌ است‌ و در اصل‌ يك‌ شكل‌ مورد استفاده‌ عربي ‌بوده‌ است‌ كه‌ توسط‌ يهوديان‌ به‌ سرقت‌ رفته‌ است‌. همه‌ حقايق‌ تاريخي‌ مويد اين‌ امر است‌ كه‌ اسراييل‌، دولتي‌ بدون‌ اصل‌ و تاريخ‌ و يك‌ نبات‌ شيطاني‌است‌ كه‌ توسط‌ استعمار در قلب‌ امت‌ اسلامي‌ كاشته‌ شده‌ است‌ و هيچ‌ باكي ‌از واژگوني‌ حقايق‌ و خلق‌ افسانه‌ها و خرافات‌ در مورد ريشه‌ و تاريخش‌ نداردو اين‌ مسير، تمدن‌ و فرهنگ‌ ديگر امت‌ها را به‌ خودش‌ نسبت‌ مي‌دهد، حتي ‌مدعي‌ شده‌ است‌ كه‌ تمدن‌ قديم‌ مصري‌ داراي‌ اصل‌ يهودي‌ است‌ و آنان‌ كه‌ اهرم‌ را بنا نهادند، عبرانيون‌ بوده‌اند.

در همين‌ زمينه‌، اين‌ كيان‌ يكي‌ از عناصر هنر اسلامي‌ را كه‌ بر اشكال‌ هندسي‌متكي‌ است‌، به‌ عنوان‌ يكي‌ از سمبل‌هايش‌ برگزيده‌ و مشكل‌ مهمتر اين‌است‌ كه‌ ما از سمبل‌هايمان‌ دست‌ كشيده‌ايم‌ و نسبت‌ به‌ استفاده‌ از آنها حساسيت‌ داريم‌ و نگراني‌ از اين‌ است‌ كه‌ روزي‌ بيايد كه‌ ما از تمامي ‌تاريخمان‌ به‌ حجت‌ اين‌ كه‌ يهوديان ‌ در مورد آنها اسطوره‌ و افسانه‌ مي‌سازند، دست‌ بكشيم‌.

در زمينه‌ ستاره‌ شش‌ گوشه‌ كه‌ اسراييلي‌ها آن‌ را به‌ عنوان‌ ستاره‌ داوود و سمبل‌ خويش‌ برگزيده‌اند دكتر محمد ابوغدير استاد و رييس‌ بخش‌ زبان‌عربي‌ در دانشكده‌ علوم‌ انساني‌ الازهر تأكيد دارد اين‌ ستاره‌ شش‌ گوش‌ داراي‌ اصلي‌ عربي‌ است‌ و يا بوسين‌ها كه‌ جزيي‌ از كنعاني‌هاي‌ عرب‌ بودند و شهر قدس‌ را ايجاد كردند و دولتي‌ تشكيل‌ دادند، اين‌ ستاره‌ را به‌ عنوان‌ شعار و سمبل‌ خود انتخاب‌ كردند.

وي‌ مي‌افزايد بعد از خروج‌ يهود از مصر، آنها به‌ طرف‌ كنعان‌ رفتند، ولي‌داخل‌ آن‌ نشدند و به‌ صورت‌ مجموعه‌هايي‌ از قبايل‌ و عشاير در اطراف ‌منطقه‌ پخش‌ شدند و با كنعانيان‌ از در حيله‌ و نيرنگ‌ و از راه‌ تجارت‌ و خويشاوندي‌ وارد شدند تا توانستند بر شهر كنعان‌ و اين‌ رمز و نشانه‌ دست‌پيدا كنند و از آن‌ تاريخ‌ اين‌ ستاره‌ به‌ عنوان‌ اسطوره‌اي‌ در تفكر يهود در آمد و به‌ انگشتر سليمان‌ ارتباط‌ داده‌ شد و در تمامي‌ جوامع‌ يهودي‌ در سراسرجهان‌ منتشر شد و به‌ هنرها و فنون‌ مختلف‌ وارد شد و در تفكر صهيونيستي ‌اين‌ دلالت‌ حاصل‌ شد كه‌ اين‌ ستاره‌ جزيي‌ از تاريخ‌ و اسطوره‌ يهود است‌،چرا كه‌ اسراييل‌ دولتي‌ است‌ كه‌ بر اساس‌ اساطير زندگي‌ مي‌كند و تمامي ‌تلاش‌ خود را در اين‌ زمينه‌ يعني‌ ارتباط‌ مردم‌ و ملت‌ با مجموعه‌اي‌ ازافسانه‌ها به‌ كار مي‌گيرد. دكتر صلاح‌ بهنسي‌ استاد باستان‌شناسي‌ اسلامي‌ دردانشگاه‌هاي‌ قاهره‌ و يمن‌ در اين‌ مورد مي‌گويد: ستاره‌ چه‌ پنج‌ ضلعي‌، چه‌شش‌ و چه‌ هشت‌ ضلعي‌ يكي‌ از شكل‌هايي‌ است‌ كه‌ هنرمند به‌ منظور دوري‌از به‌ تصوير كشيدن‌ موجودات‌ زنده‌، از آن‌ بهره‌ مي‌برد و لذا ما استفاده ‌فراواني‌ از اين‌ نوع‌ اشكال‌ هندسي‌ و نباتي‌ را در معماري‌ به‌ ويژه‌ در مساجد وساختمان‌هاي‌ اسلامي‌ شاهد هستيم‌ و دولت‌ صهيونيستي‌ يك‌ دولت‌ تازه‌تأسيس‌ است‌ و تاريخ‌ يا تمدني‌ ندارد كه‌ هنر يا معارفي‌ از آن‌ ناشي‌ شود.

وي‌ مي‌افزايد: هنر اسلامي‌ داراي‌ خصايص‌ معيني‌ است‌ كه‌ از جمله‌ اهم‌ آنهابي‌ علاقگي‌ به‌ خالي‌ بودن‌ صحنه‌ و سعي‌ در پر كردن‌ جاهاي‌ خالي‌ هنر بانقاشي‌ است‌ و از اشكال‌ پركردن‌ اين‌ جاهاي‌ خالي‌، ستاره‌ است‌ كه‌ به‌ هنرمنداين‌ امكان‌ را مي‌دهد، البته‌ در اين‌ زمينه‌ از اشكال‌ ديگر هم‌ استفاده‌ مي‌شود وبستگي‌ به‌ ذوق‌ صاحب‌ هنر دارد و ستاره‌ هيچ ‌ ربطي‌ به‌ شرايط‌ سياسي‌ خاص‌ ندارد.

دكتر انور ابراهيم‌ رييس‌ اداره‌ مركزي‌ توافقات‌ و برنامه‌هاي‌ فرهنگي‌ وزارت ‌فرهنگ‌ مصر در اين‌ زمينه‌ مي‌گويد: ستاره‌ ششي‌ ضلعي‌ مثل‌ هر شكل‌هندسي‌ ديگر است‌ كه‌ هنرمندان‌ مسلمان‌ از آن‌ بهره‌ مي‌جستند و از قديم‌ دربرخي‌ فرهنگ‌ها مثل‌ فرهنگ‌ فارسي‌ ستاره‌ « شعراي‌ يماني‌» وجود داشت‌ كه‌ يك‌ ستاره‌ درخشان‌ در آسمان‌ صاف‌ است‌ و اين‌ امر به‌ ما منقل‌ شد وهنرمندان‌ در اشكال‌ مختلف‌ و در كشورهاي‌ مختلف‌ به‌ خصوص‌ در مغرب‌از آن‌ استفاده‌ مي‌كردند. وي‌ مي‌گويد: دراذهان‌ مردم‌ تداعي‌هايي‌ در موردارتباط‌ اشكال‌ هندسي‌ با امور سياسي‌ وجود دارد و مردم‌ در مقابل‌ برخي‌سمبل‌ها خيلي‌ سريع‌ حساسيّت‌ نشان‌ مي‌دهند، مثل‌ ستاره‌ كه‌ رمز يهود شده ‌يا هرم‌ كه‌ رمز و سمبل‌ جمعيت‌هاي‌ ماسوني‌ شده‌ است‌، ولي‌ اين‌ دليل ‌نمي‌شود ما هرم‌ را حذف‌ كنيم‌، چون‌ ماسوني‌ها از آن‌ استفاده‌ مي‌كنند و بااين‌ كه‌ در برخي‌ مقادير فرعوني‌ قديم‌ ما چيزهايي‌ شبيه‌ صليب‌ شكسته‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌، ولي‌ آن‌ هيچ‌ ربطي‌ با برداشت‌هاي‌ غرب‌ از صليب ‌شكست‌ ندارد.

دكتر احمد الزيات‌ استاد آثار باستاني‌ اسلامي‌ در دانشكده‌ ادبيات‌ طنطامي‌گويد: يك‌ هنرمند مسلمان‌ اشكال‌ مختلف‌ هندسي‌ را چه‌ به‌ صورت‌ دومثلث‌ متقاطع‌ يا ستاره‌ شش‌ ضلعي‌ و يا شكلي‌ كه‌ به‌ عنوان‌ قوس‌ پنج‌ سرمعروف‌ است‌ و در عصر فاطمي‌ها از آن‌ استفاده‌ مي‌شد، در كارهايش‌ مورداستفاده‌ قرار مي‌دهد كه‌ جزيي‌ از آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ نام‌ نقاشي‌ بشقاب‌ ستاره‌اي‌ معروف‌ است‌ و شكل‌ دايره‌اي‌ است‌ كه‌ درون‌ آن‌ دانه‌ هايي‌ به‌ شكل ‌بادام‌ وجود دارد و در داخل‌ آن‌ شكلي‌ شبيه‌ ستاره‌ چند ضلعي‌ كه‌ بر حسب ‌اندازه‌ و اضلاع‌، تعداد اضلاع‌ اين‌ ستاره‌ از پنج‌ تا نه‌ تفاوت‌ مي‌كرد و لذا اين‌ گونه‌ طرح‌هاي‌ مهندسي‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ در معماري‌ها و آثار باقي‌ مانده‌ ازآن‌ زمان‌ مثل‌ محراب‌ چوبي‌ سيده‌ رقيه‌ در موزه‌ اسلامي‌ قاهره‌ وجود دارد.

وي‌ افزود: حتي‌ تا الان‌ نيز بسياري‌ از طرح‌ هايي‌ كه‌ در معماري‌ ما استفاده‌مي‌شود ستاره‌ است‌ كه‌ در اصل‌ از دو مربع‌ متقاطع‌ است‌ كه‌ يك‌ ستاره‌ هشت ‌ضلعي‌ را تشكيل‌ مي‌دهد و يا دو مثلث‌ متقاطع‌ كه‌ شكل‌ يك‌ ستاره‌ شش ‌ضلعي‌ را ايجاد مي‌كند كه‌ اگر كوچك‌ شود شكل‌ پولك‌ ماهي‌ را پيدا مي‌كندو اين‌ امر از سال‌هاي‌ متمادي‌ پيش‌ در هنر اسلامي‌ به‌ كار مي‌رفته‌ و ما ترسي‌ نداريم‌ كه‌ چون‌ در پرچم‌ اسراييل‌ وجود دارد، آن‌ را به‌ كار نگيريم‌.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
 بخش عمده‌اي از تاريخ قرآن، به بازگويي تاريخ بني‌اسرائيل و يهود و رويارويي آنان با پيامبر آخرالزمان پرداخته است و از قوم بني اسرائيل، بيش از بقيه اقوام ياد شده است. و همين كافي است كه بخش عمده‌اي از نويسندگان مسلمان به مسأله‌اي توجه كنند كه قرآن بدان توجه فراوان كرده است. اما با نگاهي هر چند گذرا، به كارنامة آثار نويسندگان شيعه، چنين چيزي را نخواهيم ديد! و حتي در كتابخانه‌ها نيز در اين زمينه آثار فراواني يافت نمي‌شود. علت چيست؟ 

در پاسخ بايد گفت: يهود براي تأثير گذاري بر تاريخ، تلاش فراوان كرده و هزينه‌هاي هنگفتي را براي اين كار و تحريف تاريخ صرف كرده است. ايجاد سيستمي براي حذف و سانسور كتاب‌ها و نوشتارهاي ضديهودي، از اين جمله است.

استاد شهيد، مرتضي مطهري مي فرمايد: "در قرآن كريم كلمه تحريف به كار رفته است؛ مخصوصاً در مورد يهودي ها كه اين ها قهرمان تحريف در جهان اند؛ نه امروز، از وقتي كه تاريخ يهوديت در دنيا به وجود آمده است. نمي دانم اين نژاد چه نژادي است كه تمايل عجيبي به قلب حقايق و تحريف كردن دارد و لهذا هميشه كارهايي را در اختيار مي گيرند كه در آن كارها بشود حقايق را تحريف و قلب كرد... قرآن چه عجيب درباره اين ها حرف مي زند. اين خصيصه يهودي گري كه تحريف است، در قرآن به صورت يك خصيصه نژادي شناخته شده است."

اين مقاله كوششي است در جهت يافتن سرنخ هاي تكاپوي برخي از يهودي زادگان مسلمان نما، در صدر اسلام. اميد است كه به فضل پروردگار براي خوانندگان سودمند باشد و آنان را به انديشه وادارد.

به تصريح آيه 82 سوره مائده "به طور مسلم، دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود و مشركان خواهي يافت..."
و پيرامون اين آيه، در كتاب "تبار انحراف"، صفحات 258-257، آمده است: "شگرد يهود اين بود كه پيش از آنكه عملياتي را بر ضد پيامبر راه اندازد، مشركان را به ميدان بياورد. در اين آيه، اينكه الَّذِينَ أَشْرَكُوا را با واو به يهود عطف مي‌كند، نشان از نوعي تبعيت دارد. يهود محور اصلي است و دشمني مشركان نسبت به يهود تبعي است. يعني اگر موتور اصلي خاموش شود، عمليات تبعي هم خاموش خواهد شد. در عمليات مشركان بر ضد پيغمبر(ص) بايد سرنخ‌هاي توطئه يهود در مكه را بيابيم. اين، در جنگ احد و خندق روشن است؛ اما در جنگ بدر بايد بسيار دقت كرد تا سرنخ را يافت."

