![]() |
![]() |
|
| بسم الله الرحمن الرحيم |
|
زندگی و سلوک عارف بالله جناب شیخ جعفر مجتهدی بگونه ای خاص از دیگران متمایز است ، ایشان در توسل به ائمه معصومین (ع) بسیار استثنایی و ممتاز بوده و در تمام مراحل زندگی شگفت خویش همواره منادی یک پیام اصولی بودند : « توسل و محبت خالصانه و هر چه بیشتر به اهل بیت (ع ) »
بگونه ای که هیچ گاه از ایشان دیده نشد که جز فرا خواندن افراد به سیره ائمه اطهار (علیهم السلام) کار دیگری از ایشان سر زده باشد . گفتار زیر توسط استاد محمد علی مجاهدی از شاگردان خاص و ارادتمندان جناب مجتهدی در مورد شیوه سیر و سلوک ایشان نوشته شده که برای آشنایی هر چه بیشتر توصیه می کنیم پیش از خواندن سایر قسمتها آنرا مطالعه بفرمایید :
1- شیوه سلوكی آقای مجتهدی در توسل مستمر به حضرات معصومین (علیهم السلام) خصوصاً مولی الكونین حضرت ابی عبد الله الحسین (علیه السلام) كاملاً نمودِ عینی پیدا میكرد و اگر روزی صد بار نام سالار شهیدان را در محضر ایشان بر زبان میراندند در هر بار به حدی منقلب میشدند كه بیاختیار به سان ابر بهار میگریستند و بغضی دیر پای گلوی ایشان را در هم میفشرد، به طوری كه اغلب قادر به ادامه صحبت نبودند و كلامشان در این حال ناتمام میماند. « به بركت محبت این ذوات مقدس راه چندین ساله را میتوان در فاصله زمانی كوتاهی طی كرد و حجابها را از میان برداشت. »
مرحوم حجت الاسلام نصیری بر این باور بود كه: « خدمت خالصانه به خلق خدا خصوصاً به شیعیان و محبان آل الله، راه دور و دراز مقصود را نزدیك میكند و در اثر توفیق خدمت میتوان جاده صد ساله را به گامی طی كرده، و دل شكستهای را به خاطر خدا آباد كردن میتواند پشتوانه مطمئنی برای آبادی دنیوی و برزخی و اخروی انسان باشد. »
طی شود جاده صد ساله به آهی گاهی. « در مسیر سیر برزخی خود به مكانی رسیدم كه با موانعی مخصوص محصور شده بود و اقطاب را در آن مكان گرد آورده بودند وقتی از علت آن جویا شدم گفتند كه اینان باید در انتظار مریدان خود بنشینند تا به همراه آنان در پیشگاه عدل الهی حاضر گردند و پاسخگوی ارشادات خود باشند. »
« هر سالكی به رفیق راه نیاز دارد تا به اتفاق در مسیر مشتركی كه دارند طی طریق كنند . »
از مرید بازی جداً در پرهیز بودند و آن را دام راه اولیا میدانستند. 8- جناب آقای مجتهدی علاوه بر قرآن كریم و نهجالبلاغه و صحیفه سجادیه و ادعیه مأثوره، یاران همراه را به مطالعه غزلیات حافظ و وحدت كرمانشاهی و نیز مراثی عاشورایی عمان سامانی و حجت الاسلام نیرتبریزی تشویق میكردند و خود نیز در ضمن توسلات از اشعار این بزرگان غافل نمیشدند. « انشاءالله به مسجد جمكران میرویم و در آنجا دامن حضرت ولی عصر (علیه السلام) را میگیریم و مشكل خود را بر طرف میكنیم. »
11- حضرت آقای مجتهدی به ندرت به تعریف و یا تكذیب افراد میپرداختند مگر این كه خود را باطناً ناگزیر میدیدند، و تكذیب ایشان نیز گزنده به نظر نمیرسيد به شكلی كه اگر قرار بود كه صفت زشت یا عمل نكوهیده یك مدعی سلوك و ارشاد را مورد نقد قرار دهند : « هر سالكی باید با پای خود این مراحل را طی كند و با پای دیگران نمیتوان طی طریق كرد. »
منبع سایت صالحین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 آذر1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
|
|
مردان خداکیش وقتی قدم در راه می گذارند مراحلی را طی می کنند و در هر منزل حالی دارند و با دقت استاد و همت شاگرد است که این مراحلبه درستی پیموده می شود.
آقا سید هاشم حداد در باره برخی حالات خود می گفت:
بعضی وقتها چنان سبک و بی ثر می شوم؛ همانند پر کاهی که روی هوا می چرخند و گاهی چنان از خودم بیرون می آیم که گویی همچون ماری هستم که پوست عوض کرده، من چیزی دیگرم و بدن و اعمالش چیزی دیگر، همچون پوست مار که اگر کسی نداند پندارد خود مار است.
در هر لحظه علومی بسیار عمیق و بسیط و کلی بر من می گذرد و چون لحظه ای بعد بخواهم به آن توجه کنم می یابم که فرسنگها از من دور شده است.
بسیار شده که به حمام رفته ام و موقع بازگشت لباس را وارونه پوشیده ام. موقع رفتن به حمام، حمامی اشیاء و پولها را می گرفت و موقع بازگشت پس می داد.
روزی پولهایم را به او دادم و پس از حمام کردن درخواست پول را نمودم شاگرد حمامی که بجای حمامی نشسته بود گفت چقدر بود گفتم دو دینار گفت ولی اینجا سه دینار است. گفتم مرا معطل نکن یک دینارش را بردار و دو دنیار را به من بده، حمامی که متوجه شده بود، آمد و جویای جریان شد. سپس گفت من خودم سه دینار از او گرفتم، همه را به او بده. به حرفهای این سید هیچ وقت گوش نکن که معمولا گیج است ! و حالش خراب می باشد.
باز جناب سید هاشم حداد نقل کردند:
دختر دو ساله ای داشتم که از دنیا رفت. در آن زمان بنده حالی داشتم که مرگ و حیات را تشخیص نمی دادم و برایم مساوی بود.
چون جنازه را به همراه پدر زنم برای غسل و کفن و دفن بردیم، من گریه نمی کردم؛ ولی او خیلی گریان بود و می گفت: این پدر عجب سنگ دل و بی رحم است و به همین علت مدتی با بنده قهر بود.
جناب حداد نوه ای نیز داشتند، که شبیه مرحوم علامه قاضی بود و بسیار به او علاقه داشت.
این کودک نیز به علت بیماری که در اثر مشکلات و سختی های زندگی بوجود آمده بود از دنیا رفت و آقا بدون اختیار اشکشان سرازیر می شود.
علامه تهرانی می گوید: به آقا گفتم مگر میل به حیات این طفل نبود تا خداوند اراده حیات کند و مرگ را برگرداند. فرمودند: آری! اما بعضی اوقات امر از آن طرف غلبه می کند و میل و اراده را از ین طرف می رباید.
منبع سایت صالحین
|
تشرف به خدمت یکی از اولیای الهی
مرحوم آقا نجفی در ایامی که مشغول تحصیل بوده اند، احساس می کنند که بسیاری از مسائل و مطالب عرفانی و فلسفی و کلامی برای او به هیچ وجه قابل حل نیست و به صورت یک معضل غیر قابل درمان درآمده و برای رهایی از این ورطه، راهی به نظر نمی رسد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 آذر1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
مبارزه با بدعتها وی همانند پدر ، به شدت با بدعت و انحرافات سیاسی فرهنگی بابیت و بهائیت برخورد میکرد و در همین دوران بهائیت به شدت سرکوب شد. استقلال کشور و ممانعت از نفوذ بیگانه، از جمله مواردی است که آقا نجفی حساسیت ویژهای به آن داشت و در هر گونه شرایط و وضعیتی که احساس میکرد استقلال کشور در معرض خطر قرار گرفته، به هر وسیله ممکن با آن مقابله میکرد. عوامل گوناگونی در ترقی عرفانی آقانجفی دخیل بوده است؛ مانند تولد و پرورش ایشان در خانواده و محیطی بسیار مساعد و معنوی ، داشتن عزم و همتی بلند و پشتکار زیاد، درک محضر استادان بزرگی که هر یک در علم و عمل اسوه زمان خود بودند. علامه طباطبائی ماجرا را چنین شرح داده است: از نکته های درخور توجه و دقت در زندگی آقانجفی، این است که آشنایی ایشان با مرحوم شوشتری به شکل معارف و متداول نبود است؛ چنان که آشنایی شاگردان با استادان به طور معمول و متداول این گونه است که شاگرد یا از طریق شرکت در درس استاد، پی به تبحر او در زمینه مورد نظر می برد و یا به توصیه دیگران با استاد آشنا شده و ارتباط برقرار می کند. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
داستانوارهي زندگي علامه طباطبايي آفتاب آمده بود تا وسط اتاق و مگس ها را هم با خودش آورده بود. ارديبهشت بود و هنوز لذت داشت كه دراز بكشي توي اين آفتاب و آن قدر گل ختمي هايي را كه با آن گردن خارخاري تا لب پنجره قد كشيده بودند، نگاه كني تا چشم هايت گرم شود، سنگين شود و خوابت ببرد؛ اگر مگسها بگذارند. محمدحسين هر روز اول چادر برمي دارد، مگس ها را بيرون ميكند و گاهي كه يكي دوتايشان سمج ميشوند، آن قدر دور اتاق دنبالشان ميكند تا بالاخره آن ها را ميگيرد توي مشتش. بعد در حالي كه عرق از سر و رويش راه افتاده، ميآيد توي حياط، ولشان ميكند. آن وقت است كه نجمه سادات، عبدالباقي، نورالدين و بدرسادات با هم ميزنند زير خنده. نجمه ميگويد: آقا جون، خب چرا اين طوري ميكنيد؟ يكي بزنيد توي سرش بميرد ديگر. و خودش جلو جلو ميداند آقا جون چي جواب ميدهد: عزيز دلم، اين مگس هم جان دارد. نبايد جاندار را كشت. بعد چادر را با وسواس، تا ميكند و ميدهد دست نجمه سادات. ميگويد: لباس را هيچ وقت پرت نكنيد بيفتد يك گوشه. حتما آويزان كنيد يا تا كنيد. كلي از اين كارهاي ريز ريز هست كه مقيد است آنها را انجام بدهد. دست هايش را قبل از كار و قبل و بعد از غذا بشويد. قبل از غذا كمي نمك بخورد، بعدش هم همين طور. وقتي سرش را شانه ميكند، بنشيند و چيزي پهن كند. ايستاده چيز نخورد. توي در ننشيند. سبزه و گياه ـ اگر شده كم ـ دور و برش باشد و... به بچه ها ميگويد: كسي كه مقيد باشد به چيزهاي كوچك، كم كم آمادة چيزهاي بزرگ هم ميشود. اين ها خودش آدم را ميكشد به سمت حقيقت. اولين بار، پاييز سال سي و هفت بود كه علامه، هانري كُربَن را ديد. در تهران و در خانة دوستي با نام دكتر جزايري كه استاد دانشگاه بود. درباره معمولي ترين كارها هم مقيد بود مثلا اين كه لباسش را حتما تا كند و پرت نكند مي گفت اين طوري آماده كارهاي بزرگ مي شوي كربن هر سال، اوايل شهريور به ايران ميآمد و تا زمستان ميماند. قرار اين دو نفر، شد هر دو هفته يك بار، شبهاي جمعه در تهران و خانة كسي به اسم ذوالمجد طباطبايي. سيدحسين نصر و گاهي كه او نبود، داريوش شايگان، حرفهاي كربن را براي علامه به فارسي برميگرداندند و برعكس. كربن، فارسي را خوب ميفهميد، اما گوشهايش سنگين بود. از آن طرف، محمدحسين خيلي آرام حرف ميزد و با لهجة تركي. با اين حال، معلوم بود كه هر دو از هم صحبتي هم لذت ميبرند. تا وقتي پاييز شروع نشده بود، توي حياط مينشستند. حياط بزرگ بود. بيشتر باغ بود و سروهاي بلند داشت با حوض و فواره كه وقتي كار ميكرد، قطرههاي ريز آب را سمت آنها ميپاشيد. متن مباحثههاي اين دو نفر با پاورقي هايي كه خود علامه به آنها اضافه كرد، كتابي شد به