و براي اثبات اين مدعا، در صفحات 264-263 همان كتاب، با استناد به سيره ابن هشام، ج1، ص562، التبيان، ج3، ص223 و مجمع‌البيان، ج2، ص92، آمده است: "پس از هجرت رسول خدا(ص) به مدينه، گروهي از بزرگان يهود به مكه رفتند. مشركان از آنان پرسيدند: دين ما مشركان بهتر است يا دين محمد(ص)؟ عالمان يهود گفتند: دين شما بت‌پرستان، از آيين محمد(ص) برتر است و شما راه‌يافته‌تر از او و پيروانش هستيد. برخي مفسران شأن نزول آيه 51 سوره نساء را همين واقعه مي‌دانند كه فرموده است:
أَلَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنْ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَؤُلَاءِ أَهْدَي مِنْ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا؛
آيا كساني را  كه نصيبي از كتاب داده شده‌اند، نديده‌اي كه به جبت و طاغوت ايمان مي‌آورند و درباره كافران مي‌گويند كه راه اينان از راه مؤمنان به هدايت نزديك‌تر است.

به گفته مفسران، يهوديان به بت‌هاي قريش سجده كردند تا به آنان اطمينان دهند."
در حديث شماره 2461، از كتاب شريف "نهج الفصاحه"، پيامبر اعظم(ص) مي فرمايند: "اگر ده نفر از يهوديان به من ايمان آورده بودند، همه يهود به من ايمان مي آورد."

اسناد تاريخي دوران حكومت پيامبر(ص) نشان مي دهد كه تعدادي از يهوديان اطراف مدينه، پس از پيروزي هاي سپاه اسلام بر آنان، از روي لجاجت حاضر شدند بميرند و مسلمان نشوند كه تعدادي از آنان به خاطر كارشكني ها و نقض پيمان ها، مجازات شدند و بسياري نيز به عنوان يهوديان اهل ذمه، تحت حكومت اسلام به زندگي خود ادامه دادند. البته عده زيادي از يهوديان خيبر و بني قريظه نيز، به خيل مسلمانان پيوستند.

با توجه به حديث مذكور، به روشني درمي يابيم كه يهودياني كه به اسلام ايمان آوردند كمتر از ده نفر بودند و در واقع اغلب يهودياني كه به مسلمانان پيوستند يهوديان مسلمان نمايي بودند كه از آن پس، دشمني خود را با اسلام با نقاب نفاق آغاز كردند و نقش مخرب خود را با آزادي كامل در جامعه اسلامي ايفا نمودند. يهودي زاده اي كه با انواع كينه ها و انتقام جويي ها به ظاهر مسلمان مي شود و تظاهر به دينداري مي كند و در ميان مسلمين نفوذ مي نمايد، خطرناك است زيرا مي تواند به نام يك مسلمان از همه حقوق اسلامي برخوردار شده، با سياست نفوذ و ضربه، انواع جاسوسي ها را تحقق بخشد، در پست هاي كليدي نفوذ كند و در فرصت هاي مناسب ضربه هاي كاري خود را وارد سازد. اين يهودي زادگان مسلمان نما در مدينه به دوستان قديمي خود يعني منافقان پس از فتح مكه و منافقان مهاجر پيوستند تا با ياري يكديگر ضربات مهلكي بر پيكره نظام نوپاي پيامبر(ص) وارد آورند. البته دوستي آنان با منافقان مهاجر قديمي تر و مستحكم تر بود زيرا منافقان مهاجر به سفارش آنان به مسلمانان كم تعداد سال هاي اول بعثت پيوسته بودند تا در فرصت هاي مناسب توطئه هاي اولياي خود را عليه اسلام اجرا كنند. بررسي تمامي توطئه هاي اين دوستان قديمي در فرصت اين مقاله نمي گنجد و فقط به بررسي كوتاه و مختصر برخي از مقاطع حساس و بحراني  مي پردازيم.

ابتدا از يكي از برهه هاي مبهم و بحث برانگيز تاريخ صدر اسلام، زمان رحلت پيامبر اعظم(ص) آغاز مي كنيم. 

پيرامون چگونگي رحلت پيامبر اعظم(ص) شيخ عباس قمي در "منتهي الآمال"، جلد اول، صفحه 159 مي نويسد: "در احاديث معتبر وارد شده است كه آن حضرت به شهادت از دنيا رفت. چنان كه صفّار، به سند معتبر از حضرت صادق(ع) روايت كرده است كه در روز خيبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله... پس حضرت در مرض موت خود مي فرمود كه امروز پشت مرا در هم شكست، آن لقمه كه در خيبر تناول كردم. هيچ پيغمبر و وصي پيغمبري نيست، مگر آن كه به شهادت از دنيا بيرون مي رود. در روايت ديگر فرمود كه زن يهوديّه، آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندي... پيوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر مي كرد، تا آن كه به همان علت از دنيا رحلت فرمود."

در كتاب "تبار انحراف" صفحات 320-319 با استناد به تهذيب الاحكام، ج6، ص2 و تفسير عياشي، ج1، ص200 آمده است: "مطابق روايات معتبر، رسول گرامي اسلام، با شهادت از دنيا رفته‌اند. برخي شهادت حضرت را در اثر سمي دانسته‌اند كه زني يهودي در عمليات خيبر، در گوشت گوسفند كرده و به ايشان خورانده بود. اما بر اين نظر اشكال وارد است. فاصله عمليات خيبر تا شهادت رسول الله(ص) سه سال است. آيا اين زهر سه سال طول كشيده است تا اثر كند؟ بنابراين نمي‌توان پذيرفت كه اين سم مربوط به سه سال پيش در خيبر باشد. شايد در تاريخ دست برده و كلمه «خيبر» را بدان افزوده باشند تا خطي را در كوره راه‌هاي تاريخ گم كنند. تاريخ شهادت رسول الله(ص) از برهه‌هاي حساس و مهمي بوده است. پيامبر(ص) سپاه اسامه را بسيج كرده‌اند تا به سوي موته پيش رود و شكست پيشين در اين منطقه را جبران كند. اگر اسامه در اين نبرد پيروز مي‌شد، سد مستحكم يهود به سوي قدس فرو مي‌ريخت. بنابراين يهود بايد براي جلوگيري از فتح قدس به دست پيامبر اسلام(ص) دست به كار شود. از آن سوي با شكست يهود، نفاق نيز در مدينه شكست مي‌خورد و پايگاه اميد خويش را از دست مي‌داد. اگر پيامبر تنها يك ماه ديگر زنده بماند، و اين سپاه به جنبش در آيد، مرگ يهود قطعي است. اينجاست كه منافقان مدينه، براي حفظ حيات خويش و يهود، پيامبر را جام زهر مي‌نوشانند."

پيرامون گروهي از منافقان مدينه كه پيش تر، منافقان مهاجر ناميديم در كتاب "فرهنگ سخنان حضرت مهدي(عج)"، حديث 3، به نقل از كمال الدين ص463/ح21/س4، الاحتجاج/ج2/ص532/ذح341/س7، بحارالانوار ج52/ص86/ذح1 و ج31/ص623/ح111 و... امام مهدي(عج) در پاسخ به كسي كه از اجبار يا اختيار ابوبكر و عمر در اسلام آوردن، از يكي از شيعيان و او نيز از امام(عج) پرسيده بود؛ مي فرمايند:

"چرا به او نگفتي كه آن دو از روي طمع، مسلمان شدند و آن به اين خاطر است كه آن دو با يهوديان همنشيني مي نمودند و از آنان درباره آنچه در تورات و ديگر كتب پيشين كه حاوي پيشگويي هاي احوال ماجراي محمد(ص) و سرانجام كارش بود درخواست خبر مي كردند؛ و يهوديان يادآور مي شدند كه محمد بر عرب مسلط مي شود همان طور كه بختنصر بر بني اسرائيل مسلط شد و پيروزي او بر عرب حتمي است همان طور كه بختنصر بر بني اسرائيل پيروز گشت غير از اين كه او در ادعاي نبوتش دروغگو است. پس نزد محمد آمدند و با شهادت بر يكتايي خدا او را ياري كردند و از روي طمع در اين كه هنگامي كه امورش استوار شد و احوالش برقرار، هر يك از آن دو از سويش به ولايت سرزميني دست يابد با او بيعت كردند؛ ولي هنگامي كه از آن مأيوس شدند نقاب بر چهره زدند و همراه گروهي از منافقان همانند خويش از عقبه بالا رفتند تا او را بكشند ولي خداوند بلند مرتبه نيرنگشان را دفع كرد و با خشم بازگشتند و به نتيجه اي نرسيدند... ."

پيرامون ترور پيامبر، در كتاب "مهار انحراف" صفحات 93-92 به نقل از الدر المنثور، ج3، ص260 و تاريخ مدينه دمشق، ج12، ص277 آمده است: "تعداد اين تروريست ها دوازده، چهارده يا پانزده نفر نقل شده است. در منابع رسمي تاريخ اهل سنت، نام اين افراد نيامده، ولي تأكيد تأمل برانگيزي بر غير قريشي بودن همه تروريست ها شده است... داستان ترور از متواترات تاريخ است كه قابل انكار نيست. ولي همين موضوع مهم، بسيار سطحي و گنگ مطرح شده است."

صاحب كشف اليقين نقل كرده است كه پس از نافرجام ماندن اين ترور، حُذَيفه كه به همراه پيامبر(ص) بود، پرسيد: اينان چه كساني بودند كه دست به چنين اقدامي زدند. پيامبر(ص) فرمود: نگاه كن. در اين هنگام برقي جهيد و حُذَيفه توانست چهره 12 نفر از آنان را ببيند و آن ها را بشناسد، كه عبارت بودند از: ابابكر، عمر، طلحه، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابي وقاص، ابوعبيده جرّاح، معاويه، عمروبن عاص، كه اين ها از قريش بودند و ابوموسي اشعري، مغيرة بن شعبه، اوس بن حدثان بصري، ابوهريره، كه اين ها از غير قريش بودند.

در كتاب "اسرار خاندان محمد رسول الله" صفحات 233-232 چنين آمده است: "سليم مي گويد: به ابوذر گفتم: ... برايم از آن دوازده نفر اصحاب عقبه كه مي خواستند شتر پيامبر را اذيت كنند تا برود خبر بده و بگو چه زماني بوده است. ابوذر گفت: در غدير خم، همان روزي كه رسول خدا(ص) از حجه الوداع برمي گشتند... گفتم: اي اباذر! آيا نام آن ها را به من مي گويي؟ اباذر گفت: پنج نفر اصحاب صحيفه و پنج نفر اصحاب شورا و عمروبن عاص و معاويه."

منظور از اصحاب صحيفه، كساني هستند كه در حج وداع صحيفه اي نوشتند و پيمان بستند كه نگذارند علي(ع) پس از رحلت يا شهادت پيامبر(ص) به خلافت برسد؛ كه عبارت بودند از ابوبكر، عمر، ابوعبيده جرّاح، سالم مولي ابي حذيفه و معاذ بن جبل. و منظور از اصحاب شورا، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبير و سعد بن ابي وقاص است كه عمر، آن ها را همراه اميرالمؤمنين علي(ع) براي تعيين خليفه پس از خود، انتخاب كرد. در ضمن بايد يادآور شد كه زمان نقل اين مطلب از ابوذر، در زمان خلافت عثمان و در واقع پس از تشكيل شوراي شش نفره است. 

در كتاب "اسرار غدير"، صفحه 78، آمده است: "حذيفه و عمار چهره هاي چهارده نفر را كه در اين سو و آن سوي سنگ ها پنهان شده بودند به چشم خود ديدند... اين چهارده نفر عبارت بودند از: ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابي وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده بن جراح، ابوموسي اشعري، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، سالم مولي ابي حذيفه."

اگر اين روايات را جمع بندي كنيم مشخص مي شود كه مشاركت 14 نفر يعني ابوبكر، عمر، عثمان، معاويه، عمروعاص، طلحه، سعد بن ابي وقاص، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبيده بن جراح، ابوموسي اشعري، ابوهريره، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل و سالم مولي ابي حذيفه در اين ترور قطعي است.   

تك تك اين افراد كه يهودي زاده بودن برخي از آنان و ارتباط برخي ديگر با يهوديان مسلّم است در مقاطع حساس دوران پس از شهادت حضرت رسول(ص)، نقش آفريني هاي مخرب مهمي داشته اند.

براي نمونه، ابوموسي اشعري كه نامش عبدالله بن قيس است، در فتح خيبر مسلمان شد و از طرف عمر فرماندار بصره و در زمان عثمان والي كوفه گرديد، در آستانه جنگ جمل عايشه نامه اي براي او فرستاد و او را به سوي گروه خود جذب كرد. وقتي نامه امام علي(ع) مبني بر بسيج مردم عليه اصحاب جمل به كوفه رسيد، مردم را بر ضد امام تحريك مي كرد و از جهاد بازمي داشت. رسوايي او در جريان حكميت در جنگ صفين، نيز مشهور است.

در كتاب "اسرار غدير"، صفحه 308-307 آمده است: "سقيفه نمايان در قيافه هاي ظاهر فريب ظاهر شدند كه كمر اجتماع در مقابل آن خم شد... همسر پيامبر صلّي الله عليه و آله در ميدان جنگ در برابر علي عليه السلام ظاهر شد... حضور زن در ميدان جنگ از يك سو و همسر پيامبر بودن از سوي ديگر براي عوام فريبي راه شكننده اي بود و تأثير به سزايي هم داشت، ولي دختر مؤسس سقيفه بودن و سابقه هاي شومي كه از جاسوسي براي پدر در حيات و پس از رحلت پيامبر صلّي الله عليه و آله در پرونده داشت معرف خوبي براي نمايندگي او از سقيفه در مقابل غدير بود."

براي نمونه از جاسوسي هاي عايشه و حفصه، دختران ابوبكر و عمر براي پدرانشان، بسياري از مفسرين شيعه و سني از جمله در تفسير طبري و درالمنثور سيوطي ذيل آيات 3 و4 سوره تحريم ماجرايي را نقل كرده اند بدين مضمون كه: رسول گرامي اسلام كه نگران آينده اسلام بود، روزي با تأسف به يكي از همسران خود حفصه فرمود: پدر تو و پدر عايشه پس از وفات من براي به دست آوردن حكومت، سر به شورش مي زنند و حاكم مي شوند. اين خبر غيبي چون رازي بين پيامبر(ص) و همسرش قرار داشت كه دختر عمر آن را براي عايشه افشا مي كند و او به پدرش ابابكر و ابابكر آن را به عمر مي رساند، و عمر از دخترش با اصرار فراوان مي پرسد كه بگو ماجرا چيست؟ تا خود را آماده سازيم. و با نزول آيات ابتداي سوره تحريم، وحي الهي از افشاي راز نهان پرده برمي دارد.

در كتاب "مهار انحراف" صفحات 98-97 به نقل از مسند احمد، ج6، ص274 و الطبقات الكبري، ج2، ص206 آمده است: "پيامبر پس از بازگشت از بقيع و اعلام وجود فتنه در مدينه، به منزل عايشه مي روند و از آنجا بيماري آغاز مي شود و به يكباره تب مي كنند و از دنيا مي روند."

براي نتيجه گيري از بحث، پيرامون شهادت پيامبر اعظم(ص) بايد بگوييم كه نقشه قتل پيامبر(ص) يك بار در جنگ تبوك و چند بار به وسيله سم و بارها به صورت مسلحانه تدارك ديده شده بود كه همه نقش بر آب شد. در اين مقاله يكي از اين موارد ترور بررسي شد ولي جالب اينجاست در تمام اين سوء قصدها ردپاي افراد مشخصي كه از آنان نام برديم ديده مي شود. منافقان و يهودي زادگان، سرانجام حضرت را مسموم كردند و به شهادت رساندند. بي گمان قاتل ايشان، از عاملان نفوذي يهود، در نظام حكومتي و يا حتي در خانه پيامبر(ص) است كه به ايشان زهر خورانده است؛ خواه آن را منافق بناميم، خواه يهودي، خواه مشرك. ولي با توجه به شواهد و روايات، زني مسلمان نما كه ارتباط تنگاتنگي با منافقان و يهودي زادگان مدينه داشته است عامل مسموم نمودن پيامبر(ص) است؛ ولي تاريخ، او را زن يهوديّه خيبري معرفي كرده است. حال آن كه اين ترور، از ترورهاي نافرجام پيامبر(ص) است ولي همگان مي پندارند ايشان با همان زهر زن خيبري به شهادت رسيده است در حالي كه زهر زن منافق، كارگر شده است.

در ادامه، بحثي را پيرامون شهادت بانوي دو جهان، حضرت صديقه طاهره، فاطمه زهرا سلام الله عليها، آغاز مي كنيم.

در كتاب "مهار انحراف"، صفحات 123-122، آمده است: "با وجود تمام تلاش رسول الله(ص) در بيان شخصيت والاي فاطمه(س)، حضرت زهرا(س) نمي توانست به عنوان دفاع از ولايت، از منزل بيرون بيايد؛ چرا كه غاصبان خلافت، در عمليات رواني چيره دست بودند و مي توانستند جو مدينه را با تبليغات تغيير دهند... از اين نكته كه آن ها توانستند در مدينه به سرعت خلأ قدرت را پر كرده و خود را به عنوان جبهه حق جا بزنند، قدرت و تخصص آن ها در زمينه احاطه خبري، اثبات مي شود. با توجه به جو حاكم بر مدينه، دختر پيامبر(ص) اگر وارد ميدان شود و داعيه دار خلافت شود، او را نيز به آساني از سر راه بر مي دارند. اما روند حمله به زهرا(س) بايد... ظاهري مشروع داشته باشد؛ دقيقاً همان كاري كه صورت گرفت. ابوبكر پس از جريان حمله به خانه فاطمه(س) بارها مي گفت: ليتني لم اكتشف بيت فاطمه؛ در واقع علت ابراز پشيماني او اين بود كه جريان به كلي به زيان او پايان يافته است. مي توان مبارزات حضرت فاطمه زهرا(س) را در مقابل غاصبان خلافت و نيز پشتيباني و دفاع از مقام ولايت و امامت را در پنج مرحله مورد بررسي قرار داد: 1. جريان فدك؛ 2. عزاداري حضرت زهرا(س) در فراق پيامبر؛ 3. حضور حضرت در پشت در خانه و به هنگام آتش گرفتن در؛ 4. اعلام نارضايتي حضرت از دو خليفه و غاصبان خلافت؛ 5. وصيت حضرت در مخفي بودن قبرشان."

پس از فتح خيبر و شكست يهوديان، باغات فدك در اختيار رسول خدا(ص)  قرار گرفت و رسول خدا(ص) آن را به فاطمه زهرا(س) اهدا فرمودند و سندي براي آن تنظيم نمودند و فدك، در چند سال از حيات پيامبر(ص) در اختيار فاطمه قرار داشت اما ابوبكر و عمر آن را غصب كردند.

در كتاب "ره آورد مبارزات حضرت زهرا سلام الله عليها" صفحات 97-96 آمده است: "فاطمه(س)... انحرافات و تحريفات را افشا نمود. ماجراي غصب فدك و اين كه پيامبر ارث نمي گذارد را با استدلال هاي محكم قرآني محكوم كرد و سران حكومت را به زانو درآورد... و با شواهد گويا و سند مكتوب (به املاء رسول خدا(ص)) مانع ترويج يك حديث جعلي شد، تا فرمان بازگرداندن فدك را از ابابكر گرفت. وقتي سران كودتا... ناچار شدند فدك غصب شده را بازگردانند كه آبرويشان بر باد مي رفت... و اسلامي نبودن فرامين كودتا گران بر همه ثابت مي شد، به زور متوسل شدند و خود را رسوا كردند كه: عمر با دست ناپاكش سيلي به صورت فاطمه(س) نواخت. و سند فدك را پاره كرد... و در هميشه تاريخ اسلام رسوا شد." 

اصرار و شدت عمل ابوبكر و عمر در غصب فدك كه زماني ملك يهوديان بوده است، نشان از عمق كينه و بغض آنان و دوستان يهوديشان، نسبت به فاتح خيبر و صاحب فدك است.

در صفحات 58-57، همان كتاب، آمده است: "چنين انديشيدند كه: به بهانه گردهمايي مخالفان در خانه علي(ع) به منزل امام يورش ببرند. مخالفان اندك و علي(ع) در يك مقابله شمشير و در يك جنگ نابرابر كشته مي شوند. آنگاه حل مشكل طبيعي است زيرا: ... علي(ع) براي خلافت شمشير كشيد جنگيد و كشته شد. نمي بايست دست به شمشير ببرد و در امت اسلامي مسلحانه برخورد كند. اما يك محاسبه دقيق را از ياد برده بودند. فاطمه زهرا(س) را به حساب نياوردند فكر مي كردند، زني كه براي حفظ حجاب خود در ماجراهاي سياسي دخالت نمي كند در خط مقدم قرار نمي گيرد، در خانه مي نشيند و دعا مي كند يا قرآن مي خواند يا گريه مي كند و چون طرفداران علي(ع) اندك مي باشند، زود از ميدان خارج شده، و علي(ع) تنهاست و در تنهايي و غربت چه مي تواند بكند؟ براي همين اهداف شوم دو هزار نفر را بسيج كردند و يا به نقل برخي از نويسندگان 450 نفر را در يورش به خانه امام دخالت دادند. از اين رو دفاع جانانه حضرت زهرا(س) براي حفظ جان امام(ع) يكي از ره آوردهاي مهم مبارزات حضرت زهرا(س) است... و معتقديم: اگر فاطمه نبود، دين و آييني، امامت و تداوم راه رسالتي وجود نداشت."

در همان كتاب، صفحات 50-47، آمده است: "گروه هاي مهاجم و فرمانده شان عمر مي دانستند كه زدن و بازو شكستن و شهادت حضرت محسن براي آن ها گران تمام مي شود و سيلي زدن به دختر پيامبر اسلام كه ده ها حديث و روايت در فضيلت او در ميان مردم انتشار دارد كار ساده اي نمي باشد، و تلاش داشتند اين كار را نكنند، ابتدا با انواع تهديدها برخورد كردند ديدند فايده اي ندارد. هيزم براي آتش زدن در آوردند و هشدار دادند، تأثيري نداشت. و دختر پيامبر(ص) مصمم براي شهادت در برابر مهاجمان ايستاده بود، تا درب خانه را آتش نزدند و نيم سوخته آن را بر اندام او نكوبيدند، و بين در و ديوار با ضربت هاي جانكاه محسن او را شهيد نكردند و تا بيهوش بر زمين نيفتاده بود دفاع را ادامه داد... و تا شنيد كه امام زمان او را به زور به سوي مسجد مي كشانند. با همه دردهاي شديدي كه يك زن، پس از سقط جنين دارد، آن هم سقط جنيني كه با ضربت و فشار باشد... چادر بر سر كرد و تكيه به حضرت مجتبي داد و با سرعت خود را به امام رساند... دامن امام را گرفت و مانع بردن امام به مسجد شد... سران سياسي كودتاگر سقيفه... چون به بن بست كامل رسيدند... ناچار شدند كفر پنهان را آشكار كنند و نفاق درون را آشكارا بنمايانند... كه بگويد: قنفذ دست فاطمه را كوتاه كن... و تا دست فاطمه(س) بر اثر ضربات سخت سست نشده بود نتوانستند علي(ع) را به مسجد بكشانند. اين واقعه را همه ديدند... همه فهميدند سران كودتاگر سقيفه، منطق و ايمان ندارند كه دست به شمشير و شلّاق مي برند."

و باز در همان كتاب، صفحه 124، آمده است: "در مبارزه مستقيم نمي توانستند تا آنجا پيش بروند كه دختر پيامبر را سيلي بزنند اما در تداوم خط نفاق، عمر به راحتي دستور صادر مي كند و قنفذ يهودي زاده به راحتي اين خيانت را مرتكب مي شود."

و در صفحه 128، آمده است: " ابوبكر فرمان يورش به حريم ولايت را صادر مي كند. عمر به خانه امام هجوم آورده حضرت محسن را به شهادت مي رساند. قنفذ يهودي زاده فاطمه(س) را كتك مي زند."

مغيرة بن شعبه يهودي نيز، يكي از عوامل حكومت ابوبكر، عمر و عثمان و از مهاجمان اصلي به خانه وحي بود. اخنس پدر مغيره از مشركين بود كه در روز فتح مكه به ظاهر مسلمان شد. برادر او ابوالحكم در جنگ احد به دست امام علي(ع) كشته شد و او همواره كينه امام علي(ع) را در دل داشت.
 
با بيان اين مطالب روشن است كه قاتلان حضرت زهرا(س)، همان منافقان و يهودي زادگان مسلمان نماي مدينه هستند؛ كه بهتر است از اين پس، آنان را يهودي زادگان قاتل بناميم.

آري اين ها، واقعيات تلخ تاريخ صدر اسلام است كه يهوديا ن همان طور كه در زادگاه آيين مسيح(ع)، تصميم به سنگسار مريم(س) گرفتند، اقدام به قتل مسيح(ع) كردند، ايشان را به پيامبر مفقود الاثر تاريخ بدل نمودند، در حواريان ايشان نفوذ كردند، پولس يهودي را به جانشيني ايشان نشاندند و توحيد را به تثليث بدل نمودند، بار ديگر برنامه شومشان را در زادگاه اسلام و در ميان مسلمانان و اهل بيت پيامبر اسلام تكرار كردند.

شايد تعجب كنيد، اگر بشنويد كه امام علي(ع) را نيز يك يهودي زاده به شهادت رسانده است.  

در كتاب "منتهي الآمال"، جلد اول، صفحه 258، آمده است: "از پس او ابن ملجم آمد... و شمشير بر فرق آن حضرت فرود آورد... آن حضرت فرمود: ... سوگند به خداي كعبه كه رستگار شدم. و صيحه ي شريفه اش بلند شد كه فرزند يهوديّه (ابن ملجم) مرا كشت، او را مأخوذ داريد."

در كتاب "ره آورد مبارزات حضرت زهرا سلام الله عليها" صفحه 121، آمده است: "ابن ملجم يهودي زاده، مسلمان مي شود و از طرف مردم يمن با امام علي(ع) بيعت مي كند و در جنگ جمل و صفين شركت مي كند و پس از حكميت جزو خوارج شده به ترور امام روي مي آورد."

در كتاب "منتهي الآمال"، جلد اول، صفحه 342، آمده است: "حضرت امام حسن(ع) با اهل بيت خود مي فرمود: من به زهر، شهيد خواهم شد مانند رسول خدا(ص). پرسيدند كه خواهد كرد اين كار را؟ فرمود: زن من، جعده، دختر اشعث بن قيس. معاويه پنهاني زهري براي او خواهد فرستاد و امر خواهد كرد او را كه آن زهر را به من بخوراند."    

اشعث بن قيس شوهر خواهر ابوبكر بود. او كسي است كه سوابق تاريخي نكوهيده او در خطبه 19 نهج البلاغه ذكر شده است و امام علي(ع) او را منافق پسر كافر ناميده اند. و او نيز از يهودي زادگان قاتل است. معاويه هم كه از سردمداران نفاق در مدينه بود.

در كتاب "ره آورد مبارزات حضرت زهرا سلام الله عليها" صفحه 128، آمده است: "امام مجتبي(ع) با زهر دختر يهودي زاده اي مسموم مي شود."

نسبت عاملان اصلي شهادت سيد الشهدا امام حسين(ع)، با منافقان مدينه و شيوه به قدرت رسيدنشان نيز مشخص است.

امام حسين(ع) با فرمان فرزند معاويه كسي كه در تمام جنگ هاي مستقيم، شكست خورده بود و سرانجام با لطف و عنايت ابابكر و عمر به حكومت رسيد در كربلا به شهادت مي رسد.

در خطبه ي 73 از كتاب شريف "نهج البلاغه" آمده است: "گويند: مروان بن حكم در روز جنگ جمل اسير شد، حسن و حسين عليهما السلام نزد اميرالمؤمنين(ع) شفاعت كردند و امام علي(ع) او را رها كرد. به او گفتند: اي اميرالمؤمنين آيا با شما بيعت مي كند؟ فرمود: مگر پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ مرا به بيعت او نيازي نيست! دست او دست يهودي است، اگر با دست خود بيعت كند، در نهان بيعت را مي شكند. آگاه باشيد، او حكومت كوتاه مدتي خواهد داشت، مانند فرصت كوتاه سگي كه با زبان بيني خود را پاك كند. او پدر قوچ هاي چهارگانه[چهار فرمانروا] است و امت اسلام از دست او و پسرانش روزگار خونيني خواهند داشت." 