اسم شيعه و به عربي و انگليسي و فرانسه هم ترجمه شد. اين جمع در آن سالها و در آن باغ، تجربة عجيب ديگري هم داشتند؛ بررسي تطبيقي اديان جهان. براي اين كار، آنها كتابهاي مقدس اين اديان را بارها و بارها خواندند. تائوته كينگ لائوتسه را سيدحسين نصر و داريوش شايگان همان موقع و براي همين كار به فارسي برگرداندند. محمدحسين وقتي اين يكي را خواند، گفت: از بين همة اين متوني كه با هم خواندهايم، كتاب لائوتسه عميق ترين و ناب ترين آن هاست. با آن آرامش عجيب و چشمهايي كه هميشه پايين را نگاه ميكردند و به هيچ كس خيره نمي شدند، انجيل ها، اوپانيشادها، سوتراها و لائوتسه را ميخواند. گاهي تفسير ميكرد، گاهي ساكت بود. چيزي در او بود؛ در چشمهايش بود، در صدايش بود، در طرز گوش دادن و نشستنش حتي بود، كه آدم را آرام ميكرد و تن ميدادي با رغبت به آن چه ميگفت و آن چه نمي گفت. سال هاي آخر، حالات استاد، غريب تر شد يك روز تمام شعرهايش و جزو ه اي را كه در شرح غزل هاي حافظ نوشته بود، آورد وسط حياط و سوزاند وقتي درس ميداد، كمي جلوتر از ديوار مينشست. تكيه نمي داد. تشكچه يا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه مينشستند و او هم يك جايي بين آن ها مينشست و درس را شروع ميكرد. عادت نداشت بين درس دادنش از ضرب المثل و شعر و حكايت استفاده كند. ميگفت: مطلب برهاني را بايد با استدلال تفهيم كرد. اگر كسي سؤال يا اشكالي داشت، خوب گوش ميداد و صبر ميكرد حرف او تمام شود، بعد صحبت ميكرد. عصباني نمي شد، حتي وقتي شاگردي كه در بحث جوش آورده بود، صدايش را بلند ميكرد. كسي باورش نمي شد، اما سؤال هايي بود كه او ميگفت: نمي دانم. يا بيشتر از اين نمي دانم. چهارزانو مينشست و عبا ميانداخت روي دوشش. يك پوستين هم داشت، از آن ها كه از پدربزرگ آدم ارث ميرسد، و زمستانها آن را ميپوشيد. تا جايي كه ميتوانست، با قلم ني مينوشت. ميگفت: قلم آهني از تأثير مطلب كم ميكند، چون بناي آهن بر جنگ و خونريزي است. و اَنْزَلْنا الحَديدَ فيهِ بَأس شَديد. اتاق كوچك بود. به اندازة يك دست رختخواب جا داشت كه خانجون توي آن مچاله شده بود و يك باريكه كنار رختخواب كه نجمه سادات و حاج آقا نشسته بودند و نجمه داشت در گوش حاج آقا ميگفت: چرا من را زودتر خبر نكرديد؟ دلش نيامد. ميدانست او كار دارد. مهمان دارد. جهانخانم، مادرشوهر نجمه، از نهاوند آمده بود. عبدالباقي ميگفت او، نورالدين و نجمه ميتوانند نوبتي بنشينند و مراقب خانجون باشند. همين كار را كردند، اما حاج آقا با هر سهي آن ها مينشست. همه چيز را گذاشته بود كنار. كتاب و كاغذها توي اتاق جلويي پهن بودند، اما دو هفته بود دست نخورده بود به آنها. تا آن موقع، نجمه ديده بود كه پدرش فقط روزهاي عاشورا كار را تعطيل ميكند. حتي ميدانست هر صفحهي تفسير را كه مينويسد، بدون نقطه است. نقطهها را بعد ميگذارد، چون اين طوري هر صفحه، يكي دو دقيقه جلو ميافتد. يك روز يكي از آقايان علما كه آمده بود خانه، حاج آقا را ملامت كرد. گفت: چرا همه چيز را رها كردهايد، نشستهايد اينجا؟ محمدحسين سرش را بالا آورد و او را نگاه كرد. شايد هم نكرد. به حال خودش نبود. گفت: من چهل سال با خانم زندگي كرده ام. امروز بهتر از روز اول بودند. همه چيز من، مال خانم است. دو هفته بعد، خانم فوت كرد. رماتيسم، تمام بدنش را گرفته بود. حاج آقا ميگفت: من فكر نمي كردم مرگ خانم را ببينم، نبودن او را ببينم. و دوباره توي چشم هايش كه از زور بي خوابي قرمز بود، اشك جمع ميشد. با آن آرامش عجيب و چشم هايي كه هميشه پايين را نگاه مي كردند و به هيچ كس خيره نمي شدند، انجيل ها، اوپانيشادها، سوتراها و لائوتسه را مي خواند. گاهي تفسير مي كرد، گاهي ساكت بود. چيزي در او بود؛ در چشم هايش بود، در صدايش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتي بود، كه آدم را آرام مي كرد و تن مي دادي با رغبت به آن چه مي گفت و آن چه نمي گفت خرداد بود، سر ظهر. داشت به گلدانهايش كه زير آفتاب سوخته بودند، ميرسيد كه خبر را آوردند. برادرش مرده بود؛ همان برادر كوچكتر، آرام و كم حرف كه برعكس او در تبريز مانده بود و در تبريز درس خوانده بود و در تبريز درس داده بود. همان كه او مثل پسرش دوستش داشت، حالا مرده بود. تشييع جنازه، دفن، سوم، هفتم... هنوز ده سال نمي شد كه خانم از دست رفته بود. اين در طاقت او نبود و وقتي براي چهلم به تبريز ميرفت، قلبش ايستاد؛ براي چند لحظه ايستاد. دكترها گفتند انفاركتوس كرده است. گفتند خدا دوستش داشته كه زنده مانده و بعد از اين، بايد خيلي مراقب باشد. فشار عصبي برايش حكم سم را دارد، نمك هم همين طور. حالا همه بسيج شده بودند كه او آرام باشد و به قول خودش، يك قيراط نمك هم توي چيزهايي كه مي خورد، نباشد. چون آن طور كه دكتر گفته بود، هر كدام از اين قيراطها سه روز از عمر او كم ميكند. نان را نجمه ميآمد و توي خانه ميپختند، چون ناني كه نمك نداشته باشد، پيدا نمي شد. بدتر از همه اين كه آب قم، شور بود. عبدالباقي توي زيرزمين، دستگاهي راه انداخت كه با آن، آب مقطر ميگرفتند. پسر ارشد، مهندسي ميخواند. راه پدر را نرفته بود. محمدحسين دوست داشت او برود حوزه، لباس بپوشد. چند بار هم با او حرف زد، اما وقتي ديد او نمي خواهد، رها كرد. تندي يا زور در كارش نبود. حالا پسر ارشد براي خودش كسي شده بود و چند سال بود كه از طرف دولت، او را فرستاده بودند انگلستان، درس بخواند. زمستان پنجاه و شش، چهار سال بعد از فوت برادرش، محمدحسين هم مجبور شد برود آن جا براي معالجه. قلبش خوب بود، اما دستهايش مدام ميلرزيد. نمي توانست بخواند... خسته بود. گفتند سلسله اعصابش ضعيف شده. بايد يك دكتر خوب، او را ببيند. دكتر خوب در لندن، او را ديد. داروهايي براي سلسله اعصابش نوشت و وقتي چشمهايش را معاينه كرد، گفت پردهاي روي آنهاست كه بايد جراحي كرد و برداشت، وگرنه ديد او را از بين ميبرد. قرار شد همان روزها و همانجا عملش كنند. مثل هر جراحياي در هر جاي دنيا، دكتر گفت او را بيهوش كنند. اما محمدحسين اجازه نميداد او را بي هوش كنند و كسي نميدانست چرا. يك روز، يكي از دوستان قديم كه آمده بود ديدنش، پرسيد: آقا از اشعار حافظ، چيزي در نظر داريد؟ او نگاهش كرد. چشمهايش كه توي اين صورت رنگ پريده، آبي تر شده بودند، برق زدند. خواند: صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ بعد، سرش را توي بالِش فشار داد و چشمهايش را بست.