دست يهودي كنايه از عهدشكني مروان است، مروان هم يهودي زاده بود، و هم يهوديان در آن روزگاران معروف به پيمان شكني بودند.

بني اميه براي اين كه فرزندان يزيد، عبدالله و خالد بزرگ شوند و حكومت در خاندان ابوسفيان باقي بماند با مروان بيعت كردند كه سرانجام مروان پس از ازدواج با همسر يزيد، ام خالد و پديد آمدن اختلافات داخلي به دست او خفه شد.

چهار فرزند مروان كه به فرمانروايي رسيدند عبارتند از: عبدالملك مروان كه حاكم مطلق العنان امت اسلامي بود، عبدالعزيز كه حاكم مصر شد، بشر بن مروان كه حاكم عراق شد و محمد بن مروان كه حاكم الجزيره شد.

در كتاب "ره آورد مبارزات حضرت زهرا سلام الله عليها" صفحات 121-120، آمده است: "مروان يهودي به ظاهر مسلمان شد و داماد عثمان گرديد... و سپس او و چهار فرزندش تا ده ها سال بر مسلمين حكومت كردند... يهوديان اطراف مدينه كه در خيبر شكست سخت خوردند و در ماجراي بني قريظه، شديداً تنبيه گرديدند، به ظاهر مسلمان شدند، مروان بن حكم يهودي زاده پس از مرگ يزيد حكومت را به دست گرفت و پس از او فرزندان او تا سال هاي سال با قتل و كشتار حكومت كردند."

امام زين العابدين و امام محمد باقر عليهما السلام نيز با زهر فرزندان مروان بن حكم يهودي به شهادت رسيدند.

پيرامون شهادت امام زين العابدين(ع)، در كتاب "منتهي الآمال"، جلد دوم، صفحه 62 آمده است: "از اخبار معتبر كه بر وجه عموم وارد شده، ظاهر مي شود كه آن حضرت را به زهر شهيد كردند. ابن بابويه و جمعي را اعتقاد آن است كه وليد بن عبدالملك، آن حضرت را زهر داده؛ و بعضي هشام بن عبدالملك گفته اند. ممكن است كه هشام بن عبدالملك... برادر خود وليد بن عبدالملك را، كه خليفه آن زمان بود، وادار كرده باشد كه آن حضرت را زهر دهد. پس هر دو آن حضرت را زهر داده اند؛ و صحيح است نسبت قتل آن حضرت به هر دو تن."

پيرامون شهادت امام محمد باقر(ع) در كتاب "منتهي الآمال"، جلد دوم، صفحه 172 آمده است: "و گفته شده كه: آن حضرت را ابراهيم بن وليد بن عبدالملك بن مروان به زهر شهيد كرده و شايد به امر هشام بوده"

آن چه در روايات و تواريخ مشهور است امام جعفر صادق(ع) با زهري كه منصور بن محمد بن علي بن عباس، خليفه عباسي به ايشان خورانده بود به شهادت رسيده است.

بنابر آن چه در كتاب "منتهي الآمال"، جلد دوم، صفحه 310، آمده است و در روايات مشهور است امام موسي كاظم(ع) را نيز، سندي بن شاهك يهودي كه زندانبان ايشان بود مسموم كرد و به شهادت رساند.

و بالاخره مطلب پاياني را از كتاب "ره آورد مبارزات حضرت زهرا سلام الله عليها" صفحات 128-127، نقل مي كنيم: "حال پس از وفات پيامبر(ص) همه مخالفان و دشمنان پنهان و آشكار اسلام، دست در دست هم نهادند تا علي(ع) و نظارت امامان معصوم(ع) در جامعه نباشد. عترت پيامبر(ص) در انزوا قرار گيرد. اسلام ناب رسول خدا(ص) به تدريج فراموش گردد. كه سرانجام: عقده ها و كينه هاي بدر و احد را از دل بيرون كنند. و با كتك زدن دختر پيامبر(ص)، از آن زخم هاي كهنه مبارزات امام علي(ع) به گونه اي انتقام بگيرند، كه در آغاز قصد جان او را داشتند، و سپس به انزواي او كوشيدند. تمام شكست خورده ها، كافران زخم خورده ، يهوديان و يهودي زادگان سيلي خورده، تنبيه شده، حد خورده، آنان كه خويشاوندان خود را در جنگ هاي بدر و احد از دست داده بودند، همه و همه اكنون در كودتاي سقيفه، براي از ميان برداشتن علي(ع) هم داستان شدند و در انزواي عترت هم پيمان شدند. ابوبكر فرمان يورش به حريم ولايت را صادر مي كند. عمر به خانه امام هجوم آورده حضرت محسن را به شهادت مي رساند. قنفذ يهودي زاده فاطمه(س) را كتك مي زند. ابابكر و عمر، دست در دست خالد بن وليد گذاشته، مخالفان را سركوب مي كنند. و با ابوسفيان كنار مي آيند و فرزندان او را به حكومت مي رسانند. و يهودي زاده نفوذي، مروان بن حكم داماد عثمان مي شود، و مقدرات جامعه اسلامي را به دست مي گيرد. و سرانجام امام علي(ع) به دست يهودي زاده اي شهيد مي گردد. و امام مجتبي(ع) با زهر دختر يهودي زاده اي مسموم مي شود. و امام حسين(ع) با شمشير فرزند هند جگرخوار (كه در تمام جنگ هاي مستقيم، شكست خورده بود و سرانجام با لطف و عنايت ابابكر و عمر به حكومت رسيد) در كربلا به شهادت مي رسد. و حكايت هم چنان باقي است!!"
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
ماه ذيحجه، آخرين ماه از سال هجري قمري است که متبرک است به فريضه الهي حج و وقايع و افتخاراتي که در اين ماه مبارک نصيب امام اول مسلمين حضرت علي(ع) گرديده است.ماه ذيحجه، آخرين ماه از سال هجري قمري است که متبرک است به فريضه الهي حج و وقايع و افتخاراتي که در اين ماه مبارک نصيب امام اول مسلمين حضرت علي(ع) گرديده است.
از جمله افتخاراتي که نصيب امام(ع) گرديد، ابلاغ سوره برائة به مشرکين مکه در اولين روز از ماه ذيحجه مي‌باشد.
افتخار ديگر، عقد آن حضرت با دختر پيغمبر اکرم(ص) است که به روايتي در روز اول و به روايتي ديگر در روز ششم اين ماه به وقوع پيوسته است.

ديگري، بستن در خانه‌هاي صحابه است که به به خانه خدا و مسجد شريف باز مي‌شد‌؛ غير از خانه علي(ع) که اين اتفاق نيز در روز عرفه يعني نهم اين ماه بزرگ به وقوع پيوست.

نکته ديگر زفاف علي ابن ابيطالب(ع) با فاطمه زهرا(س) در شب نوزدهم اين ماه اتفاق افتاده است.

يکي از اتفاقات مهم نيز خوابيدن حضرت علي(ع) در بستر رسول خدا(ص) است که در شب بيست وچهارم اين ماه اتفاق افتاد وبه «ليلة المبيت» معروف است و هجرت پيامبر اسلام به مدينه ـ که مبدأ تاريخ مسلمين و سرآغاز عظمت اسلام است ـ از همان شب شروع شد.

در عظمت آن شب پيغمبر اکرم(ص) فرمود: هر نفسي که علي(ع) در آن شب مي‌کشد از عبادت جهانيان برتر بود، زيرا با اين عمل، حضرت علي(ع) حاضر شد جان خود را فداي حضرت محمد(ص) نمايد.

يکي ديگر از افتخارات آن حضرت در اين ماه، نزول سوره «هل اتي» در شأن وي و خاندان شريفش بود که در بيست وپنجم اين ماه واقع شد و باعث آن ايثار و فداکاري بزرگي بود که آن حضرت و خانواده بزرگوارش در ظرف سه روز که روزه نذري داشتند، در موقع افطار، غذاي خود را در راه خدا به مسکين، يتيم و اسير دادند و خود با آب، روزه گشوده و با گرسنگي سر کردند. از ديگر افتخارات آن حضرت در اين ماه، خاتم‌بخشي وي مي‌باشد که آيه شريفه «‌انما وليکم الله و رسوله واللذين آمنوا اللذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزکوة و هم راکعون» که دليل بر اثبات امامت و ولايت آن حضرت مي‌باشد نيز درباره وي نازل گرديد.

مهمترين افتخاري که نصيب حضرت علي(ع) در اين ماه گرديد، رسيدن به مقام و جايگاه امامت بود که در واقعه «غدير خم» رخ داد و پيامبر اسلام در برابر چندين هزار مسلمان، دستان حضرت علي(ع) را بالا برد و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».

يعني « هر کس که من مولاي او هستم، علي نيز مولاي اوست. خدايا دوست بدار هر که علي را دوست دارد و دشمن بدار هر که علي را دشمن دارد و ياري ده هر که علي را ياري دهد و منکوب کن هر که ترک ياري علي نمايد».

از افتخارات ديگري که در بيست و چهارم اين ماه نصيب حضرت علي(ع) گرديده ؛ موضوع مباهله و نزول آيه شريفه «انفسنا» مي‌باشد و خلاصه آن اين است که پس از مباحثه طولاني پيامبر اسلام(ص) با نصاري، وقتي نتيجه‌اي حاصل نشد و نصاري اصرار ورزيد؛ آيه «انفسنا» به شرح ذيل نازل گرديد:

«فمن حاجک من بعد جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الکاذبين»؛ يعني «اي پيامبر، هر کس پس از علم تو بر حقانيت خويش از اين پس با تو محاجه و مکابره کند، بگو بيائيد شما و فرزندان و زنان و کساني که بــــه منزله جان خــــود آنها را دانسته و گرامي مي‌شماريم حاضر کنيم و در حق يکديگر نفرين نمائيم تا هر يک از ما وشما باطل است نابود گردد».

در اين آيه منظور از «ابنائنا» حسنين(ع) و منظور از «نسائنا» حضرت فاطمه زهرا(س) است و منظور از « انفسنا» حضرت علي(ع) مي‌باشد که خداوند متعال او را به منزله نفس شريف و جان گرامي پيامبر اکرم(ص) اعلام نموده است.

چرا که به روايات متعدد پيامبر اکرم (ص) به جز حضرت علي(ع)، حضرت فاطمه(س)، حضرت امام حسن(ع) وحضرت امام حسين(ع) کسي را با خود به مباهله نبرده است.

و از اين‌که نصاري حاضر به مباهله با پيامبر اکرم(ص) نشد و تسليم گرديد‌؛ مبين نبوت پيامبر و امامت علي(ع) و حسنين است که از شخصيت والايي برخوردار بوده‌اند که جذبه آنها نيز دشمنان اسلام را ناکام وبه عقب مي‌راند.

پيام اين واقعه اين است‌: وقتي پس از پيامبر اکرم(ص) شخصي مانند حضرت علي(ع) که به منزله نفس شريف و جان گرامي آن حضرت در بين امت باشد‌؛ از هر کس شايسته‌تر به مقام امامت در بين امت خواهد بود.

آري اينها تمام افتخاراتي است که در ماه ذيحجه نصيب مولاي متقيان علي(ع) گرديد وجمع شدن اين همه اتفاق در يک ماه خاص وبراي يک شخص از عجايبي است که رموز الهي پاسخگوي آن مي‌باشد.


از جمله افتخاراتي که نصيب امام(ع) گرديد، ابلاغ سوره برائة به مشرکين مکه در اولين روز از ماه ذيحجه مي‌باشد.
افتخار ديگر، عقد آن حضرت با دختر پيغمبر اکرم(ص) است که به روايتي در روز اول و به روايتي ديگر در روز ششم اين ماه به وقوع پيوسته است.

ديگري، بستن در خانه‌هاي صحابه است که به به خانه خدا و مسجد شريف باز مي‌شد‌؛ غير از خانه علي(ع) که اين اتفاق نيز در روز عرفه يعني نهم اين ماه بزرگ به وقوع پيوست.

نکته ديگر زفاف علي ابن ابيطالب(ع) با فاطمه زهرا(س) در شب نوزدهم اين ماه اتفاق افتاده است.

يکي از اتفاقات مهم نيز خوابيدن حضرت علي(ع) در بستر رسول خدا(ص) است که در شب بيست وچهارم اين ماه اتفاق افتاد وبه «ليلة المبيت» معروف است و هجرت پيامبر اسلام به مدينه ـ که مبدأ تاريخ مسلمين و سرآغاز عظمت اسلام است ـ از همان شب شروع شد.

در عظمت آن شب پيغمبر اکرم(ص) فرمود: هر نفسي که علي(ع) در آن شب مي‌کشد از عبادت جهانيان برتر بود، زيرا با اين عمل، حضرت علي(ع) حاضر شد جان خود را فداي حضرت محمد(ص) نمايد.

يکي ديگر از افتخارات آن حضرت در اين ماه، نزول سوره «هل اتي» در شأن وي و خاندان شريفش بود که در بيست وپنجم اين ماه واقع شد و باعث آن ايثار و فداکاري بزرگي بود که آن حضرت و خانواده بزرگوارش در ظرف سه روز که روزه نذري داشتند، در موقع افطار، غذاي خود را در راه خدا به مسکين، يتيم و اسير دادند و خود با آب، روزه گشوده و با گرسنگي سر کردند. از ديگر افتخارات آن حضرت در اين ماه، خاتم‌بخشي وي مي‌باشد که آيه شريفه «‌انما وليکم الله و رسوله واللذين آمنوا اللذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزکوة و هم راکعون» که دليل بر اثبات امامت و ولايت آن حضرت مي‌باشد نيز درباره وي نازل گرديد.

مهمترين افتخاري که نصيب حضرت علي(ع) در اين ماه گرديد، رسيدن به مقام و جايگاه امامت بود که در واقعه «غدير خم» رخ داد و پيامبر اسلام در برابر چندين هزار مسلمان، دستان حضرت علي(ع) را بالا برد و فرمود: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله».

يعني « هر کس که من مولاي او هستم، علي نيز مولاي اوست. خدايا دوست بدار هر که علي را دوست دارد و دشمن بدار هر که علي را دشمن دارد و ياري ده هر که علي را ياري دهد و منکوب کن هر که ترک ياري علي نمايد».

از افتخارات ديگري که در بيست و چهارم اين ماه نصيب حضرت علي(ع) گرديده ؛ موضوع مباهله و نزول آيه شريفه «انفسنا» مي‌باشد و خلاصه آن اين است که پس از مباحثه طولاني پيامبر اسلام(ص) با نصاري، وقتي نتيجه‌اي حاصل نشد و نصاري اصرار ورزيد؛ آيه «انفسنا» به شرح ذيل نازل گرديد:

«فمن حاجک من بعد جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الکاذبين»؛ يعني «اي پيامبر، هر کس پس از علم تو بر حقانيت خويش از اين پس با تو محاجه و مکابره کند، بگو بيائيد شما و فرزندان و زنان و کساني که بــــه منزله جان خــــود آنها را دانسته و گرامي مي‌شماريم حاضر کنيم و در حق يکديگر نفرين نمائيم تا هر يک از ما وشما باطل است نابود گردد».

در اين آيه منظور از «ابنائنا» حسنين(ع) و منظور از «نسائنا» حضرت فاطمه زهرا(س) است و منظور از « انفسنا» حضرت علي(ع) مي‌باشد که خداوند متعال او را به منزله نفس شريف و جان گرامي پيامبر اکرم(ص) اعلام نموده است.

چرا که به روايات متعدد پيامبر اکرم (ص) به جز حضرت علي(ع)، حضرت فاطمه(س)، حضرت امام حسن(ع) وحضرت امام حسين(ع) کسي را با خود به مباهله نبرده است.

و از اين‌که نصاري حاضر به مباهله با پيامبر اکرم(ص) نشد و تسليم گرديد‌؛ مبين نبوت پيامبر و امامت علي(ع) و حسنين است که از شخصيت والايي برخوردار بوده‌اند که جذبه آنها نيز دشمنان اسلام را ناکام وبه عقب مي‌راند.

پيام اين واقعه اين است‌: وقتي پس از پيامبر اکرم(ص) شخصي مانند حضرت علي(ع) که به منزله نفس شريف و جان گرامي آن حضرت در بين امت باشد‌؛ از هر کس شايسته‌تر به مقام امامت در بين امت خواهد بود.

آري اينها تمام افتخاراتي است که در ماه ذيحجه نصيب مولاي متقيان علي(ع) گرديد وجمع شدن اين همه اتفاق در يک ماه خاص وبراي يک شخص از عجايبي است که رموز الهي پاسخگوي آن مي‌باشد.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 
سینمای غرب در دهه 80  هیولا محور شد. آغاز دهه 80 سالهای پایان جنگ سرد بود و محو شدن تدریجی رقیب سنتی ، یعنی شوروی سابق و اردوگاه به اصطلاح کمونیسم. و حالا دشمنی دیگر  برای استعمار و امپریالیسم ، سر از سایه هزار ساله اش به درآورده بود. از همین رو در فیلم های دهه 80 هالیوود هیولاهای متعددی را می بینیم که سر از تخم بیرون می آورند.


نگاهی به وجه غالب سینمای امروز هالیوود

امپریالیسم آمریکا پس از عقب نشینی  در ویتنام ، اواخر دهه 70 شکست سنگینی را در ایران و نیکاراگوئه تحمل کرد که در تاریخ خود سابقه ای از آن نمی یافت. از این رو برای مقابله فرهنگی – هنری با پدیده های غول آسایی که هیمنه امپریالیستی اش را شکسته بودند ، رو به هیولاها آورد تا با نمایش آنها ، مردم آمریکا و دیگر سرزمین ها را از مخالفان سلطه طلبی اش بترساند.  در واقع به قولی سینمای غرب در دهه 80  هیولا محور شد. آغاز دهه 80 سالهای پایان جنگ سرد بود و محو شدن تدریجی رقیب سنتی ، یعنی شوروی سابق و اردوگاه به اصطلاح کمونیسم. و حالا دشمنی دیگر  برای استعمار و امپریالیسم ، سر از سایه هزار ساله اش به درآورده بود. از همین رو در فیلم های دهه 80 هالیوود هیولاهای متعددی را می بینیم که سر از تخم بیرون می آورند؛ از دایناسورهای اسپیلبرگ در "پارک ژوراسیک" گرفته تا چهار گانه "بیگانه" و تا دو گانه "predator" که هیولاهای باستان از تخم درمی آیند. همه اینها پس از پیروزی انقلاب اسلامی آمدند که مستقیما مدرنیته غرب را هدف قرار داده  بود. در واقع  بعد از سقوط شوروی ، سمت دوربین هالیوود ، جهان اسلام را نشانه رفت . حالا دیگر ساموئل هانتیگتون نبرد نهایی غرب با اسلام را تحت عنوان "جنگ مابین تمدن ها" تئوریزه می کرد. جنایتکاران و تروریست هایی که همواره در فیلم های جیمزباند و مت هلم و امثال آن وابسته به شرق بودند ، حالا دیگر مسلمان شده بودند و ملیت عرب داشتند ، در فیلم هایی مانند :"دروغ های حقیقی" جیمز کامرون ،  "تصمیم عملی" و "دلتا فورس" و ...که تروریست های مسلمان قصد دارند با سلاح اتمی ، آمریکا را نابود کنند!! یعنی  هیولاهای دهه 80 ، شکل و شمایل انسانی می یابند.

اما پس از آغاز هزاره جدید ، سینمای غرب زبان و لحن بیانی دیگری یافته است. در واقع هالیوود آرایش دخانی به مفهوم ماورایی و آخرالزمانی گرفته تا ذهن بشر را برای انتظار نبرد سهمگین آخرالزمان و یا همان "آرماگدون" آماده نمایند.

در کتب و اسناد منتشره آمده است که بنا بر اعتقاد صهیونیست ها ، با آغاز هزاره جدید و عبور از برج حوت (ماهی) به برج حمل (سطل) ، زمان اقدام برای فراهم آوردن زمینه های ظهور مسیح موعودشان فراهم آمده  است. به عبارت دیگر آنان براین باورند که جهان به آرماگدون و آخرالزمان مورد نظر مسیحیان و یهودیان صهیونست بسیار نزدیک شده و حالا نوبت عمل فرا رسیده است. اگرچه صهیونیست ها ، دیرزمانی است که عمل خویش را برای روز موعودشان به نام "آرماگدون" ، شروع کرده اند.

اوانجلیست‌ها (مسیحیان صهیونیست ) براین باورند که مسیح (ع) دوباره ظهور می‌کند و در آخرالزمان جنگ و ویرانی بزرگی (آرماگدون) اتفاق خواهد افتاد و بعد از این ویرانی صلح دائمی تا هزار سال یعنی تا قیامت بر قرار خواهد شد.

اوانجیلیست‌ها اعتقاد دارند پس از اینکه نبرد خیر وشر آغاز شد، پیروز نهایی خیر است و شیطان توسط مسیح به اسارت کشیده می‌شود. در این جنگ تنها کسانی نجات پیدا می‌کنند که اونجیلیست باشند. به طور دقیق مشخص نیست که جنگی كه از آن به آرماگدون یاد می‌شود کجاست، اما به گفته مسیحیان صهیونیست ، میلیون‌ها نفر از دشمنان مسیح از عراق حرکت خواهند کرد و از فرات خواهند گذشت و به سمت قدس خواهند رفت. در میان راه نیروهای مومن به مسیح ، راه آنها را سد می‌کنند و در آرماگدون به هم می‌رسند و جنگ در می‌گیرد. در تفسیر جنگ آرماگدون هم می‌گویند که سپاه ایرانی، قفقازی، سودانی، لیبیایی و... به عنوان سپاه شر از عراق حرکت می‌کنند. ( توجه کنید که سالهاست بوش و دار و دسته اش ، کشورهایی مانند ایران را "محور شرارت " خوانده اند!) طبق نظر مفسرین اونجلیست، این جنگ بایستی بین سال 2000 تا 2007 روی می داده است!!

از همین روست که از سال 2000 تولید آثار عظیم تاریخی که تقریبا از دهه 60 تعطیل شده بود ، مجددا رونق گرفت. فیلم های مذهبی باردیگر با رویکرد تاریخ انبیاء یهود جلوی دوربین رفتند. فیلم هایی مانند :"داوود" بابازی ریچارد گر ، "سلیمان" و ...

امری پوشیده نیست که سینمای امروز هالیوود ، آرایش آخرالزمانی گرفته است. دیگر از فیلم های رئال کمتر نشانی به چشم می خورد. از فیلم های مکتب نیویورک و آثار معترض دهه 70 چه خبر؟!  فیلم های افشاگر اجتماعی کجا رفتند؟!!

چند سالی است که موجی از تخیل و خرافه و وهن و اسطوره در سینمای هالیوود به راه افتاده که بخش مهمی از آن ، هدفمند به نظر می آید. در واقع بعد از 11 سپتامبر 2001 زبان سینمای غرب ، عوض شده و علیه مسلمانان چرخید ،  بدون آنکه در هیچ دادگاهی اتهام حتی یک مسلمان ثابت شود.

"برژینسکی" مشاور امنیت ملی جیمی کارتر (رییس جمهور اسبق آمریکا)  در  بخشی از مقاله مفصلش تحت عنوان" این پارانویا را متوقف کنید " در روزنامه واشینگتن پست در اعتراض به این موج ضد اسلامی نوشت : "... برنامه هایی که در آن تروریستها با چهره های «ریش دار» به عنوان کانون افراد شرور نمایش داده می شوند ، اثرات عمومی آن تقویت احساس خطر ناشناخته اما مخفی است که می گوید به نحو رو به افزایشی زندگی آمریکاییها را تهدید می کند . صنعت فیلم سازی نیز در این خصوص اقدام کرده است.در سریالهای تلویزیونی و فیلمها، شخصیتهای اهریمنی با قیافه و چهره های عربی(اسلامی) که گاهی با وضعیت ظاهری مذهبی، برجسته می گردند، نشان داده می شوند که از اضطراب و نگرانی افکار عمومی بهره برداری کرده و ترس از اسلام را بر می انگیزد.کلیشه صورتهای اعراب (مسلمان ها) بویژه در کاریکاتورهای روزنامه ها، به نحو غم انگیزی یادآور تبلیغات ضد یهودی نازی هاست. اخیراً حتی برخی سازمانها و تشکلهای دانشجویی دانشگاهها درگیری چنین تبلیغی شده اند که ظاهراً نسبت به خطرات ارتباط میان برانگیختن نژادپرستی و انزجار مذهبی و برانگیختن جنایات بی سابقه هولوکاست بی خبرند..."

همچنین در هفته های اخیر فیلم های متعددی به اکران سینماهای جهان در آمده اند که یا همان لحن آخرالزمانی را دارا هستندو یا مخاطبانشان را از موجودات و پدیده های موهومی، می ترسانند.

فیلم هایی مانند : "" Beowulf ، "666 ، جانور " ، "شب زامبی 2" ، "شیطان ساکن: انقراض" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" ، ""28 هفته بعد" ، "Transformers" ، "Gryphon" و... همگی درباره وضعیت آخرالزمان ، منجی و یا موجودات شریری هستند که می خواهند جهان را به تسخیر خود درآورند و انسان ها را نابود سازند.



هانا راسين كه از نويسندگان واشنگتن‌پست است و در حال حاضر روي كتابي درباره نخبگان اوانجليست (صهیونیست های مسیحی) كار مي‌كند ، در مقاله ای  از یک طرف به رويكرد جديد هاليوود به آخرالزمان و از طرف ديگر گرايش مسيحي‌هاي انجيلي یعنی همان اوانجلیست ها به سينما و فيلمسازي مي‌پردازد.

 اگرچه  بحث آخرالزمان از خيلي پيشتر در ساختارهاي سياسي حاكم و بافت سنت‌گراي جامعه آمريكا حضوري پرقدرت داشته، اما اكنون رابطه‌اي متفاوت‌تر و تأثيرگذارتر ميان آن و هاليوود شكل گرفته است. راسين سعي دارد در اين مقاله نسل‌هاي مختلف معتقدين به این مقوله را در هاليوود معرفي كند.

 نسل اول به اعتقاد او كساني بودند كه در فضاي شديداً غير مذهبي هاليوود سعي مي‌كردند ايمان خود را مخفي كنند. نسل دوم پس از 11 سپتامبر و ظهور نومحافظه‌كاران آمريكايي در كاخ سفيد فرصت عرض اندام يافتند تا جايي كه طي 5 سال گذشته در هر فصل اكران دست‌كم يك فيلم مذهبي به چشم مي‌خورد.

 اما نسل سوم كه هنوز در راهند علاوه بر ابا نداشتن از بيان اعتقادات مذهبي، معتقدند نگاه مذهبي به پديده‌ها بايد در تمام سطوح فيلم نفوذ كند، حتي اگر فيلمي باشد كه در ظاهر با قواعد مسيحي سنتي سازگار نباشد.

راسين تأكيد مي‌كند كه آينده هاليوود  بدست اين نسل كاملاً متحول مي‌شود. نسل جديد نه تنها بحث آخرالزمان را در يك ژانر محدود نمي‌كند بلكه از حالا جذابترين آنها يعني تريلر، وحشت، علمي- تخيلي و حتي كميك استريپ را هدف‌گيري كرده است.

هدف آنها آشتي ميان سينماي سكولار و كليساي سنتي با يكديگر است تا اوانجلیست ها  بتوانند با قوي‌ترين، جذاب‌ترين و فراگيرترين زبان كنوني با جهانيان سخن بگويند. كليساي انجيلي با رويكردهاي افراطي نومحافظه‌كاران در حال دامن‌زدن به موج جديدي از تهاجمات صهیونیستی  است.