ميگويند سالهاي بعد از اين، حالات استاد، غريبتر شد. كمتر از هميشه حرف ميزد، كمتر از هميشه غذا ميخورد، بيشتر از هميشه راه ميرفت و ساعتها بدون اين كه خواب باشد، چشمهايش را روي هم ميگذاشت. وضو ميگرفت، رو به قبله مينشست و چشمهايش را ميبست. يك روز هم تمام شعرهايش و جزوهاي را كه در شرح غزل هاي حافظ نوشته بود، آورد وسط حياط و سوزاند. كسي جرأت نكرد بپرسد چرا. آنهايي كه نسخه اي، دست نويسي از اينها را پيش خودشان داشتند، سفت نگه داشتند و چيزي نگفتند. دلشان نميآمد اين چيزها بسوزد. چند ماه بعد، وقتي بهار شد، محمدحسين به مشهد رفت و بيست و دو روز، آن جا ماند. آن جا حالش بهتر بود. ديگر نميگفت: حالت خواب در چشمهايم پيداست. نميگفت: چشمهام پر از خواب است، پر از خاك است. اما چند ماه بعد، دوباره حالش بد شد و در بيمارستاني در تهران بسترياش كردند. بعد هم او را به خانة خودش در قم آوردند. دوستها و شاگردهايش به ديدنش ميآمدند و او ساكت بود. ساكت، با چشم هايي كه به گوشهاي از اتاق، خيره شده بود. چند هفته كه گذشت، دوباره برش گرداندند تهران. دكترها چيز درست و معلومي نميگفتند و او گاهي به هوش بود، گاهي نبود. يك روز، يكي از دوستان قديم كه آمده بود ديدنش، پرسيد: آقا از اشعار حافظ، چيزي در نظر داريد؟ او نگاهش كرد. چشمهايش كه توي اين صورت رنگ پريده، آبي تر شده بودند، برق زدند. خواند: صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ بعد، سرش را توي بالش فشار داد و چشمهايش را بست. منبع سایت تبیان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
" تزکیه نفس "
*باید دانست وقتی انسان از خود غفلت کند و در صدد اصلاح نفس و تزکیه آن بر نیاید و نفس را سر خود بار آورد هر روز بلکه هر ساعت بر حجابهای آن افزوده می شود و از پس هر حجابی،حجابی بلکه حجبی برای او پیدا شود تا آنجا که نور فطرت به کلی خاموش و منطفی شود .*آیا نیامده وقت آن که در صدد اصلاح نفس برآییم و برای علاج امراض آن قدمی برداریم ؟ سرمایه جوانی را به رایگان از دست دادیم و با غرور نفس و شیطان ، جوانی را که باید با آن سعادتهای دو جهان را تهیه کنیم از کف نهادیم ؛ اکنون نیز در صدد اصلاح بر نمی آئیم تا سرمایه حیات هم از دست برود و با خسران تام و شقاوت کامل از این دنیا منتقل شویم .*عزیزا ! از خواب گران برخیزو این امراض گوناگون را با قرآن و حدیث علاج کن و دست تمسک به حبل الله متین الهی و دامن اولیاء خدا زن ! پیغمبر خدا این دو نعمت بزرگ را برای ما گذاشت که به واسطه تمسک به آنها از این گودال ظلمانی طبیعت خود را نجات دهیم و از این زنجیرها و غلها خلاصی پیدا کنیم و به سیره انبیاو اولیاء متصف شویم.*خدا نکند انسان پیش از آنکه خود را بسازد جامعه به او روی آورد و در میان مردم نفوذ شخصیتی پیدا کند، که خود را می بازد و خود را گم می کند .*اگر دست از این عالم – که مزرعه آخرت است – کوتاه شد دیگر کار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نتوانی کرد .*ای عزیز! بدان که خواهش و تمنای نفس به جایی منتهی نشود و با اشتهای آن به آخر نرسد .*هر بلایی سر انسان می آید یا جامعه از دست قدرتمندان می بیند در اثر هوای نفس و خودخواهی است .*نمی شود که انسان هم خودپرست باشد و هم خداپرست . نمی شود که انسان هم منافع خودش را ملاحظه کند وهم منافع اسلام را . باید یکی از این دو تا باشد.*ای عزیز ! اکنون تا حجابهای غلیظ طبیعت نور فطرت را به کلی زائل نکرده و کدورتهای معاصی صفای باطنی قلب را به کلی نبرده و دستت از دنیا که مزرعه آخرت است و انسان در آن می تواند جبران هر نقصی و غفران هر ذنبی کند – کوتاه نشده دامن همتی به کمر زن و دری از سعادت به روی خود باز کن .*ای دوست ! در ایام جوانی اراده و تصمیم انسان ، جوان است و محکم از این جهت نیز اصلاح برای انسان آسانتر است.ولی در پیری اراده سست و تصمیم پیراست و چیره شدن بر قوا مشکلتر است.( چند نکته اخلاقی و عرفانی از امام خمینی ) منبع سایت تبیان |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آبان1386ساعت توسط عاشق آقا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق به امام زمان (عج) ما را واداشت که برای ایشان و کمک به رسیدن به ایشان به طراحی وبلاگ بپردازیم . و مطالبی در ارتباط با ایشان و نیز مطالبی دیگر در رابطه با اسلام بنویسیم.
عکس از وبلاگ نائب الامام |
| آرشیو موضوعی |
|
گذری بر زندگی خوبان حکایات کلام معصومین آلبوم عکس متفرقه تفسیر قرآن داستان اهل بیت (ع) حضرت مهدی (عج) ناگفته ها بانک صوت و تصویر اخبار شعر |
|
RSS
|