دلايل چنين رويكردي ،  هم معنوي است، هم اقتصادي. صنعت فيلمسازي بعد از حادثه 11سپتامبر به توليد فيلم‌هايي مي‌انديشد كه «يك معنايي هم داشته باشند». حالا ديگر بين مديران استوديوهاي هاليوودي عبارت «Passion dollars» يا «دلارهاي مصائب» كاملاً جا افتاده است زيرا استقبال خوب و غيرمنتظره مخاطبان مذهبي در سرتاسر دنيا از فيلم مستقل "مصائب مسيح" مل گيبسون واقعاً همه را شگفت‌زده كرد.فيلم مل گيبسون در هاليوود يك پديده و حتي كاتاليزور بود.

سال گذشته درست بعد از اكران فيلم "مصائب مسيح" ، استوديوهاي بزرگ مشخصاً به فيلمنامه‌هاي مذهبي با درونمایه آخرالزمانی كه به دستشان مي‌رسيد چراغ سبز نشان مي‌دادند. فيلمنامه‌هايي مثل "جن‌گيري اميلي رز" و اقتباسي از داستان سي.اس.لوئيس به نام "وقايع‌نگاري نارنيا: شير، جادوگر و كمد" كه سال گذشته اكران شد و يكي از پرفروش‌‌ها محسوب گردید، نمونه‌هايي از اين فيلمنامه‌ها هستند.

بعضي‌ها اين فيلم را بزرگترين هديه هاليوود به بنیادگرایان انجیلی  بعد از فيلم كلاسيك "ده فرمان" اثر سيسيل ب. دوميل مي‌دانند. مطالعه مجموعه داستان‌هاي نارنيا به دليل ته‌مايه مذهبي‌ كه دارند در خانواده‌هايي كه داراي اعتقادات مدرن اوانجليستي هستند، يكي از ضروريات است و خيلي از پیروان کلیسای انجیلی  ، سي.اس. لوئيس را يكي از بزرگترين نويسنده‌هاي قرن گذشته مي‌دانند.

 ديزني و كمپاني شريكش يعني "والدن مديا" هم درست به دنبال همين مخاطبين بودند. آنها كمپاني "موتيو ماركتينگ" كه كار تبليغ فيلم "مصائب مسيح" را انجام داده بود، به خدمت گرفتند تا بتوانند فيلم خود را به كليساها و مراكز مذهبي معرفي كنند. كارگردان فيلم، اندرو آدامسون، نمادهاي مذهبي فيلم را با داگلاس كرشمن، پسرخوانده سي.اس.لوئيس چك كرد تا مطمئن شود كه در فيلم "وقايع‌نگاري نارنيا" از نظر اعتقادي و مذهبي هيچ اشتباهي وجود ندارد.

در داستان، زندگي اصلان به نوعي رستاخيز مسيح را در ذهن تداعي مي‌كند و رهبران کلیسای انجیلی  مي‌خواستند مطمئن شوند كه آدامسون شخصيتي را براي دوبله اين نقش انتخاب مي‌كند كه ويژگي‌هاي صدايش به مسيح نزديك باشد.

به اين ترتيب شرط‌بندي هاليوود روي پتانسيل مخاطبان مسيحي بالاخره نتيجه مطلوب داد. فيلم "جن‌گيري اميلي رز" (فيلمي از جنس فيلم معروف "جن‌گير" براي معتقدان به بنیادگرایی انجیلی  كه در آن هسته خرافی در مقابل خردگرايي قرار مي‌گيرد ) در هفته اول اكران خود 30 ميليون دلار فروخت و در ماه سپتامبر به يكي از فيلم‌هاي پرفروش ماه تبديل شد.

كارگردان اين فيلم،"اسكات دركسون" از دانشگاه مذهبي اوانجليستي "بايولا"  در لس‌آنجلس فارغ‌التحصيل شده و يكي از مدرسان مدعو كلاس‌هاي مؤسسه "پرده اول"(موسسه ای که از سال 2000 توسط رهبران اوانجلیست برای آموزش فیلمسازان معتقد به این فرقه تاسیس شد) نيز هست. مدتي بعد، فيلم "جن‌گيري اميلي رز" ،  جاي خود را در جدول فروش به فيلم "درست مثل بهشت" داد. ماجراي كمدي اين فيلم هم درباره روح و مرگ است اما با وجود كمدي بودن، باز هم در كليت خود احساس همدلي تماشاگر با دنياي مذهب و آخرالزمان را سبب مي‌شود.

در واقع در فصل پاييز سال گذشته ، همه جاي هاليوود پرشده بود از تابلوهاي تبليغاتي كه روي آنها ارواح و فرشتگان نقش بسته و مشغول جلب مشتري بودند؛ فيلم‌هايي مثل" نجواگر روح" ، "مديوم" (واسطه) و "سه آرزو" ، گرچه ممكن است كه نتوانيم اين فيلم را معرف كامل اوانجلیسم بدانيم، اما به هر حال واضح است كه هاليوود مسحور حوزه‌هاي آخرالزمانی شده است.

در حال حاضر اوانجلیست ها مي‌توانند از ميان برنامه‌هاي مختلف هاليوودي انتخاب‌هاي زيادي داشته باشند. براي مثال شبكه نيايش هاليوود( Hollywwood Prayer Network) يكي از شبكه‌هايي است كه تمام توان خود را صرف كرده تا با استفاده از نيروهاي متخصص و معتقد، هاليوود را دچار يك تحول اوانجلیستی  كند.

با اينكه رابطه ميان هاليوود و کلیسای بنیادگرای انجیلی رفته رفته بهتر شده اما هنوز هم بسياري از مسيحيان اوانجليست از اين موضوع نگرانند. نيكولاسي(بنیادگذار موسسه "پرده اول") همه روزه نامه‌هاي زيادي از مسيحياني دريافت مي‌كند كه از حضور فيلمنامه‌نويسان مجموعه‌هاي "بافي قاتل خون‌آشام" وThat 70s Show"  " در مؤسسه اظهار نگراني مي‌كنند و از اينكه او فيلم "زيبايي آمريكايي" را در كلاس‌هاي درس نشان مي‌دهد، ناراضي هستند، زيرا اين فيلم درباره پدر يك خانواده است كه شيفته دوست و همكلاسي  دختر خود مي‌شود.

 با اين حال نيكولاسي بيش از هر كس ديگري تلاش كرده و مي‌كند تا "دين باتالي" را كه يكي از فيلمنامه‌نويسان اصلي "سيت كام" پرطرفدار "That 70s Show" با موضوع سكس، مواد مخدر و راك‌اندرول است، به جمع مدرسين مؤسسه اضافه  كند. گفته می شود ، باتالي كه چهل و يك ساله است توانسته به تازگي در امتحان كشيشي موفق شود. او بسيار خوش‌برخورد و مرتب است. دفتر كار او با عكس‌هايي از دو فرزندش و پوسترها و يادگارهايي از مجموعه  كارتوني "ويني‌ د پوه"  تزئين شده. در گوشه‌اي ميز انجيل او قرار گرفته است. می گویند ، او عادت دارد هر روز سر كار انجيل بخواند. اين عادتي است كه به نظر خيلي از همكارانش كمي عجيب و غيرعادي است.

در عوض باتالي هم از بسیاری  از آدم‌هاي هاليوودي متعجب است ،  چون اغلب آنها گروه‌هاي جوانان كليسايي را نمي‌شناسند در حالي‌كه بيش از نيمي از نوجوان‌ها و جوان‌هاي آمريكايي جزء اين گروه‌ها هستند. او حتي از كليساروها و معتقدان مسيحي هم شاكي است چون فكر مي‌كند كه آنها هم بايد بتوانند همان‌طور كه توني كاشنر به همجنس‌بازها و ايو انسلر به فمينيست‌ها خدمت كرده‌اند، با نقاشي كردن يا نوشتن در خدمت کلیسای انجیلی باشند.

 او مي‌گويد: «واقعاً مزخرف است. ما ادعا مي‌كنيم كه به خدايي بزرگ و فوق‌العاده ايمان داريم اما حتي نمي‌توانيم درباره اعتقادمان يك صفحه مطلب بنويسيم، يا يك صحنه نقاشي كنيم. چرا ما مسيحي‌ها نبايد فيلمي مثل تك‌گويي‌هاي زنانگي ايو انسلر داشته باشيم." تصميم جديد او اين است كه در نسخه اوليه فيلمنامه‌اش آنقدر شخصيت‌هاي مسيحي بانمك، سه بعدي و جذاب بگنجاند كه نظر همه را جلب كند.

در آينده‌اي كه امثال باتالي و نيكولاسي در ذهن خود دارند ، اين مشكل هم برطرف خواهد شد. آنها روزهايي را پيش‌بيني مي‌كنند كه در آن همه استوديوهاي هاليوودي براي ساختن فيلم‌هايي با مضامين آخرالزمانی ، مديري مثل آنشوتز (اوانجلیست  معتقد و فرد بسيار متمول و ميليونري كه بنيانگذار مؤسسه ارتباطي كوئست است )خواهند داشت، هر شبكه  تلويزيوني نسخه صهیونیستی شده "ويل و گريس" را پخش مي‌كند كه داستان‌هاي آن از مضامین آخرالزمانی برخوردار است.

"پایان روزها" همان اعتقاد مشترک اوانجلیست ها و یهودیانی است که هنوز در انتظار مسیح موعود به سرمی برند و براین باورند که درآغاز هزاره و به اصطلاح پایان روزها ، یا مسیحای موعود ظهور می کند و یا شیطان بر جهان غالب می گردد. این را در برخی فیلم های این چند سال اخیر مانند "دروازه نهم" ، "پایان روزها" ، "کودک متبرک" ، "هفتمین گناه " و... به وضوح می توان رویت کرد. علائم هم یکسان است ، فی المثل در کتاب "هری پاتر 3: زندانی آزکابان" آمده است که سگ سیاه ، نشانه طالع نحس است و  در فیلم "طالع نحس" ، بارها و بارها سگ های سیاه را مشاهده می کنیم ، سگ هایی که از دیمین و حتی راز قبر مادرش حفاظت می کنند. نکته جالب اینکه در همان "هری پاتر 3: زندانی آزکابان " این پدر خوانده هری یعنی سیریوس بلک است که به شکل سگ سیاه درآمده و در واقع قرار است از هری پاتر در مقابل دشمنانش دفاع نماید . (دقیقا مانند سگ های سیاهی که از دیمین مراقبت می نمایند!!) شاید یادمان باشد که در "رمز داوینچی" به وضوح از هری پاتر نام برده شده و قصه او را از جمله موضوعاتی تلقی می شود که در پی زنده نگاه داشتن راز جام مقدس و سلسله گمشده یا فراموش شده عیسی مسیح و مریم مجدلیه است .(ملاحظه می فرمایید که چگونه "رمز داوینچی" به طرز مشکل گشایی همه راز و رمز و ارتباط درونمایه ای برخی آثار و فیلم های سینمایی را بیرون می ریزد.)

این تصویری ولو ناقص و اجمالی است از آنچه که در غرب معتقد به اونجلیسم  می گذرد.

می توان از این مجمل ، حدیث مفصل خواند و به دنبالش به مسئولیت شیعه بودن خود فکر کنیم و به نظر می‌رسد بیش از همه بایستی به قیام حضرت مهدی موعود (عج) پرداخت . بایستی شرایط آن قیام  و نشانه‌های ظهور و شخصیت این منجی عالم بشریت را با زبان سینما و بر پرده عریض هنر هفتم ، به دنیا شناساند تا بسیاری از آزادیخواهان و فرهیختگان دنیا که هنوز با حضرت حجت (عج) و قیام و آرمان های ایشان آشنایی ندارند نسبت به وجود مبارک این موعود تاریخ بشر آگاه شوند که شاید انشاالله در ظهور آن حضرت تعجیل شود. ممکن است در این راه آثار و فیلم‌های ناقصی هم ساخته شود که قطعاً نتواند و نمی‌تواند ابعاد  گسترده شخصیتی و ظهور حضرت حجت (ع) را بیان نماید ولی بایستی ساخته شود در تعداد زیاد و کمیت بالا و البته با ساختار سینمایی استاندارد و جهانی که قابلیت اکران و نمایش در سطح بین‌المللی را دارا باشد.
منبع سایت موعود
+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

گپ وگفتی با شیطان

 

اشاره:

روزی که شیطان تلفنی تماس گرفت و بی مقدمه گفت: "حاضرم رؤیای تو را تبدیل به واقعیت کنم"، به ناگاه شوکه شدم! باورم نمی شد! تنم خیس عرق شده بود! وحشت و ترس سرا پای وجودم را فرا گرفته بود! به هر زحمتی که بود خودم را جمع کردم و بالاخره قراری برای مصاحبه گذاشتم.

روز مصاحبه:

جناب شیطان با دو ساعت تاخیر حاضر شد. وقتی هم که رسید عذرخواهی کرد و گفت:

مأموریت خطیری پیش اومد که از دوستان ساخته نبود و می بایست خودم انجام می دادم.

پیش از انجام مصاحبه گفتم:

با چه تضمینی باور کنم که در جریان مصاحبه بر مبنای صداقت در گفتار سخن خواهی گفت؟ 

خندید و گفت: دلیلی ندارد دروغ بگویم. چون من به حربه ای مجهزم که اگر پرده از تمام اسرار من برداشته شود باز هم می توانم به خواسته های خود دست یابم.

گفتم: چه حربه ای؟

جواب داد: غفلت؛ انسانها را به خواب نوشین غفلت می برم و آن وقت نقشه هایم را عملی می کنم.

سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم  و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.

متن مصاحبه:

عبدالله: خودتان را معرفی کنید.

شیطان: فردی هستم از طایفه جن. مسمی به اسم خاص "ابلیس" و مشهور به اسم عام "شیطان"؛ البته اسامی و اوصاف دیگری هم دارم که چندان معروف نیستند نظیر وسواس، خنّاس، عزازیل، عفریت، شیصبان، حارث، مارد، غوی، رجیم،  ابو مره، ابولبین، مذموم، مرید و…(1)

عبدالله: پیشه و شغل شما چیست؟

شیطان: مشاغل فراوانی دارم؛ گاهی مسافر کشم؛ سر دو راهی حق و باطل می ایستم و مسافران را در جاده گمراهی در بست به سفر جهنم می برم. گاهی کشاورزم و بذر کینه و نفاق را در زمین دلها می افشانم. گاهی نقاشم؛ رنگ بطلان به چهره حقیقت می زنم و جامه کژی برقامت راستی می پوشانم. گاهی هم خلبانم؛ با بالهای وسوسه و القاء آنقدر بر فراز قلب آدمی چرخ می زنم تا باند مناسب برای فرود بیابم.(2)

عبدالله: دشمنی دیرینه ات با آدمی زاد از کجا سرچشمه می گیرد؟

شیطان: ماجرا از آن روزی شروع شد که صحنه آرای خلقت، دست به کار آفرینش آدم شد.(3) ملائک نه از روی اعتراض که از روی کنجکاوی گفتند: این موجود خاکی که می آفرینی بر روی زمین فسادها خواهد انگیخت و خونهای بسیارخواهد ریخت.اگر قصد تو طاعت بردن است که ما در فرمانبری مطاعیم. واگر مقصود تو تسبیح و تقدیس است که ما پیوسته در این کاریم.(4)

با ما بگوحکمت این کار در چیست؟  او در جواب فرمود:

در این کار رازهاییست سر به مهر؛ من آنچه را که در خشت خام می بینم شما در آینه هم نخواهید دید.(5)

اینچنین بود که خالق به واسطه این مخلوق نوپای دو پا به خود بالید و بر ما فخر فروخت؛ آنگاه فرمانمان داد که: "در مقابل این مخلوق خاکی به خاک سجده فرو افتید!"

تمامی فرشتگان بی درنگ  برآدم سجده بردند.

این فرمان اما بر من بسیار گران آمد؛ چه آنکه من سوابقی درخشان داشتم، تنها 6000هزار سال(6)(با حساب شما البته صد و نه میلیارد و پانصد میلیون سال دنیا(7))، خالصانه خدای را در آسمانها دوشادوش فرشتگان پرستیده بودم، آنقدر مستغرق در عبادت بودم که فرشتگان گمان می کردند که من نیز چون آنها فرشته ام، من نتوانستم بار این خفت را به دوش کشم. هر چه باشد آفرینش من از آتش بود وخلقت او از خاک، برتری من بر او چون آفتاب روز، روشن بود، من کجا می توانستم بر انسانی خاکزاد سجده برم.

آری، آن روز گستاخانه در برابر خالق ایستادم و متکبرانه از این فرمان سر باز زدم.

این شد که از درگاه ربوبی اش رانده شدم. از آن زمان به بعد کینه آدم را سخت به دل گرفتم و هر روز آتش این کینه در دلم شعله ورتر می شود.

عبدالله: این عبادتهای خالصانه که گفتی چگونه ترا از این تکبرورزی بازنداشت؟

شیطان: من به زعم خود از روی خلوص خدای را می پرستیدم حال اینکه از ابتدا شائبه شرک و نفاق در خداپرستی ام راه داشت و این امتحان، شرک و نفاقم را آفتابی کرد.

عبدالله: با چه شیوه و شگردی انسانها را به دام می افکنی؟

شیطان: با روش منحصر به فرد " گام به گام". (8) من به طور معمول کارم را در چند مرحله انجام می دهم؛ نخست از طریق وسوسه های تحریک آمیزخود، افکاری پلید را بر قلب انسان القا می کنم، آنگاه آن اندیشه زشت را نیک جلوه می دهم، سپس در مرحله عمل با تزیینات گوناگون، اشتیاق فرد را برای ارتکاب گناه برمی انگیزم.

این را هم اضافه می کنم  که در مقام روش اساساً با حصر گرایی مخالفم؛ بر این باورم که همیشه نمی توان با روشی واحد به صید شکار رفت. وسوسه، تزیین و حتی تسویل، شاید برای اغلب انسانها سودمند افتد، اما حریم دفاعی برخی انسانها گاهی نفوذ ناپذیر است؛ اینجاست که ناگزیرم به حربه های دیگری چون وحی، نسیان و ایجاد فراموشی متوسل شوم.(9) البته هنرمندیهای دیگری هم دارم؛ مثلا در هیئت و قالب اجسام، تمثل و تجسم می یابم و از این رهگذر، ابنای آدم را به سراشیبی سقوط در پرتگاه تباهی و عصیان، سوق، که چه عرض کنم، هل می دهم.(10)

عبدالله: بزرگترین آرزوی شیطان چیست؟

شیطان: گفتن ندارد اما اغوای تمامی آدمییان در همه ادوار و اعصار تنها آرزوییست که در سر می پرورانم.

عجبا! من فقط شما را سوی گناه خواندم؛ شما اما به سوی گناه دویدید، اگرطعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید؟

عبدالله: کدام عمل انسانها بیش از همه تو را خشمگین می کند؟

شیطان: هر چند خوش ندارم از ابرازش اما برخی انسانها برحسب عادت، با سجده های طولانی، مدام مرا آزار می دهند و بینی مرا به خاک مذلت می مالند.

عبدالله: کدام عملشان تو را بیشتر خوشحال می کند؟

شیطان: برای من بسی مسرت بخش است اینکه آدمی پشت سر هم گناه کند و توبه را مدام به تاخیر بیاندازد.

عبدالله: عجیبترین عمل انسانها کدام است؟

شیطان: برسر سفره گناه می نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند، آنگاه معترضانه برمن خشم می آورند که سفره گناه را تو گستردی.

عجبا! من فقط شما را سوی گناه خواندم؛ شما اما به سوی گناه دویدید، اگر طعم گناه در ذائقه شما شیرین افتاد دیگر چرا مرا مقصر و مسوول این تباهی و گمراهی می انگارید؟!(11)

عبدالله: شاید انسانها پر بیراهه نمی روند که تو را مقصر می دانند؟

شیطان: چنین نیست. رسالت اغواگری را خداوند خود بر دوش من نهاده است؛ پست تبهکاری و اضلال از ناحیه خداوند به من اعطا شده است. او خود فرموده که هر که را از فرزندان آدم می توانم بلغزانم؛ با سواره نظام و پیاده نظام بر آنها بتازم؛ در ثروت و فرزند شریکشان گردم والبته من جز فریب و دروغ نویدشان نخواهم داد.(12)

عبدالله: چه اموری زمینه های نفوذ تو را بیش از پیش فراهم می کنند؟

شیطان: زمینه های نفوذ من البته بی شمارند اما نقطه ضعفها، حساسیت ها، حقارت ها، حسادت ها، رقابت ها، محرومیت ها، عقده ها، شهرت طلبی ها، شهوترانی ها، افزون خواهی ها و... مناسبترین زمینه هایی(بخوانید زمین هایی) هستند که درخت دشمنی و بستر نفوذ مرا بارور می کنند.

عبدالله: اگر اجازه بفرمایید سوال را قدری خصوصی تر کنیم. شما آیا ازدواج هم کرده اید؟

شیطان: آری، من در اوان جوانی با دختری به نام"لهبا" فرزند"روحا" از طائفه جن ازدواج کردم.(13)

عبدالله: این ازدواج ثمره ای هم داشت؟

شیطان: البته که داشت. حاصل این ازدواج فرزندان بی شماری بودند که در وجود آمدند.(14)

عبدالله: سرنوشت آنها چه شد؟

شیطان: در زمانهای کهن پیش از خلقت انسانها، میان طوایفی از جن و نسناس(طایفه ای به جای انسانهای فعلی) جنگ و خونریزی بالا گرفت و خداوند فرشتگان را فرمود که به زمین هبوط کنند، آنها هر دو طائفه از جمله فرزندان مرا به هلاکت رساندند و من از آنجا که خداپرست بودم از این معرکه جان سالم به در بردم.(15) آنگاه فرشتگان مرا به آسمان بردند و من در کنار ایشان، خدای را به جد می پرستیدم تا اینکه سخن از خلقت و خلافت آدم به میان آمد و در پی نافرمانی ام از آن جمع رانده شدم.

عبدالله: آیا در میان طائفه خود هواخواه و طرفدار هم داری؟

شیطان: نه تنها در میان قبیله خود که در میان انسانها نیز.

عبدالله: متوجه منظور شما نشدم یعنی می فرمایید انسانها هم به سوی تو دست دوستی دراز می کنند؟

شیطان: تعجب کردید؟! آری! عده ای هستند که مرا ارباب و سرپرست خود می انگارند، کارگزاران وخدمتگزارانی وفادار که اهداف شوم و توطئه های پلید مرا به خوبی جامه عمل می پوشانند.(16)

برسر سفره گناه می نشینند و از هر گناهی لقمه ای بر می گیرند، آنگاه معترضانه برمن خشم می آورند که سفره گناه را تو گستردی.

عبدالله: قلمرو فعالیتهای شما تا چه اندازه می تواند باشد؟

شیطان:امور تکوینی از قلمرو نفوذ و سلطه من بیرون است؛ تنها در حوزه امور تشریعی مجال جولان دارم، یعنی اعمالی که بشر از روی اختیار و تکلیف ملزم به انجام آنهاست؛ چه می گویم؛ باید اعتراف کنم که در حوزه تشریع نیزدست من بسته است چرا که فعالیتم منحصر به اندیشه و روان(و نه جسم) آدمی است؛ آن هم در حدود دعوت واجابت؛ همین وبس.

عبدالله: حرف آخر؟

شیطان(در حالیکه چهره اش از شدت خشم برافروخته بود): سوگند یاد می کنم که تا انتقامم را باز نستانم شما آدمیان را لحظه ای آسوده نخواهم گذاشت، پیوسته بر سر راهتان در کمین می نشینم  و راهزن راهتان می شوم. اکنون ببینید چگونه راه نجات را بر شما خواهم بست.(17)

منبع سایت تبیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

کعبه

و اين آرزويى بى‏جا و ناموجّه نيست، آخر مگر نه همين اشك است كه درياهاى آتش را خاموش و فرومى‏نشاند؟(1)

مگر نه همين اشك است كه آدمى را به كانون حرّيت و آزادگى و ارزش‎هاى والاى انسانى؛ يعنى قافله سالار شهيدان و شمع محفل بشرّيت حسين بن على ـ عليهماالسلام ـ اتّصال داده و از اين راه او را به لقاى محبوب حقيقى نائل مى‏كند؟

(2)

مگر گريه و اشك مورد توصيه اكيد قرآن كريم نيست؟(3) مگرنه اين است كه گفته‎اند (و خوب هم گفته‏اند): كه «چشم گريان، چشمه فيض الهى و دواى دردهاى بى‏درمان است.»(4)

و راستى مگر درد و مرضى بدتر از مرض دل هست؟ درست گفته كه: «نيست بيمارى، چو بيمارى دل»

و مگر نسخه‏اى شفابخش‏تر و مؤثرتر از اشك چشم براى اين بيمارى هست؟

بنابراين اين آرزو، آرزويى معقول و موجه است آن هم در كنار كعبه، خانه خدا؛ همان جايى كه ابراهيم خليل گفت: «اى مالك و صاحب من! من زن و بچه‏ام را در اين وادى خشك و ساكت تنها گذاشتم، در كنار خانه‏ات؛ «عند بيتك المحرّم.»

آيا ابراهيم در اين جا اشك نريخت؟ آيا ذريه و نسل طاهر و مطهّر ابراهيم در اين جا اشك نريختند؟

و آيا اين جا چشم گريانِ بنده برگزيده خدا، محمد مصطفى و عترت و اهل‎بيت عزيزش را نديده است؟

مگر نه همين جا است كه شاهد ناله‏ها و سوز و گدازهاى زين العايدبن عليه السلام بوده؟ و مگر نه همين جا است كه شب و روز پذيراى چشم‎هاى گريان و اشك‎هاى ريزانِ عاشقانِ مجذوب و مخلصانِ محبوب است؟

اينك گمان مبر كه آرزوى گريه و ريختن اشكى در اين مكان، آرزويى بى‏جا باشد و اين مهمترين آرزوى حقير ناتوان در اين سفر بود و به خصوص كه اولين بار بود به اين سفر ميمون مشرف مى‏شدم؛ به اصطلاح حجّم «حجّ صَرُوره» بود. نخستين بار است كه چشمم به كعبه مى‏افتد و اين خانه مكعب شكل را مى‏بينم و نيز مقام ابراهيم را. با خواندن دو ركعت نماز پشت مقام، حجر اسماعيل و سعى در صفا و مروه و ... معلوم است كه چه چيزهايى تداعى مى‏شود. آيا ابراهيم و اسماعيل اين دو قهرمان توحيد و اخلاص، مردان تسليم و رضا، آنگاه كه در دل بيابان و در كنار صخره‏ها و وادى غير ذى‏زرع، خانه را پى‏افكندند و آرزويشان اين بود كه مقبول حق گردد؛ ربّنا تقبّل منا ... ، در آن حال چشمه چشمشان جارى نشد و اشك نريختند؟

و در صفا و مروه هاجر و اسماعيل را ياد مى‏آورى؛ آن مادر و فرزند و آن تشنگى و قحط آب و دويدن مادر به كوه صفا و مروه در جستجوى آب، با آن تب و تاب و اضطراب و ... آيا چشمِ هاجر در آن لحظات اشكبار نبود و آيا كودك خردسال او آرام و بى‏گريه بود؟ در اين ديار به هر طرف كه بنگرى جاى پاى اين خانواده را مى‏بينى.

مگر در منا و قربانگاه و رمى جمرات، ابراهيم و اسماعيل و هاجر را نمى‏بينى با ديده‏هاى پر آب و اشك شوق و لذّت ديدار .

مگر اخلاص و تسليم اين پدر را نمى‏بينى؛ «يا بُنَىَّ اِنّى اَرى فِى الْمَنامِ انّى اَذْبَحُكَ» و نيز: جواب شيرين و گواراى پسرش را كه: «يا اَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَر»؟

و آيا اين گفتگوهاى عاشقانه، خالى از سوز و گداز و اشك و گريه بود؟ و حال بنگر و ببين زائران اين خانه و مسافران اين بلد و سرگذشت پرفراز و نشيب اين ام القرى را.

ببين فرزند نازنين ابراهيم، محمد مصطفى ـ صلى‏الله‏ عليه و آله و سلم ـ را كه در اين‏جا و در كنار اين خانه، با صاحب‏خانه چه راز و نيازها داشته و چگونه اشك‎هايش با مناجات و نجواهاى نيمه ‏شبش در هم آميخته و اين مكان مقدس را براى هميشه معطّر ساخته تا صاحب‏دلان همواره مشام خود را از آن رايحه‏هاى طيّب، خوشبو كنند و آشنايان بارگاه ملكوت گوش‎هاى خود را از آن راز و نيازها نوازش دهند.

و نيز خاندان مطهّرش را بنگر؛ زهراى اطهر، على مرتضى و فرزندان معصومشان در دلِ شب و نيمه روز با اين خانه چه‏ها داشته‏اند! و همچنين خيل عُبّاد و زهّاد و شيفتگان حق و حقيقت در طول اعصار و قرون را ...

اين جا شاهد چه نجوى‎ها و راز و نيازها كه نبوده و چه چشمه‏هاى فيض الهى از چشم‎هاى حق‏بين جارى و سارى نگشته است؟!

در اين لحظات و با به ذهن آوردن اين خاطرات بود كه آرزوى ريختن اشكى در اين ذره ناچيز تقويت مى‏گرديد و دريغا كه حاصل نمى‏شد. اگر زبان را به گفتن ذكرى، وردى يا تلاوت آيه‏اى وامى‏داشتم، دل جاى دِگر بود. غوغاى زندگى حيوانى و جاذبه‏هاى كاذب و پرزرق و برق مادى هرگونه توفيق را سلب مى‏كرد. غذاها و ميوه‏هاى آنچنانى، بازار پر از اجناس بنجل و اسقاطى فرنگ كه دور تا دورِ اين خانه را احاطه كرده، ديگر مجالى براى حالى متناسبِ با اين مكان مقدس و طاهر نمى‏گذارد. آرى اين آرزو به دل مانده بود ولى مأيوس نبودم و در انتظارِ عنايت الهى، و به همين سبب بود كه دست به دامن دوستى شدم كه در اين سفر با من انس و اُلفتى يافته بود. و چون مكرّر توفيق ديدار اين ديار داشت ـ و نمى‏دانم سفر چندمش بود ـ بسيارى از جاها را بلد بود و به همه‏جا آشنايى داشت. به زبان خارجى نيز ناآشنا نبود. هر شب به هنگام سحر مى‏ديدمش كه از خواب برخاسته روانه حرم مى‏شد. از او ملتمسانه خواستم كه به هر قيمت شده شبى نيز مرا از خواب بيدار نموده و به همراه خود ببرد و چقدر ممنون اويم كه اين كار را كرد. شب از نيمه گذشته بود كه مرا از چنگال خواب رهانيد ...

به اتفاق راهىِ حرم شديم، مسجد شلوغ نبود، خلوت هم نبود، چرا كه ايام حج است و از اقطارِ عالم حاجيان به عزم زيارت بدين مأمن الهى روى آورده‏اند و خيلى‏ها براى طواف خانه و سخنى با صاحب خانه، شب و روز را نمى‏شناسند و البته كم نيستند ـ امثال راقم سطور ـ كه تمام همّشان در همان وظيفه واجب ـ آن هم در روز براى يك بار؛ چه سعيش، چه طوافش و چه نمازش به همان ظاهر خشك و بى‏روح ـ خلاصه مى‏شود و همين كه اين عمل انجام گرفت، ديگر كارى جز طواف در بازار، و سعى در خريد همان اشياء بنجل ـ كه همه از بيگانه‏اند ـ ندارند. ولى هستند زيركان و عاشقانى كه نيك مى‏دانند به دست آوردنِ اين فرصتِ مغتنم براى بار ديگر چندان سهل و آسان نيست، چه اينكه پيك اجل بى‏خبر مى‏رسد و كجا بهتر از اينجا براى تحصيل زاد و توشه راه، و چه ساعتى دل‏انگيزتر از نيمه‏هاى شب؛

شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند.

و اين عاشقانِ دلباخته در آن نيمه شب كم نبودند كه خوب مى‏دانستند، دعاى صُبح و ورد شب كليد گنج مقصود است، بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندى. (5)

و چه شورانگيز و روح‏بخش است آن لحظات آميخته با سوز و گداز و راز و نيازِ مخلصانى كه پروانه شمع فروزان خانه بوده و چون نگينى اين بيت عتيق را احاطه كرده با صاحب خانه در سخن بودند:

«ربّنا آتنا فى الدّنيا حسنة و فى الآخرة حسنة وَ قِنا عذاب النّار ... .»

و چه درخواست جامع و جالبى كه چنانچه روا شود (و از كرم كريم هم بعيد نيست) ديگر همه چيز تمام است: سعادت دارين (دنيا و آخرت).

به اتفاق رفيقم خود را همچون قطره‏اى به اين درياى پر موج افكنديم و هفت بار دور خانه را گشتيم و از مطاف خارج شديم عازم رفتن بوديم ناگهاى صداى رفيقم كه مرا مى‏خواند (فلانى نگاه كن) به طرف مقام ابراهيم متوجهم كرد، گفت: ببين اين خواهر را؛ قيافه، چهره و وضع پوشش و لباسش حكايت از اين مى‏كرد كه از شبه قاره هند است؛ هندوستان يا پاكستان و يا بنگلادش. همين كه نگاهم به آن زن افتاد، ميخكوب شدم و خيره در او كه چگونه با صاحب‏خانه (و نه خانه) در حال سخن گفتن بود! در پوششى از وقار، متانت و خضوع، با انگشتانش اشاره به كعبه مى‏كرد و در همان حال چشمه‏هاى چشمانش جارى، سيل اشك بر گونه‏هايش روان، لبانش در حركت و به گفتگو مشغول، با چى، با چه كسى و ...؟

با سنگ‎ها و ديوار ساكت؟ نه، مخاطب او ساكت و جامد نيست. مخاطب او سميع، بصير، آگاه، حىّ، توانا و عارى از هر نقص و خلل است. مخاطبش ميزبان او است و ميزبانش در و ديوار نيست. و او خوب مى‏دانست كه ميزبانش كيست و چگونه بايد با او سخن گفت. و خوب مى‏دانست كه او را نخوانده‏اند براى خالى كردن بازارِ مكّه و مدينه از محصولات آمريكا، او را نخوانده‏اند براى خريد يخچال، تلويزيون، ضبط، راديو و صدها الوان و انواع از اين قبيل؛ آن هم محصول دست بيگانه، بيگانه دشمن، دشمن صاحب خانه و هر چه مربوط و وابسته به اوست. او را نخوانده‏اند براى پر كردنِ شكم از گوشت مرغ‎هاى از خارج (استراليا و ...) آمده با مارك «الذبح الشرعى!». او را براى چيز ديگرى دعوت كرده‏اند، مقصود از اين دعوت، خور و خواب نيست كه اين راه و رسمى است آئين نابخردان.(6)

مقصود از اين دعوت موز و پرتقال و سيب و گلابى نيست. اين ميزبان، شأنش بالاتر از اين حرف‎ها و تصوّرات و اميال و اغراض ما بيچارگان چسبيده بر زمين است. هدف از اين دعوت چيز ديگرى است.

مقصود از اين دعوت اگر دست دهد چند روزى و اِلاّ حدّاقل لحظات و ساعاتى از خودِ حيوانى بيرون آمدن، از اين زندگى سر تا پا مادّى فانى، جدا شدن، از اين ظواهر دلفريب دل كندن، رستن و خلاص شدن از غل و زنجيرهايى كه آز و طمع، حرص و حسد، بخل و كينه، عجب و تكبّر و صدها صفات شيطانى ديگر دست و پاى ما بيچارگان را بسته و به چاه ويل اين زندگى زودگذر انداخته. آرى رستن از اين بدبختى‏ها و پيوستن به آن مبدئى كه از آنجا آمده‏اى و برگشتنت نيز به آنجاست. (انّا لله و انّا اليه راجعون).

فارغ شدن از اين موهومات و چند لحظه‏اى با ميزبان خلوت كردن و لذت حضور چشيدن؛ همان ميزبانى كه به دعوت او آمده‏اى.

او كيـست؟

«ذو الجلال و الاكرام» او است «هو الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن». او است «الملك القدّوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبّر». او است «الخالق البارئ المصوّر». او است «اللطيف الخيبر». او است «سميعٌ عليمٌ»، او است. «يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصدور»، خلاصه او است «الله‏» مستجمع جميع صفات كمال و منشأ و اساس كل كمال و جمال و جلال.

و حالا تو ميهمان چنين ميزبانى و بر سر سفره اويى و خوب بينديش؛ بر سر سفره چنين ميزبانى سزاوار است به دنبال پرتقال و موز دويدن و شب و روز در بازار پرسه‏زدن براى خريد البسه و اقمشه و مأكولات و مشروباتِ از ديارِ دشمن آمده؟!

و من نه گمان، كه يقين دارم اين زن در آن لحظات به اين حقيقت نائل شده و از آرزوهاى موهوم و خواسته‏هاى بى‏ارزش مادّى بدر آمده و لمس كرده كه كجا است و با چه كسى سخن مى‏گويد. او ميزبان خود را شناخته است. او با تمام وجود با اين ميزبان مهربان در سخن بود و سفره دلش را باز كرده بود و با چشمه‏هاى چشمش غبار حجاب بين خود و معبودش را مى‏زدود و خود را تقريبا به محبوب رسانده بود و اين حقير بى ‏همه چيز، و مسكينِ درمانده، مات و مبهوت به مشاهده اين حال، سرگرم و مشغول و دلِ چون سنگ در تاب و تب، بناگاه متوجّه شدم كه چشمانم نم‏آلود و قطراتى بر گونه‏ام جارى ولى دريغا و افسوس؛ «خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود.»

از مطاف خارج و راهى منزل شديم. آيا بار ديگر اين حال و احوال دست مى‏دهد؟ نمى‏دانم، امّا از كرم كريم مأيوس نيستم كه: «لا تيأسوا من روح الله‏.»

منبع سایت تبیان

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت   توسط عاشق آقا | 

خشم

ماه رمضان، فرصتی برای پالایش روح و جان است پس در این ماه باید بیماریهای نفس را شناسایی کرده، به مداوای آنها پرداخت. اگرچه امر خودسازی مختص به ماه رمضان نمی باشد اما این ماه بهانه ای است تا بیشتر به این مسئله فکر کنیم.

انسان زمانی از دیگر موجودات متمایز می شود که بتواند در جهت تکامل جنبه معنوی خویش اهتمام ورزد و صرفاً در جهت مادیات گام برندارد.

انسان برای تصفیه خود نیاز به آگاهی و معرفت دارد؛ بر آن شدیم تا با الهام گرفتن از آموزشهای ره یافته گان این مسیر سخت و ناهموار، گامی در جهت رشد و تعالی انسانیت خویش برداریم.

حضرت امام خمینی (ره) هفتمین حدیث از کتاب چهل حدیث را به خشم، پیامدها و درمان علمی و عملی آن اختصاص می دهد و دریچه سخن را در این خصوص با روایتی از امام صادق علیه السلام می گشاید که:

"خشم کلید همه بدیها است."

"ابن مسکویه" در تعریف خشم، مطلبی به این مضمون دارد:

"خشم در حقیقت حرکتی نفسانی است که به واسطه آن جوششی در خون قلب به منظور گرفتن انتقام ایجاد می گردد. در این حال آتش خشم شعله می کشد و عقل تحت تأثیر قرار می گیرد. انسان در چنین شرایطی – به گفته حکمیان – مانند غاری می گردد که در آن آتشی افروخته باشند، دودی خفه کننده آن را پوشانده باشد و امکان خاموش کردن آتش میسر نباشد."

همو می افزاید: بقراط می گوید: "من از کشتی ای که در دریا دچار طوفان و موج های سهمگین شده باشد، امیدوارتر هستم تا کسیکه خشم او برافروخته شده باشد، زیرا ناخدای کشتی به هر طریق ممکن کشتی را نجات خواهد داد، اما نجات کسی که آتش خشم او شعله ور شده باشد ممکن نیست. برای او موعظه، پند و اندرز هم کارگر نخواهد افتاد و چه بسا بر خشم او بیفزاید."

مزایای خشم

نمی توان گفت که در کل، خشم منفی است چرا که قوه خشم از نعمتهای خداوند است که بقای شخص وابسته به آن می باشد. اگر این قوه در حیوان وجود نداشت از خود دفاع نمی کرد، و اگر در انسان نبود علاوه بر این که از بسیاری کمالات باز می ماند، اخلاق وی از اعتدال خارج می شد و به سستی، تنبلی، بی غیرتی و ظلم پذیری مبتلا می گردید. بر این اساس، تصور برخی افراد که قائل به از بین بردن این قوه اند، خطاست. چراکه خدای متعال آن قوه را بیهوده در انسان قرار نداده است. امر به معروف و نهی از منکر، نبرد با دشمنان دین و جهاد با دشمن درون، یعنی نفس سرکش، با این قوه انجام می گیرد: حتی برخی از حکما برای جلوگیری از سست شدن این قوه راه حلهای علمی و عملی مطرح کرده اند، از جمله رفتن به میدان جنگ.

معایب خشم

حال که مزایای این قوه مشخص شد باید به معایب آن هم نگاهی داشت.

امام صادق علیه السلام فرمود: "خشم، ایمان را فاسد می کند، چنان که سرکه عسل را." چه بسا شخص در حال خشم از دین خدا برگردد، نور ایمان در دلش خاموش و نهایتاً هلاک گردد و پشیمانی هم به حالش سودی نداشته باشد.

امام باقر علیه السلام فرمود: "همانا این خشم، جرقه آتشی از شیطان است که در قلب آدم برافروخته می شود." و همچنین از آن حضرت چنین نقل شده است: "در تورات، ضمن اسراری که خداوند متعال با موسی داشت، آمده است که ای موسی! خشم خود را از کسیکه تو را بر او مسلط کرده ام نگهدار، تا خشم خود را از تو نگه بدارم."

بدان که آتشی از آتش غضب الهی سخت تر نیست، چنانکه حواریون حضرت عیسی علیه السلام از آن حضرت درخصوص سخت ترین چیز سؤال کردند. آن حضرت فرمود: "سخت ترین چیزها خشم خداست". پرسیدند: «با چه چیز خود را از آن حفظ کنیم؟» حضرت فرمود: "به اینکه خشم نگیرید".

راه رهایی

برای رها شدن از خشم، راه حل هایی نیز ذکر گردیده است:

1- اندیشیدن در پیامدها، دستاوردها و مفاسد خشم

2- منصرف